شمارهٔ ۴۳۳
پرده چو بگشاد باد از روی گل تازه شد عیش از رخ نیکوی گل حبذا بلبل که می آرد به سر عمر شیرین را به گفت و گوی گل چشم نرگس چون سحر در خواب رفت بوسه زد باد صبا بر روی گل ظلم دوران فلک ر...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
پرده چو بگشاد باد از روی گل تازه شد عیش از رخ نیکوی گل حبذا بلبل که می آرد به سر عمر شیرین را به گفت و گوی گل چشم نرگس چون سحر در خواب رفت بوسه زد باد صبا بر روی گل ظلم دوران فلک ر...
اگر ای باد تو را بر در او هست قبول خاک را نیز چنان کن که شود وجه قبول ننمایی سبکی تا نشود گرد و غبار که سر یار گران است و دل دوست ملول به چه ارزم من خاکی که روم بر در او از کجا در ...
ای صبا از من به جانان شو رسول افت و خیزان بر در او کن نزول حلقه بر در زن نیاز ما رسان باشد آنجا یابی امکان دخول گر در آیی خدمت من عرضه دار از کرم باشد که فرماید قبول می بگو از ما ک...
رفتم گر از نشستن ما می شوی ملول زین در کجا روم که بیابم در قبول محکوم را اگر بکشی حکم از آن توست ما گوش دل نهاده به حکمت کما یقول سوز درون به آب سرم کم نمی شود نار من اشتیاقک فی ال...
مرا ز درد تو خون دل است و دردی جام دوای سوختگان نیست جز باده خام نه نونیازی ام امروز با می کهن است که ما ز روز ازل بوده ایم مست مدام حریف حسن ز ساقی و جام می بیند نقوش غیب ز آغاز ک...
در سر من هست هوای مدام سوختم از پختن سودای خام عود بزن عذر میار ای پسر خوش نبود عذر مرا ای غلام جان به لب آورد ز تلخی قدح وز لب شیرین تو نگرفت کام نور دهد خانه چشم مرا پرتو خورشید ...
خراب کرده چشمان پرخمار توام به هم آمده زلف تابدار توام مرا مران تو به خواری که زار می مانم اگر چه خوارم و زارم نه خوار و زار توام به دوستی که مکن دشمنی تو با دل من چه دوستی که ندان...
یک روز در کوی مغان زنار بندم عاقبت گویم اناالحق خویش را بر دار بندم عاقبت گریم چنان کز خون دل مژگانم آلوده شود گلدسته های سرخ را بر خار بندم عاقبت ریزم ز عشقت آبرو تا خاک راهت گل ش...
نماز شام که بر وفق رأی بطلمیوس برفت خور به زمین همچو گنج دقیانوس طلوع کرد نجوم از مطالع اقبال به جستجوی مه عید عالمی جاسوس نمود ماهچه از سطح لاجوردی چرخ چنانکه شمسه زرین و شهپر طاو...
من ز دست تو داستان شده ام دسته جمله دوستان شده ام نتوان گفت که در رخت روشن که ز چشم تو ناتوان شده ام تا دهان و میان تو دیدم همچو مویی از آن میان شده ام آنچه گویند آن تو داری آن من ...
من گرد مستان بارها چون جام می گردیده ام جز لعل دلبر حاصلی بی حاصلم گر دیده ام سودای چشم خویش را حالی ز سر بیرون کنم از عکس نور روی تو خالی شود گردیده ام جانم نگنجد در جهان تا تو نپ...
بسیار در هر گوشه ای من گوش را مالیده ام تا چون رباب از گوشه آواز او نالیده ام چون نال گشتم ناتوان از بس که خون خوردم چو نی تا تو نپنداری که از باد هوا نالیده ام اشک روان خویش را بر...
من اگر از سر مستی به جنون پیوستم به سر دوست که دیوانه نی ام سرمستم من ازین هستی بی خود به گمان می افتم نیست معلوم که من نیست شدم یا هستم من جدا مانده بدم قطره صفت از دریا باز من سی...
من غیر سر راه تو راهی نگرفتم جز خاک درت هیچ پناهی نگرفتم دیروز مرا چشم تو خنجر زد و خون ریخت دردا که بدین حال گواهی نگرفتم آهم به فلک می رود از ضعف چرا دوش چون آه زدم دامن آهی نگرف...
هر گه که یاد آرم لبت از گریه در خون اوفتم مست و خراب و بی خبر زان لعل میگون اوفتم در خواب نازست آن صنم از حال شب هایم مپرس منعم کجا داند که من در کنج غم چون اوفتم یک قطره ام من بر ...
رندانه ساکن کوی ملامتم منت که با هزار ملامت سلامتم زاهد مرا به راه سلامت دهد فریب داند مگر که طالب راه سلامتم چون دید قامت تو موزون سجود کرد گفتا شکست قامت تو پشت قامتم گفتم به سرو...
سرو را دیدم و بالای تو آمد یادم ذکر گل کردم و در فکر رخت افتادم در چمن رفتم و با لاله ز گلزار رخت صفتی کردم و داغی به دلش بنهادم آه و فریاد من از هجر به هر جای رسید آه و فریاد اگر ...
ز گریه دوش خود را غرقه در سیلاب می کردم نمی شد آب دیده کم که خود را آب می کردم ز صبرم هر چه کم گردد در آب دیده افزاید ندارم صبر آری صبر را سیماب می کردم خوش آن ساعت که می گفتم شبی ...
جمله وجود من تویی من ز جهان برون شدم درگران بها بدم غرقه موج خون شدم من ز نخست در جهان فاش بدم به عقل و جان عشق گرفت این و آن شایبه جنون شدم بی خبرم از آن خبر کز تو رسید یک سحر عقل...
چو ساقی خام خم در جام جم ریخت تو گفتی آب با آتش در آمیخت کمیت باده چون در گردش آمد سمند عقل همچون باد بگریخت درون جام مینا باده لعل چو رویین تن که با رستم در آمیخت چو از می قطره ای...
صباح عید که برخاست عزم میدانش چو صبح مطلع خورشید شد گریبانش بر آمد از دل پر خون عاشقان تکبیر در آن زمان که بدیدند روی رخشانش به باد پای روان بر چو آذری بر زین سوار گشت و بسی دست دل...
ای دیده چه دیدی ز من خسته که هر دم از خون جگر سرخ کنی چهره زردم درمانده به درمان دلم خلق دو عالم و آگه نه طبیب من بیچاره ز دردم هر شب به سر آیم چو باد صبا گرد سرایت با گرد در آمیخت...
اگر آن یار کند بند جدا از بندم بنده ام باز و به صد نوع بدو پیوندم خون بها نیست بر آن دلبر اگر خونم ریخت دل نبرکندم از آن یار اگر جان کندم گل صد برگم اگر برگ ندارد چه زیان ابر از ای...
تا زلف تو برداشتم و روی تو دیدم در وصف نیامد که چه دیدم چه کشیدم جانم شب هجر تو چو ساغر به شب آمد وز لعل تو یک روز به کامی نرسیدم بادا شب تو خوش که من بی سر و بی پای بر بوی تو چون ...