شمارهٔ ۱۷۲
دوشینه سرودی دل افگار برآورد کآهو ز حرم مرغ ز گلزار برآورد امسال دگر اشک صلاح و دم زهدم رنگ می پار و گل پیرار برآورد من توبه نیاورده ام از کعبه که کافر بت از گرو خانه خمار برآورد ت...

محمدحسین نظیری نیشابوری (زادهٔ نیمهٔ دوم سدهٔ دهم هجری قمری در نیشابور، درگذشتهٔ ۱۰۲۱ هجری قمری در آگرهٔ هند) از شاعران مؤلف و صاحب سبک تاریخ شعر پارسی بهشمار میرود که بر جریانات شعری معاصر و بعد از خود تأثیری عمیق نهاد. وی پس از گذراندن تحصیلات، به شاعری روی آورد و برای آزمودن طبع، به کاشان که از مراکز مهم شعر پارسی در آن روزگار و محل تجمع شاعران سبک وقوع بود روی آورد و در چند مجلس طرح شعر بر شاعران معتبر سبک وقوع پیروز شد و سپس عازم هند گردید. وی با پیوستن به دربار جهانگیر شاه گورکانی هند و سپس بارگاه سپهسالار او خان خانان به ثروتی افسانهای دست یافت و مهمترین شاهکارهایش را در سالهای اقامت در هند آفرید تا آنکه به سال ۱۰۲۱ قمری در شهر آگره در اوج ثروت، شهرت، حرمت و محبوبیت درگذشت.
دوشینه سرودی دل افگار برآورد کآهو ز حرم مرغ ز گلزار برآورد امسال دگر اشک صلاح و دم زهدم رنگ می پار و گل پیرار برآورد من توبه نیاورده ام از کعبه که کافر بت از گرو خانه خمار برآورد ت...
نشان آن که کردم قطع امید از دیار خود نهادم در حریم کوی او سنگ مزار خود برهمن از صنم برگشت و حاجی از حرم آمد من و اخلاص و عرض بندگی و کوی یار خود تو خواهی کافری دان طاعتم خواهی مسلم...
ز نکهت سحری شوق یار می خیزد جنون ز سایه ابر بهار می خیزد به روی یار نگه رشحه بیز می افتد ز زلف یار شکن قطره بار می خیزد سحاب دلشده در کوهسار می گردد غزال شیفته از مرغزار می خیزد به...
جهان جوان شد و عقد بهار می بندد بهار پای جهان در نگار می بندد ز صنع نشو و نما آب و خاک الوان شد جماد و نامیه خود را به کار می بندد نکاح باغ و بهارست و دایه بستان میان نرگس و دستار ...
بزمت غم بار ما ندارد عیش تو غبار ما ندارد ما چهره به خون کنیم گلگون مشاطه نگار ما ندارد چون شعله ز سوز سینه روییم نم ابر بهار ما ندارد کس بوی نکرد گل که دستش زخم سر خار ما ندارد ما...
باز نرگس را گلستان صاحب افسر کند شاخ گل منبر نهد بلبل خطابت سر کند غنچه گردد سبز مغفر سبزه زنگاری قبا روز عرض آمد که هرکس برد خود دربر کند از گل مستان بروید تاک می شوریده وار لاله ...
وقت شد سبزه فرش در پیچد ابر خرگه به یکدگر پیچد آفتاب از کمین برآرد سر پنجه ابر باد برپیچد مسند سبزه نخل بگذارد ز افسر غنچه شاخ سر پیچد همه ذرات خاک بت گر را تار زنار بر کمر پیچد حس...
هنوز راه نگاهم به بام و در ندهند کبوتری که بیاموختند سر ندهند خراب نرگس سنگین دلان سرمستم که بر طریق نظر مهر را گذر ندهند ز غم به گونه زرین شدم چه چاره کنم قبول صحبت صاحبدلان به زر...
نشسته در ظلمم با قمر چه کار مرا چراغ تیره شبم با سحر چه کار مرا مسیح وار کند سیر بر فلک روحم به این طلسم فروبسته در چه کار مرا چو ذره محرم جاوید آفتاب شدم به آشنایی مشتی شرر چه کار...
درد سر و گردن تو حرز تن تست اندوه تو صیقل دل روشن تست گر دردسری کشیده ای نیست عجب ناموس زمانه بر سر و گردن تست
مرغ خوش الحان دلم غوغای رضوان خوش نکرد هم نغمه با مرغی نشد گل های بستان خوش نکرد گفتی برین در دل نشد با عمر خصمی کرد و رفت زآتش سمندر دور شد خضر آب حیوان خوش نکرد ذوقی و کنج خلوتی ...
باعث راندنم از بزم بجز عار نبود ورنه کس را به من و بودن من کار نبود تا شدم از تو جدا تفرقه پامالم کرد دولت آن بود که این فرقت دیدار نبود همه آسان ز جدایی تو مشکل گردید هیچ دشوار به...
محبت با دل غم دیده الفت بیشتر گیرد چراغی را که دودی هست در سر زود درگیرد پس از وارستگی ها بیشتر گشتم گرفتارش چو صیدی جست صیادش ز اول سخت تر گیرد محبت بیشتر قایم شود چون بشکند پیمان...
دلم از ناله خوش گردید امید اثر باشد بسی آسود شستم این خدنگم کارگر باشد اگر دزدیده دیدن ها نباشد بهر پاس دل محبت از تغافل های بیجا در خطر باشد دلم تا خو به آسایش نگیرد روز خرسندی به...
کسی که تشنه وصل است با کوثر نمی سازد به آب خضر اگر عاشق رسد لب تر نمی سازد کله بخشی و سربازی شراب عشق می آرد سری کاین نشیه گرمش ساخت با افسر نمی سازد به شیدایی مزن طعنم که هست از آ...
بیا که بی تو غم از خاطرم به در نرود وداعم از دل و هجرانم از نظر نرود در آن بساط که من خوان عشرت آرایم مگس ز تلخی من جانب شکر نرود ز شهر خویش مرا شهرت تو دور انداخت به اختیار کسی جا...
ما بید بوستانیم ما را ثمر نباشد مردود دوستانیم از ما بتر نباشد از لب برون نیاید آواز عشقبازان پرواز مرغ بسمل جز زیر پر نباشد تاراج دیدگانند آوارگان معشوق راهی نمی برد عشق کانجا خطر...
صبحی بنال راه فلک برنبسته اند هرچند دیر آمده ای در نبسته اند حرمان تو ز همت کوتاه بین توست هرگز در کریم به کافر نبسته اند سرمایه شناخت چراغیت داده اند اما ره چراغ ز صرصر نبسته اند ...
امشب چمن از گریه ما تازه و تر بود بر هر سر خار مژه لختی ز جگر بود می رست رگ و ریشه جان از بن ناخن صد لاله ستان کاشته در سینه و بر بود در زیر لبم گاه طرب زمزمه می سفت بر دور رخش گاه...
ذوقی ز می نزاد که صد شور و شر نشد بی باکی از مذاق خم می بدر نشد این رسم های تازه ز حرمان عهد ماست عنقا به روزگار کسی نامه بر نشد باز این چه آفتست درخت امید را امسال هم شکوفه فشاند ...
پیران که دقع قبض طباشیر برده اند آب رخ جوان به دم پیر برده اند چون من هر آن کسان که نفس کرده اند سرد نور سحر به ناله شبگیر برده اند سرگشته اند اگرچه به تحصیل تجربه پی تا فراز طارم ...
نگاه گم شده در راه کوی یار مرا گسسته عقد گهر گریه در کنار مرا خود از محبت جانان به خود حسد دارم ز رشگ غیر کنون برگذشته کار مرا ز هر یقین که شود صاف سینه صاف ترم غبار دل نشوم گر کنی...
یک دم که ز دردسر پریشانی داشت صد عربده با درد پشیمانی داشت بر بستر غم خدا گران نپسندد آن سر که به تاج دولت ارزانی داشت
نوروز شد کلید درعیش نوبهار دولت شکوفه کرد که فتح آورد به بار ریحان عدل یافت ز اقبال رنگ و بوی دیبای ملک کرد ز انصاف پود و تار بر صحن ملک باد ظفر خرمی فشان بر باغ عمر ابردعا مدعا نث...