شمارهٔ ۲۴۱
دریغ نقش امل ها بر آب جو بستند به حسن لاله و گل رنگ آرزو بستند چو موج روی هوا بر سراب می رانند کسان که دل به تماشای رنگ و بو بستند مپرس حال که این مطربان چابک دست دل از نوای حزینم ...

محمدحسین نظیری نیشابوری (زادهٔ نیمهٔ دوم سدهٔ دهم هجری قمری در نیشابور، درگذشتهٔ ۱۰۲۱ هجری قمری در آگرهٔ هند) از شاعران مؤلف و صاحب سبک تاریخ شعر پارسی بهشمار میرود که بر جریانات شعری معاصر و بعد از خود تأثیری عمیق نهاد. وی پس از گذراندن تحصیلات، به شاعری روی آورد و برای آزمودن طبع، به کاشان که از مراکز مهم شعر پارسی در آن روزگار و محل تجمع شاعران سبک وقوع بود روی آورد و در چند مجلس طرح شعر بر شاعران معتبر سبک وقوع پیروز شد و سپس عازم هند گردید. وی با پیوستن به دربار جهانگیر شاه گورکانی هند و سپس بارگاه سپهسالار او خان خانان به ثروتی افسانهای دست یافت و مهمترین شاهکارهایش را در سالهای اقامت در هند آفرید تا آنکه به سال ۱۰۲۱ قمری در شهر آگره در اوج ثروت، شهرت، حرمت و محبوبیت درگذشت.
دریغ نقش امل ها بر آب جو بستند به حسن لاله و گل رنگ آرزو بستند چو موج روی هوا بر سراب می رانند کسان که دل به تماشای رنگ و بو بستند مپرس حال که این مطربان چابک دست دل از نوای حزینم ...
دل کز تو شد بریده کم از سنگ و رو نبود پیوند روح بود به تو انس و خو نبود مهر تو ناگهان به سر آمد سبب نداشت هجر تو اتفاق فتاد آرزو نبود ناسازی نزاکت طالع سبو شکست با آن که در دم آن ق...
ساقی قدح نداد و سفال سبو نبود چندان که جرعه ای به چشم آب رو نبود می خواست بوسه رخت اقامت بگسترد از فرش جبهه راه بر آن خاک کو نبود دندان زد هزار نگاه گرسنه بود لعل لبش که باده به آن...
نگاهت چشم جادو برنتابد فریب خال هندو برنتابد چو گل از تابشی برمی فروزی مزاجت گرمی خو برنتابد تعالی الله از آن لطف بناگوش که بر تابیدن رو برنتابد چنان در دوستی توسن عنانی که رخش طاق...
زان خم که زاهدان به قدم آب جو کنند شوریدگان صومعه می در سبو کنند یابند جمله مهر سلیمان و جام جم گر خاک راه میکده را رفت و رو کنند در خشت و سنگ میکده دیدم معاینه ذوقی که سالکان به خ...
آمد سحر که دیر و حرم رفت و رو کنند تا بازم از نصیب چه خون در سبو کنند ما قابل نشاط و شکرخنده نیستیم تا شهد خوشگوار که را در گلو کنند آنان که تنگ ظرفی ما را شنیده اند می بهر آزمایش ...
تو می رانی و خاطر با تو ذوق گفتگو دارد گدا هنگام مردن پادشاهی آرزو دارد تو شمع بزم هرکس گشته ای صحبت غنیمت دان که این پروانه هم با گوشه یی تاریک خو دارد حرارت از برای گرمیم بسیار م...
ز گردش های چشمش مستی پیمانه می خیزد گره از ابروان می خیزدش مستانه می خیزد چو در روز قیامت هرکسی خیزد به سودایی شهید نرگس او از لحد دیوانه می خیزد مهیای فنایم جلوه ای در کار می خواه...
هوای کوی او آواره ام از خانه می سازد فسون او پدر را از پسر بیگانه می سازد صلاحم عشق شد کفرم یقین انکار ایمانم محبت کعبه ویران می کند بتخانه می سازد قلم در اختیار اوست من چون نقش مو...
کردم ز شکوه منع دل زار خویش را انداختم به روز جزا کار خویش را وقت نظاره ی بت پرهیزکار خویش شویم به گریه دیده ی خونبار خویش را جرم منست پیش تو گر قدر من کم است خود کرده ام پسند خرید...
بنوازیدم به زخمه طاعت اینست آرید به ناله ام شفاعت اینست در هر گریم پر و تهی گردد چشم گر مال زنید طاس طاعت اینست
هر شب بذیل صحبت جانان تن آورم وز دامنش نثار به دامن درآورم بیرون روم ز ارض جسد در سمای روح وحی مبین و کشف مبرهن درآورم انشا کنم به منطق سیمرغ راز غیب شورش به طایران نوازن درآورم نی...
چو عریان شد چمن مرغ از ضرورت خانه می سازد چو قحط گل بود بلبل به آب و دانه می سازد چو بر بام و در مردم نشیند جغد ناسازست مبارک پی بود آن دم که با ویرانه می سازد ز دشمن خیل در خیل از...
درین سپید رقم قسمت و حواله نماند اثر ز مهر و خط این کهن قباله نماند هزار قرن برین قصر قیروان بگذشت مسایل و حکم و دفتر و رساله نماند ز باب رحم و مروت نشان چه می جویی ازین مقوله حکای...
به غمزه روز الستم همین معامله بود ابد رسید و نیاسودم این چه مشغله بود نصیب من ز ازل درد بی دوا گردید که بردباری هرکس به قدر حوصله بود ببوی من سبب اجتماع دل ها گشت جنون که باعث آشفت...
عنان دل ز خودرایی به فریادم نگه دارد بنالم کاندر آن دل ناله مظلوم ره دارد دل دیوانه ام را گنج در ویرانه افتادست گدایی عشق بازی با جمال پادشه دارد چو گوید کفر مجذوبی به استغفار حاجت...
قاصد دلی آزرده تر از آبله دارد می آید از آن کوی و ز رفتن گله دارد کس خیمه نیفراخت به سرچشمه حیوان گاهی گذری خضر برین مرحله دارد شاید که شود جلوه گر از غیب جمالی چشمی همه کس بر ره ا...
عیشم خوش از آن شعله افروخته باشد نقلم دل ریش و جگر سوخته باشد از محنت لب بستنم آن کس شود آگه کز تیغ جفا چاک دلی دوخته باشد در عرصه گلزار کند ناله ز تنگی مرغی که به کنج قفس آموخته ب...
شب فغان را به در خلوت او باری بود ناله برچید اگر در دلش آزاری بود شورش و عربده ای در شب آن زلف نبود بخت من بود اگر فتنه بیداری بود خویشتن را به دم سحر بر او می بستم هر سر موی مرا ب...
نه فوت صحبت این دوستان غمی دارد نه مرگ مردم این عهد ماتمی دارد میان این همه احباب پرده پوشی نیست دریده پرده ترست آن که محرمی دارد به خوش بیانی هم صحبتان ز جای مرو که پر ز نیش بود ه...
حسن چندی سر به دل شوخی و خودرایی دهد شه چو گیرد مملکت اول به یغمایی دهد دیده عاشق نیابد ذوق از دیدار دوست گر نه اول ترک دیدن های هرجایی دهد لذت دشنامش از من پرس کاب تلخ و شور ذوق ک...
پرده برداشته ام از غم پنهانی چند به زیان می رود امروز گریبانی چند زان ضعیفان که وفا داشت درین شهر اسیر قفسی چند بجا مانده و زندانی چند سر و سامان سخن کردن این جمعم نیست پهلوی من بن...
غبار از دل به مژگان روبم و بینم نشانش را به آب دیده شویم خاک و جویم آستانش را ز مستی های شوق آن بلبل شوریده احوالم که نشناسد اگر صدبار بیند آشیانش را اثر می کرد گاهی ناله ام از بس ...
این جا نه خطا عیب و نه طاعت هنرست ورزیدن تسلیم و رضا معتبرست با فقر و فناست کار نه زهد مجو از عجز گنه عجب عبادت بترست