شمارهٔ ۱ - مثنوی ساقی نامه
بیا ساقی ای محرم راز من حریف کهن عهد دمساز من از آن آتشین بادۀ لعل گون که از رشگ سازد دل لعل خون بمن ده که از خود خلاصم دهد گذر بر سر بزم خاصم دهد بیا ساقی ای مرهم درد من وفاگستر و
۸۷ شعر از نیر تبریزی
بیا ساقی ای محرم راز من حریف کهن عهد دمساز من از آن آتشین بادۀ لعل گون که از رشگ سازد دل لعل خون بمن ده که از خود خلاصم دهد گذر بر سر بزم خاصم دهد بیا ساقی ای مرهم درد من وفاگستر و
کافر عشقم و سودای بتانم دین است زاهد از حق مگذر دینی اگر هست این است روز نوروز خط سبز و لب نوشین است مژده ایدل که بهار آمد و فروردین است بتمنای طبیبی که ببالین آمد شب و روزم سر سود
آمد آهسته شب به بستر من دلبری کافت دل و دین است گفتمش کیست که هان که در شب تار اینچنین شب روی نه آیین است اسم شب ده و گرنه دزد دلی نک گواهت کمند پرچین است کوی غبغب نهاد بر لب من گف
اگرم ز بی نیازی همه خوار و زار دارد چه غم آنگل دورو را که چو من هزار دارد ز غمت سینه این آه از آن نهفته دارم که مرا ز بی چراغی بسر مزار دارد
کشتیم زار و نکردی نگه از ناز به رویم حسن عهد تو همین بود دریغا چه بگویم