شمارهٔ ۴۹۳
همچو دامن روی خود بر خاک هر کویی نهم تا کجا ناگه سری بر پای مه رویی نهم می دوم چون آب سرگردان برآسایم اگر ساعتی سر زیر پای سرو دلجویی نهم بر میانت دل نهادم باز می گویم به خویش حیف ...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
همچو دامن روی خود بر خاک هر کویی نهم تا کجا ناگه سری بر پای مه رویی نهم می دوم چون آب سرگردان برآسایم اگر ساعتی سر زیر پای سرو دلجویی نهم بر میانت دل نهادم باز می گویم به خویش حیف ...
مهی چو روی تو در آسمان نمی یابم گلی به بوی تو در بوستان نمی یابم به جست و جوی تو از من نشان نماند و هنوز به سوی منزل وصلت نشان نمی یابم چنین اگر آتش دل مغز استخوانم سوخت سگ در توام...
ما خلاف رسم مردم کرده ایم ترک اسباب تنعم کرده ایم رشته تسبیح را از ما مجوی زانکه ما سررشته را گم کرده ایم در میان گریه چون ابر بهار بر بقای خود تبسم کرده ایم آن دهان را کس نمی داند...
با زلف بی قرار تو آرام کرده ایم روز حیات خویش بدو شام کرده ایم هرگه که داد ساقی عشق تو درد درد دل ها کباب و کاسه سر جام کرده ایم بر چشم و بر لب تو نهادیم چشم دل مستیم خو به پسته و ...
دوش ما همخوابه آن سرو بالا بوده ایم همچو مشکین سنبل او بی سر و پا بوده ایم منت ایزد را که یک شب در کنار ما نشاند آن سعادت را که چندین گاه جویا بوده ایم از کجا پیدا شد این طالع که ب...
نرفت راه بیابان و خسته شد پایم اگر به سر نرود راه من به سر آیم به جست و جوی تو آشفته می روم چون باد مگر به سایه سروت دمی بیاسایم تو خود به جای خودی در مقام نعمت و ناز من فقیر به هر...
صبحدم یاد تو کردیم و دعایی گفتیم به خیال تو سلامی و ثنایی گفتیم نسبت حاجب تو خلق ز ما پرسیدند ماه یک روزه انگشت نمایی گفتیم ناوک چشم تو را قاصد جایی خواندیم طره زلف تو را دام بلایی...
نگارا دلبرا چابک سوارا بتا کافردلا بی رحم یارا مکن دوری مجوی از ما جدایی که هجرانت پریشان کرد ما را فراق دوستان ناخوش بلایی ست خدایا کس مبیناد این بلا را نه وصلت می دهد یک روز تشری...
پیر دبیر خواجه آفاق خواجگی ای خواجگی ز رفعت نام تو نامدار اسبی که با پیاده خود شاه گفته است بار رهی برد نبرد بار انتظار یک بادپای تند روان جوان بده چون خنگ چرخ و زرده خورشید راهوار...
هر که بی بهره شد ز دانش و هوش گوش کن این حدیث مرد به گوش ریش و سبلت اگر به کاری هست هیچ کس نیست بهتر از بز وحوش
تا در سر من هوای مه روی من است بر خاک نهاده سال و مه روی من است دزدیده به سوی مه نگه می کردم گفتا چه نگه کنی که مه روی من است
روز عید است حریفان طرب از سر گیرید کام دل از لب معشوق سمن بر گیرید زهد سی روزه ز خشکی اثری کرده بود ساعتی حظ دماغ از غزل تر گیرید منقل آرید که گلنار زمستان نار است غسل از آب رز و ق...
همی دهند بشارت مبشران صبا که شد مزاج جهان خوش ز اعتدال هوا به شکل صورت آیینه می نماید روی هر آن لطیفه که مستور بود در دل ما مگر که باد صبا را خواص عیسی بود که دم به دم کند اموات خا...
ای دم حضور صحبت جانان غنیمت است بی بار تن مصاحبت جان غنیمت است ای یوسف عزیز ز مصر دلم دمی بیرون مرو که کلبه احزان غنیمت است ساقی بیار باده و بلبل بنال زار چون روز سبزه و گل و ریحان...
درد سر دارم از خمار مدام نیست درمان به جز دوام مدام درد ما دواست دردی دن دردمندی که دیده درد آشام زلف ساقی برای ما دام است ما مقید به دام او مادام چشم او بهر صید می گردد هست صیاد ا...
ما گلی از بوستان جنتیم قطره دریای موج رحمتیم گاه هشیاریم و گه مخمور و مست گاه آگاهیم و گه در غیبتیم گر چه درویش و اگر چه مفلسیم جمله سلطانیم و صاحب دولتیم چون در اول قدر خود نشناخت...
تا بخندید لبت واقف اسرار شدیم تا بدیدیم رخت طالب دیدار شدیم باد بوی تو شبی از خم خمار آورد ما بدان بوی مقیم در خمار شدیم در قدح رنگ لبت بود لبش بوسیدم مطرب از عشق تو نالید بدو یار ...
دوش ما را خبر وصل تو می داد نسیم جان بدادیم و بکردیم ادای تعظیم چشم ما جای عزیز است و خیالت یوسف دل ما نار خلیل است و غمت ابراهیم چیست فردوس دمی صحبت صاحبنظران چیست دوزخ نفسی فرقت ...
نسخه سنبل تو پیش گل آورد نسیم گل به شکرانه او خرده زر داد به سیم چشم بیمار تو را باد صبا با نرگس نسبتی کرد و به جایی نرسد فکر سقیم گل که با سرو چمن داشت قدیمی صحبت داد بر باد هوا ص...
هر دم چو باد می برد از کوی تو نسیم خوش می کند مشام من از صحبت قدیم جزیی نباشد از تن من خالی از غمت چون دفترم اگر تو سراسر کنی دو نیم من بر زمین نشسته و بیرون ز نه فلک کونین خالی از...
تا کی از این لا و لا پیش تو الا شویم اسم و مسمی دو نیست عین مسمی شویم حاصل ما گر ز تو وصل بود خود نکو ور به ستم می کشی ما به تو پیدا شویم چون به تو پیدا شویم کز همه پنهان تری اصل ن...
آن به که غم دل به حضور تو بگویم کاسرار دل از گریه فتاد ه ست به رویم دریاب که بی روی تو ای سرو گلندام از ناله چو نالی شدم از مویه چو مویم زانگه که جدا مانده ام از خاک در تو چون باد ...
ای چین زلفت شام غریبان قربت به غربت به بر قریبان در خنده غنچه دلشاد و خرم شد با چنارش دست و گریبان پرداختم دل از کار دشمن در باختم جان بهر حبیبان بر خوان خاصان غوغای عام است خاص ال...
چون همنشین ماه نگردم بر آسمان آن به که همچو گرد نهم سر بر آستان با آنکه تیر چرخ ز من سهم می خورد چون قوس پشت من بود از غم گران اقرار عشق کردم و انکار عاقلی کز عشق در یقینم و از عقل...