شمارهٔ ۱۴۴
همچو رخسار تو گل را خط زنگاری نیست نارون را چو قدت چهره گلناری نیست ساقیا چون همه رنج دلم از خویشتن است بده آن باده که مستم سر هشیاری نیست نبود شمع صفت همنفس مجلس خاص هر که دلسوخته...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
همچو رخسار تو گل را خط زنگاری نیست نارون را چو قدت چهره گلناری نیست ساقیا چون همه رنج دلم از خویشتن است بده آن باده که مستم سر هشیاری نیست نبود شمع صفت همنفس مجلس خاص هر که دلسوخته...
مرا به بعد مکان از شما جدایی نیست که هر کجا روم از دام دل رهایی نیست هر آنچه در نظرم آید از شمایل تو به جز وظیفه شوخی و دلربایی نیست در آن حریم که خلوتسرای حضرت اوست جواز و منع به ...
بیش از این ام سر این خاطر شیدایی نیست طاقت این دل شوریده سودایی نیست هر زمان از غم عشقم المی پیش آید که از او فایده جز حاصل رسوایی نیست سایه ات بر سر هر بنده که افتاد افتاد دولت و ...
چو دید روی تو دیده نظر نگاه نداشت ز ره برفت دل من که رو به راه نداشت بریخت خون دلم ترک چشم تو به خطا وگر نه دل به جز از عاشقی گناه نداشت ز سهم تیغ تو از خود گریختم در تو که غیر سای...
زلف که به هر حلقه مشکین هنری داشت مانند شب قدر مبارک سحری داشت هر چند که من ساغر اندوه کشیدم تا چشم زدم ساقی دوران دگری داشت گر یار به ما کرد نظر عین وفا بود نادیده اگر کرد در آن ه...
عمرم همه آن بود که در کوی تو بگذشت مردن به ازین عمر که بی روی تو بگذشت میداد صبا بوی تو دل رفت به آن بوی از باد دل گمشده بر بوی تو بگذشت در جادویی از چشم تو زلف به سر آمد از ترک خت...
نرگس مستت نشانده همچو گل در خون مرا کی رود چون غنچه مهر تو ز دل بیرون مرا روی خود بر رو نهد صبح ابد لیلی تو را بوسه ای بر رو زند روز جزا مجنون مرا همچو گردونم ز دل بیرون نیاید مهر ...
با سنبلش آویختم از روی نیاز گفتم من سودا زده را چاره بساز گفتا که لبم بگیر و زلفم بگذار در عیش خوش آویز نه در عمر دراز
درویش را که ملک قناعت مسلم است درویش نام دارد و سلطان عالم است گر قرص گرم مهر بر آرد تنور چرخ در وقت چاشت سفره درویش را کم است در هم شود ز بهر درم حال آدمی آری تمام صورت در هم چو د...
شمع وار از سر گذشتم بشنو از من سرگذشت آتشم سر تا به پا بگرفت و آب از سر گذشت رفت دل چون مهر لعل او به جان پنهان نداشت عین لطف است آنکه رنگ باده از ساغر گذشت با فراغ بال پروانه وصال...
چون صبا در کوی تو آشفته بر خواهم گذشت بر درت بیمار خواهم رفت و درخواهم گذشت خاک ره خواهم شدن تا دهر بر بادم دهد بر سر کوی شما زین رهگذر خواهم گذشت شب همه شب سوختم چون شمع هان ای با...
تا دلی دارم من از دلدار نتوانم گذشت بگذرم از جان ولی از یار نتوانم گذشت هر سر مویی حجاب راه من گردد ولی از سر مویی قلندوار نتوانم گذشت بگذرم آسان من از هر در که باشد در جهان از درش...
من عاشقم که کعبه نمی دانم از کنشت پروانه را در آتش دوزخ بود بهشت زاهد تو در حمایت کردار خویش باش نشنیده ای که گل درود هر که خار کشت عزت نگاهدار که یک رنگ وحدتیم در کثرتست این همه ت...
حسنت همه آشوب و جمالت همه آفت شوخی به تو منسوب و جفا با تو اضافت ای باد صبا را ز نسیم تو روانی وی آب روان را ز خیال تو لطافت گر پای رود در ره تو خوف عظیم ست ور سر برود در ره تو نیس...
اگر دوستان را توان باز یافت توان از پس مرگ جان باز یافت کسی کز فراقی به وصلی رسید دوباره حیات جهان باز یافت شنیدی که آن تشنه در بادیه همی مرد آب روان باز یافت دهانش ببوسید و در خان...
سلامی برد چون صبح صبا رفت رسول ره نورد باد پا رفت ز خون دل نوشتم ماجرایی که در هجر تو بر ما چه ها رفت گهی در پای ما خار جفا زد گهی در خون ما تیر بلا رفت من از بیگانه آزاری ندیدم که...
انوار وجه توست که ارض و سما گرفت کل وجود جود وجود شما گرفت در نور مهر ذره سرگشته محو شد لاهوتی یی ز های و هوی ات هوا گرفت بلبل خروش دارد و پروانه سوز دل این برگ خود ندارد و آن خود ...
تا دلم دلبر گرفت از جان و دل دل برگرفت آستین از جان فشاند و دامن دلبر گرفت دید چشمت را که دارد از مژه چتر سیاه نرگس از خجلت بخواهد تاج زر از سر گرفت دوش تا وقت سحر شمع از زبان آتشی...
یک قدم یار از سر جور و جفا هرگز نرفت جان ز دردش رفت و درد از جان ما هرگز نرفت در حریم وصلش ای دل کی نزول افتد تو را کاندر آن منزل ز بیم جان صبا هرگز نرفت با برش گل را چه نسبت کان ت...
دوش آمد رخ زیبای تو در خواب مرا سیل از دیده روان گشت و ببرد آب مرا تنم از ضعف چنان شد که نمی یافت دگر عقل هر چند که می جست به مهتاب مرا در سر زلف تو بستم دل و می دانستم که شود کار ...
حال من خاکسار می بین و مپرس می سوز از انتظار و می بین و مپرس سودا زده ای چو من نیامد به جهان اینک من و روزگار می بین و مپرس
مرا چو زلف بتان خاطر پریشانست تن چو موی بر آتش ز غصه پیجانست ز دور هر که ببیند مرا ز نزدیکان گمان برد که خیالی به شکل انسان است مبین به تلخی عیشم که همچو بحر مرا ز اشک در صدف سینه ...
چسم تو از ما خطایی دید و ابرو چین گرفت حاجبت آورد از ترکان سپاه و چین گرفت زلف تو چون هندوان آتش پرستی پیشه کرد خواب خوش بادت کز آتش بستر و بالین گرفت می رسد پیک صبا و مژده می آرد ...
چو باد گر ز سر کوی یار خواهم رفت به سوی روضه رضوان چه کار خواهم رفت مرا ز روز شمار ای فقیه کم ترسان که من به دیر مغان بیشمار خواهم رفت شراب خوردم و پوشیده می روم در شهر اگر تو منع ...