شمارهٔ ۴۱۳
ز آتش دل هر شبی تا روز بگدازم چو شمع عاشق دلسوز شب بیدار جان بازم چو شمع تا چه باشد رشته جان مرا انجام کار بر سرآمد آتشی بازی در آغازم چو شمع سوختی دوشم رضا دادم که امروزم بکش در ش...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
ز آتش دل هر شبی تا روز بگدازم چو شمع عاشق دلسوز شب بیدار جان بازم چو شمع تا چه باشد رشته جان مرا انجام کار بر سرآمد آتشی بازی در آغازم چو شمع سوختی دوشم رضا دادم که امروزم بکش در ش...
بسکه هر شب سرگذشت خویش می رانم چو شمع سر به سر رخت وجودم را بسوزانم چو شمع شام می سوزم ز هجر و روز می میرم ز شوق چون که می سوزی در آخر زنده گردانم چو شمع دم نیارم زد اگر بری زبانم ...
ای منصب رسالت از تو شده به رونق پیش از تو کس نبوده محبوب حضرت حق ای آفتاب عالم از عشقت آسمان ها چندین هزار سال است تا می زند معلق غیر از تو کس نداند کز قرب حق چه دیدی آن شب که برگذ...
می رود در خاک خواری آب نالان از فراق بر سر آتش همی گردد سپهر از اشتیاق ما چو ابر از دیده می رانیم سیل و تو چو اشک می جهی از ما و همچون برق می رانی براق اتفاقا صحبت حاضر که غایب شد ...
ظهری کرأس صبح فی ضربة الفراق خفت عروق جسمی کالعود فی العراق گمراه شام هجرم راهم نمای مطرب مخمور درد دردم جامی بیار ساقی از من به شام هجران باقی نماند چیزی اما به روز وصلت دارم هنوز...
هر که بویی یافت از بستان عشق غرقه شد در بحر بی پایان عشق دل چه باشد قطره ای از بحر شوق جان چه باشد گوهری از کان عشق نیست روح الا نسیم باغ وصل نیست تن جز حلقه زندان عشق فتنه گردون ه...
ای چشم سیاه تو بلای دل عاشق ای زلف پریشان تو مجموع خلایق با عارض تو دل نبرد نام ریاحین با چهره تو کس نبرد نام شقایق اسرار لب لعل تو هرکس نشناسد بی خون جگر حل نتوان کرد دقایق جز حاج...
ز ما هر لحظه رنجیدن چه تعریب لباس کهنه پوشیدن چه تعریب تو می دانی که شور و فتنه در شهر ز دست کیست پرسیدن چه تعریب رقیبا زلفش ار صیاد باشد ترا بر خویش پیچیدن چه تعریب چو کردی از لبت...
دوش چون در تشت خون پنهان شد این زرینه تاس ساقی دوران ز سیم ناب گردان کرد کاس یک شبه مه در شب تاریک از وجه شبه باره یار است گویی از شبه گردش نحاس زهره زهرا ز مهر آورده بربط را به چن...
زهی جناب جلال تو قبه افلاک سوار امر تو کونین بسته بر فتراک مشاهدات جمال تو سابق الاوهام تصورات کمال تو خارج الادراک کبوتر حرمت شاهباز سدره نشین برید راه تو سلطان خطه لولاک مصاف حکم...
نمود صبح ازل آفتاب روز وصال هوای عشق مرا در ربود ذره مثال به مال و ملک بود التفات هر کس را مرا ز حسن عقیدت به سوی حسن و جمال خیال بود میانت که در کنار آید که فرق نیست به مویی میان ...
شنیده ایم که عشاق مستقیم احوال به درد هجر بمردند بر امید وصال کسی به دور فرومایه دل چرا بندد که دم به دم متغیر شود ز حال به حال شب دراز دو چشمم خیال خواب ندید که ره نبود در آن گوشه...
هنوز در دل مایی و پیش دیده مقابل که منقطع نشود دوستی به قطع منازل میان لیلی و مجنون مودت است و ارادت اگر عداوت و شور است در میان قبایل به ما ز دوست سلامی مگر نسیم رساند کز آب دیده ...
چو شاه عشق ظفر یافت بر ولایت دل قماش خانه سبیل است و خون بنده بحل حدیث شوق نگویم چرا که کسوت عشق میان عاشق و معشوق کی شود حایل خط وفای تو از لوح خاطرم نرود سیاهی از رخ هندو کجا شود...
منم شب ها و اشک سرخ و روی زرد و درد دل حذر کن شمع من تا برنخیزد آه سرد دل به جز نوشیدن خون جگر بر خار غم خفتن ز من گر راست می پرسی ندیدم خواب و خورد دل دل من سوز اگر جز میل تو کرده...
دل من می کشد و چون نروم از پی دل سوی دلبر که دل آرام نگیرد با گل تو اگر پند بفرمایی و گر بند نهی دل دیوانه چنان نیست که گردد عاقل ای صبا چون گذرد یار به من بازنمای حیف باشد که رود ...
هر دم از دست فراقت می شود صد پاره دل درد دل را چاره ای پیدا نشد بیچاره دل همچو شمعش تا به کی گه سوزی و گاهی کشی عودسان آن به که خاکستر شود یکباره دل تا نسیم زلف تو می آید از باد صب...
به جان جمله مردان که در صباح ازل چو باد صبح روان شد ز جنبش اول مرا ز غنچه پرخون دل گلی بشکفت که بوی عشق از او پر شده است درین دول میان ما و تو چون موی در نمی گنجد مرا ز تو نتواند ب...
مهی در برج ما کرده است منزل که چون مهرست ماهش در مقابل دو چشم جادوش از زلف مشکین به روی آتش اندازند فلفل بریم از طره اش تاری و بندیم چو مجنونان خرد را در سلاسل ز زلف دلبران سازیم ج...
خضر وقتم به وفا زنده و فارغ ز وفات دارم از چشمه نوش دهنت آب حیات خط تو انبة الله نباتا حسنا هست بر حسن چو بر تنگ شکر رسته نبات کلک من از صفت پسته شورانگیزت نیشکر گشت که سرمایه قند ...
ای رفته و باز آمده از ارض مقدس در حفظ خداوند تعالی و تقدس ای خواچه دریا دل و خورشید عطایی کز رأی تو شد عرصه آفاق مشمس نام تو خلیل است و شود آتش نمرود از خلق تو ریحان و گل و لاله و ...
بگذر ای عاقل و بگذار مرا لایعقل بر سر کوی بتان پای به گل دست به دل دیده را دولت بیدار اگر بود نبود پرده دیده میان دل و دلبر حایل اشک باران شدم و تا چشم زدم سایل بود نتوان بست در خا...
دگر ره بر خدا کردم توکل مرا از خار این ره بشکفد گل مرا با عشق خوبان جانبی هست که میل جزو باشد جانب کل ننوشم باده جز با ماهرویی مرا یا گل خوش است و باده و مل صبا برخیز اگر چه ناتوان...
بیا که باغ به صد برگ می رسد از گل چمن هزار نوا دارد از دم بلبل ز صبح بر کمر کوه می دمد لاله غزاله در دمن سبز می چرد سنبل صبا نسیم گل آورد و بوی سنبل داد به وقت صبح برآمد ز بلبلان غ...