شمارهٔ ۲
زهی وزیر سلیمان صفت که چون آصف صفای ذهن تو تأثیر ماه و خور دارد نظام کار ممالک به یمن صحبت تو کمال یافت که از فرخی اثر دارد به ذات تو خطری ازعروض عارضه نیست عرض به معرض جوهر کجا خط...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
زهی وزیر سلیمان صفت که چون آصف صفای ذهن تو تأثیر ماه و خور دارد نظام کار ممالک به یمن صحبت تو کمال یافت که از فرخی اثر دارد به ذات تو خطری ازعروض عارضه نیست عرض به معرض جوهر کجا خط...
فلک فیل زور فرزین گرد عاقبت قصد اسب ناصر کرد شاه اگر دفع ظلم او نکند بنده ماند پیاده با رخ زرد
اشکم چو عقیق است ز درج گهرت پشتم چو کمان گشت ز تیر نظرت ای عهد تو همچو زلف تو جمله شکن ای وعده تو تهی میان چون کمرت
ای فلک همچو گرد در کویت گشته و ره نیافته سویت مهر می خواند سوره والشمس صبحدم می دمید بر رویت سایه بانی ست بر سر خورشید همچو چتر سیاه گیسویت جمله قانون عقل باطل کرد دور روی و تسلسل ...
دوش مرغان چمن نعره مستانه زدند آتشی در دل شوریده دیوانه زدند زاهدان خیمه عشرت سوی میخانه زدند خیز کز باد صبا زلف سمن شانه زدند وز رخ شاهد گل پرده برانداخته اند ساقیان جام جم از باد...
غیرت عاشقان نمی خواهد دوست را در کنار پیراهن
عید خجسته از حرم یار می رسد بویی ز دل به خانه دلدار می رسد برگی ست ماحضر که به دولت سرای شاه حق القدوم از پی زوار می رسد لیکن بدان دلیل که عام است لطف او زانجا به چار گوشه اقطار می...
مرا چو بحر لب خشک و دیده تر باشد چو کوه بر سر تیغ زبان گهر باشد مرا سیاهی دیده سپید باد چو سیم اگر به غیر رخ زرد وجه زر باشد گمان مبر که اگر تیر ناله بگشایم سنان آه مرا آسمان سپر ب...
سلام من برسان ای صبا بخارا را بگو تحیت مجنون دیار لیلی را ز کوهکن خبری سوی قصر شیرین بر که دل گرفت به کوه آن غریب تنها را اگر سعادت دیدار یار من باشد تقربی بنمایی مقام اعلی را ادا ...
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من وین حرف معما نه تو خوانی و نه من هست از پس پرده گفتگوی من و تو چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من
دلا کسی که مقید به قید خویشتن است اگر چه جان عزیزست پای در بند تن است خرابه دلش از غم بود خراب آباد کسی که همت او بر عمارت بدن است برون پرده نبینی جمال یار اگر چو کرم پیله تنت گرد ...
مسکین تن آن کو جگر سوخته دارد چشم و دل بد رأی بد آموخته دارد نی زهره که در روی دلارای تو بیند نی دیده که از سوی تو بردوخته دارد مژگان تو شد بابزن و مرغ دلم را از روی تو بر آتش افرو...
لاله از آتش سودای تو داغی دارد غنچه از بوی خوشت تازه دماغی دارد گلشن چشم من از خون جگر گلزارست قامت سرو تو گر میل به باغی دارد راه دل گر چو شب زلف تو باشد تاریک شمع روی تو دلیلست و...
به نزد اهل نظر هر که دیده ای دارد مدام دیده ز روی تو بر نمی دارد کسی که دیده به دیدار دوست روشن کرد حدیث طعنه دشمن به گوش می نارد مرا ز فرقت دلدار مهربان هر دم ز کنج دیده خونین ستا...
زلف مشکین تو زنجیر بلایی دارد بسته بر هر سر مویی سر و پایی دارد دوست آن نیست که تابد سر پیمان از دوست دوست آن است که با دوست وفایی دارد بینوایی ز غم ار ناله کند باکی نیست ناله از ب...
من رنجور را امید وصلش زنده می دارد وگر نه درد هجرانت مرا یک لحظه نگذارد نگردد شام من روشن نمیرد سوز دل گرچه ز آهم می جهد برق و ز چشمم سیل می بارد مرا چون سرمه زیر پای خود سوده است ...
به دوست از دل مسکین سلام ما که برد بر آستانه وصلش پیام ما که برد حکایت رخ گلگون تو ز سیل سرشک به سرو سایه ور خوش خرام ما که برد مثال قامت دوتاه و شرح غصه هجر به ماهروی قیامت قیام م...
شاد است دل که از غم تو یاد می برد این بارگیر بار غمت شاد می برد هر صبحدم دوگانه گزارم یگانه را ذکر لب تو رونق اوراد می برد می گریم و چون سیل مرا آب برکشد می نالم و چو کاه مرا باد م...
سیل خون جگرم از سر ما می گذرد بر من خسته چه گویم که چه ها می گذرد باد کو راه گذر بر سر کویت دارد خبرش نیست که بر دام بلا می گذرد ای طبیب من شوریده دل ریش مرا چاره ای ساز که کارش ز ...
دود دل آتش پنهان مرا پیدا کرد راز سر بسته گل باد صبا رسوا کرد سبزه خط تو تا بر لب شیرین بدمید همچو فرهاد دلم را هوس صحرا کرد همت من همه بر قامت و بالای شماست مرغ پرواز ز پستی به سو...
پیر ما خرقه خود در گرو صهبا کرد خویش را باز به پیرانه سری رسوا کرد در همه دیر کسی نیست به قلاشی ما تا کدام اهل دل از لطف نظر در ما کرد بنده قامت سروم که اگر برگ نداشت نام آزادگی و ...
تا ز باریکی میانت تاب داده موی را سبزه پیش روی تو بر خاک مالد روی را تو چه غم داری اگر سیلاب اشکم می رود چون من از خاشاک راهی کمترم این کوی را بر وفاداران خود هر دم زنی تیغ جفا کس ...
ای شرم زده غنچه مستور از تو حیران و خجل نرگس مخمور از تو گل با تو کجا برابری یارد کرد کو رنگ ز مه دارد و مه نور از تو
دیوانه ام وین عقل کل طفل دبستان من است روح القدس بر لوح دل کمتر ثنا خوان من است تا مشتری شد دلبرم فارغ ز حوض کوثرم مه را گریبان می درم مه در گریبان من است من چون خلیفه زاده ام اندر...