شمارهٔ ۲۱۰
عشق تو روی ما ز عدم در وجود کرد چیزی نبود مهر رخت هرچه بود کرد بر درد ما ز ماتم هجر تو تا ابد خورشید چرخ خرقه گردون کبود کرد بویی در آب و گل ز گل عارض تو بود از بهر آن فرشته به آدم...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
عشق تو روی ما ز عدم در وجود کرد چیزی نبود مهر رخت هرچه بود کرد بر درد ما ز ماتم هجر تو تا ابد خورشید چرخ خرقه گردون کبود کرد بویی در آب و گل ز گل عارض تو بود از بهر آن فرشته به آدم...
رفتی به باغ سرو به پیشت قیام کرد دوتاه شد بنفشه و بر تو سلام کرد سوسن زبان گشاد که گوید ثنای تو چون انتها ندید زبان را به کام کرد گل وام خواست از رخ خوب تو رنگ و بوی او را خجالت رخ...
گر چاره تقدیر به تدبیر توان کرد قید دل دیوانه به زنجیر توان کرد گویند به تقریر رسان حال و در این حال حال دل سرگشته نه تقریر توان کرد هر خواب پریشان که شب هجر تو دیدم آن را به سر زل...
عشق پیدا شد و این راز نهان نتوان کرد چون عیان است دگر هیچ بیان نتوان کرد می رود دلبرم از پیش و روان در پی او چه بود جان گرامی که روان نتوان کرد از لطافت به رخش از نظر ماست نشان تیر...
براق برق عزم آسمان کرد قطار پیل جوهرکش روان کرد فلک دلگرم شد از بهر غنچه هوا از ابر گل را سایبان کرد چو چشم ابر بر روی گل افتاد ز دیده بر سر او درفشان کرد بده ساقی به دستم جام لاله...
با تو برابری رخ حور و ملک نکرد آن کرد چهره تو که مهر ملک نکرد از شرق تا به غرب ز خوبی یگانه ای خورشید ملک خود به کسی مشترک نکرد بی ابروی هلال تو دل شادمان نشد دانم یقین که عید کسی ...
از دل گذشت غمزه اش از جان گذاره کرد چشمم به گریه راز نهان آشکاره کرد تیر از چه زد چو می تپم از تیغ او به خاک این صید را چه دید که بسمل دوباره کرد برداشت پرده سرو قباپوش ما ز روی دل...
من نمی خواهم که چشم غیر در تو بنگرد چشم بد حیف است کاندر روی نیکو بنگرد باد هر موی مژه در دیده میل آتشین گر به نقصان در جمالت یک سر مو بنگرد حیرتم آید که باد صبح در کویت وزد یا شب ...
دوش ماه ما به منزل راه برد چشم ما تا روز اختر می شمرد شمع را آتش به سر بر می رود پیش روی او نشست از شرم و مرد نیش غم را نیست افسون غیر نوش درد ما را نیست درمان غیر درد زیر لب دارد ...
یا رب آن سرو روان تازه گلی بار آورد باغبان بین که چنین نخل به بازار آورد صد چو من گوشه نشین را به دم خرم گل جان فشان دست زنان بر در خمار آورد سنبل آویخت ز سر و گل دامی بنهاد دانه ا...
دریغ آخر ز روی من چه می داری نگاهی را رسد خورشید بر دیوار و بیند روی کاهی را بسوزد بر سر آتش چو عنبر زلف مشکینش اگر در کار مهرویان کنم یک روز آهی را به بالایت نخواهم کرد هرگز سرو ر...
ای غم همه سوی من عنان تافته ای مانا که مرا زبون ترک یافته ای آن روز مرا دو چشم تر سرخ نمود بر خود که گلیم من سیه بافته ای
خدای خواست که بدهد جهانیان را داد ترا ز خلق جهان برگزید و شاهی داد پناه و پشت سلاطین جلال دین هوشنگ که آبروی کیانی و نور چشم قباد به باغ معرکه سرو بلند نیزه پست علم صنوبر و پرچم چو...
صبا به خیر و سلامت سلام یار آورد به سوی بنده پیامی ز شهریار آورد به غیر باد که او شبرو و سحرخیز است سلام یار که یارد به نزد یار آورد فدای یاری بادم که نامه ای برساند بدان دیار و جو...
هوا رسم گهر باریدن آورد گل آیین شکر خندیدن آورد مگر زد بر دلش پیکان غنچه که بلبل شیوه نالیدن آورد به سر بر لاله یاقوتین ایاغی به باغ از بهر می نوشیدن آورد شراب جام را لعل تو ساقی د...
هر گه که رخ بدزدد و دزدیده بنگرد ما را کشد به غمره و نادیده آورد دانی که روی تافتن او ز بهر چیست رحم آیدش که به سوی کشته بنگرد از خونبهای خویش همی بگذرم اگر آن کس که کشت و رفت دوبا...
اگر دلبر ز ما دل برنگیرد دل من غیر او دلبر نگیرد اگر زر در میان نبود کمر را میان دوست را دربر نگیرد صبا دم می دهد گل را ولیکن نخواهد خورد دم تا زر نگیرد خیال دوست در چشمم نیاید که ...
هر زمان آتش تو در دل یاری گیرد شیرگیر آهوی چشم تو شکاری گیرد دل ما کرد قراری که نیاید به قرار مگر آن روز که زلف تو قراری گیرد هر شبم تا سحر از ناله نمی آید خواب تا نباید که تو را ن...
بخت کو تا نظر لطف به کار اندازد دست من گیرد و در گردن یار اندازد وقت آن است که بحر کرمت موج زند کشتی هستی ما را به کنار اندازد پای بوس تو نیابم مگر آنگه که صبا ببرد خاکم و در راهگذ...
غم عالم مخور ای دل که عالم غم نمی ارزد به غمگین گشتن یک دل همه عالم نمی ارزد دو روز عمر در عالم چه باید خورد چندین غم که اندوه فراوانش به عمر کم نمی ارزد مخور تیغ جفای او به بوی مر...
چو عشقت چنگ غم در جان من زد دل از شادی روان جان داد و تن زد من اول رهبر اسلام بود به آخر قول مطرب راه من زد صبا بویی ز خاک کویت آورد ز گل چاکی به جیب پیرهن زد سحرگه غنچه دعوت با رخ...
مرا تا آتش هجران آن شیرین لقا سوزد وجودم هر شبی چون شمع از سر تا به پا سوزد مرا دل در بلا افکند و می سوزد کنون از غم چنین دل سوختن بهتر بود بگذار تا سوزد چو اندیشم جدایی از وصال جا...
گر به خونریزی آن ترک ختا برخیزد چه صواب آید و آنگه چه خطا برخیزد قاصدی نیست که آرد خبر دوست به دوست مگر این دوستی از دست صبا برخیزد دیده از نور تجلی بنماید دیدار گر ز آینه دل رگ ری...
در میکده می در خمی میگفت و میزد جوشها تا من ز دردی نگذرم ننشینم آنگه با صفا تا من نگردم لعلگون نایم ز علت ها برون گرد دهان نازکان گشتن نمی شاید مرا گر با مخالف می رسم تندی و تیزی م...