بخش ۸ - تمثیل دوم
شبلی آن سرحلقه اهل نیاز بد به صف بوحنیفه در نماز تا که از مسجد برون شد با شتاب گفت هذا مسجدم سوق الدواب بوحنیفه این حکایت چون شنفت گفت استر می خریدم راست گفت

میرزا نوراﷲ بن میرزا عبداﷲ بن عبدالوهاب چهارمحالی اصفهانی ملقب به تاج الشعراء مشهور به عمان سامانی از شاعران معروف شهر سامان از توابع شهرستان شهرکرد استان چهارمحال و بختیاری ایران است. وی از شاعران صاحب نام و پر آوازه سالهای ۱۲۵۸ تا ۱۳۲۲ قمری است، نیاکان او همه از دری سرایان، پارسی گویان و آذری سرایان اعصار خود بودهاند، پدرش میرزا عبدلله متخلص به «ذره» مؤلف «جامع الانساب» و جدش میرزا عبدالواهاب سامانی متخلص به«قطره» و عمویش میرزا لطف لله متخلص به «دریا» همگی از شاعران عهد ناصری بودهاند که در دانشهای دیگر نیز دستی داشتهاند. میرزا نورالله همانند بسیاری از نیاکان خود در سلک تصوف و عرفان بودند، در حلقه ارادتمندان سعادتعلیشاه اصفهانی مشهور به طاووس العرفا و جانشین وی ملا سلطان محمّد گنابادی سلطانعلیشاه از اقطاب سلسله صوفیه نعمتاللهیه بود. علی اکبر دهخدا درباره عمان سامانی مینویسد: میرزا نوراﷲ بن میرزا عبداﷲ بن عبدالوهاب چهارمحالی اصفهانی. ملقب به تاج الشعراء و مشهور به عمان سامانی. وی از اهالی قریه «سامان» است که آن از قرای چهارمحال خاک بختیاری میباشد. وی در سال ۱۲۶۴ ه.ق. متولد شد و در شب سهشنبه دوازدهم شوال سال ۱۳۲۲ ه.ق. درگذشت و در وادی السلام نجف دفن شد. او را دیوانی است به نام «گنجینة الاسرار» که در هند و در ایران به چاپ رسیدهاست». نقل است که جنازه عمان را در مسجد جامع سامان به خاک سپردند و بعدها به نجف اشرف و غری شریف به دار الاسلام انتقال دادند. از آثار عمان سامانی میتوان به گنجینة الاسرار و مخزن الدرّر اشاره کرد. گنجینة الاسرار شاهکار عمان است. حبیب الله فضائلی در وصف گنجینة الاسرار آوردهاست این کتاب بحق کنز اسرار یا چنانچه خود سراینده نامیده گنجینه اسرار است، اسراری از ظهور عشق و جمال، اسراری از راز و نیاز عاشق و جذبههای معشوق، اسراری از سیر و سلوک و حالات وجد و شوق، اسراری از سوز و گداز و هجران و وصل. متن حاضر به قرار بخشهای ذیل به کوشش سرکار خانم آزاده لاری آماده و از طریق بخش کتابخانهٔ تصوف سایت تصوف ایرانی منتشر شده و در گنجور باز نشر گردیده است:
شبلی آن سرحلقه اهل نیاز بد به صف بوحنیفه در نماز تا که از مسجد برون شد با شتاب گفت هذا مسجدم سوق الدواب بوحنیفه این حکایت چون شنفت گفت استر می خریدم راست گفت
در بیان اینکه چون معشوق ازلی جمال لم یزلی مر عشاق را نمود و بادۀ عشق طالبان مشتاق را پیمود از در امتحان درآمد شیوه های معشوقی بکار آورد منکرین جام سعادت را سرخوش از جام شقاوت کرده ...
وه چه خوش گفت آن گرفتار جنون جای در صف جماعت کرد چون صورتش در سوره همچون گل شکفت تا سماعش بر سما شد روی گفت کای خدا دیگر نماز بوتراب ابن بوطالب مگر بینی به خواب
معشوق مطلقی را حمد و ستایش سزاست جل جلاله که تمام موجودات عاشق مقید اویند همه راه اوست می پویند و وصل اوست که می جویند و حمد اوست می گویند و ان من شیء الایسبح بحمده هر برگی از دفتر...
آتشی دوش ز رخساره برافروخته بود دیده گر آب نمی ریخت مرا سوخته بود گفت عمان ز چه رو دم نزنی ز آتش عشق گفتم آن کس که دلم سوخت لبم دوخته بود
دیگران را شور بستان بر سر و شوق چمن ما و رندان غزلخوان و فضای انجمن ما هنر را اخترانیم انجمن ما را سپهر ما سخن را بلبلانیم انجمن ما را چمن اندرآ تا حوزه یی بینی پر از عقل و روان ان...
کسی که گفت به گل نسبتی است روی تو را فزود قدر گل و برد آبروی تو را از آن به هر چمنی جست وجو کنیم تو را که تا مگر ز گلی بشنویم بوی تو را بهل که شیخ به طاعت خرد بهشت که ما به عالمی ن...
تاری از طره تارت چو به تاتار افتاد روز بر مشک فروشان خطا تار افتاد سر پنهان ترا فاش نسازم زین رو شایدم بار دگر با تو سر و کار افتاد
می دهی ساغر به یاد آن لب میگون مرا ساقی امشب می کنی تا کی به ساغر خون مرا مدعی پیوسته گوید عیب او غافل که عشق چهره لیلی نمود از دیده مجنون مرا در درون خلوت دل عشق آن زیبا جمال در ن...
ای که جز انکارت اندر کار صاحبکار نیست گر به چشم عقل بینی هرگزت انکار نیست گاه می گویی به مجلس دل چرا بی درد نی گاه می گویی به گلشن گل چرا بی خار نیست با فضولی ها که این جبر است یا ...
تا به کف تاری از آن طره طرار افتاد طالع بخت مرا همچو شب تار افتاد گرچه رخسار تو زد آتش حرمان بر دل قسمت ما ز گلستان رخت خار افتاد
به پرده بود جمال جمیل عز و جل به خویش خواست کند جلوه یی به صبح ازل چو خواست آن که جمال جمیل بنماید علیع شد آینه ی خیرالکلام قل و دل من از مفصل این نکته مجملی گفتم تو خود حدیث مفصل ...
آن را که به سر شور و به دل کیفیتی نیست گر هست هزارش هنر انسانیتی نیست آن لب که تر از باده نشد هیزم خشک است آتش بزنیدش که در او خاصیتی نیست دل جمله مسخر شده عشق شد ای عقل زین ملک بر...
عمان چه نثار شعرهای تو کند جز آن که ز جان و دل ثنای تو کند هر گوهر معرفت که اندوخته است خواهد که نثار خاک پای تو کند
بریخت صاف و نشاط از خم غدیر به جام صلای سرخوشی ای صوفیان دردآشام دمید نیرة الله از چه طور این نور که برد ز آینه روزگار زنگ ظلام چه خوش نسیم است الله که از تبسم او شکوفه طرب از هر ک...
برون نمی کنم از سر هوای صحبت دوست در این هوا اگر از تن برون کنندم پوست بنه به چشم من ای سرو دلنشین پایی که دل نشینی سرو از ستادن لب جوست مبین به چشم کم ای مدعی به طره یار کمند جان ...
زآن دم که ملازم رکابم کردی معروف تمام شیخ و شابم کردی من قطره بدم توام نمودی عمان من ذره بدم تو آفتابم کردی
زندگانی چیست دانی جان منور داشتن بوستان معرفت را تازه و تر داشتن عرش فرش پای کوب تست همت کن بلند تا کی از این خاکدان بالین و بستر داشتن بگسل این دام هوس ای مرغ قدسی آشیان گر دو عال...
امشب در این بساط به ما عشرت شهی است کاقبالمان موافق و توفیق همرهی است جمعیم دوستان و حکایاتمان دراز این شب عدوی ماست که میلش به کوتهی است تا نغمه های چنگ شبانان به گوش ماست کی اعتن...
بس فشرد از پنجه بیداد گردون نای من بسته شد راه نفس بر منطق گویای من گر هجوم اشک را مانع نبودی آستین غرق خون کردی جهان را چشم خونپالای من مایه رفت از دست و ماند انگشت حیرت بر دهان م...
گر سیر کعبه و دیر ور خانقاه کردم غیر از تو کس ندیدم هرجا نگاه کردم قصد و مرادم از سیر روی تو بود لاغیر گر سیر کعبه و دیر ور خانقاه کردم دیدم که بود کوهی اندر برابر کاه عفو ترا مطاب...
دو هفته ماه من ای لعبت بهشتی رو دگر چه شد که ز من کرده ای تهی پهلو تو سرو نازی و بر چشم منت باید جای که جای سرو بسی خوشتر است بر لب جو تراست نازش کبک و چمیدن طاووس تراست صولت شیر و...
چو دست شانه گشاید ز زلف یار گره به پای دل زند از غصه بیشمار گره به غیر رشته زلفش که دل بدو بستم کسی ندید به یک رشته صد هزار گره دمی برای خدا از جبین گره بگشای از این زیاده به دل ها...
بزرگ مایه ایجاد قادر ازلی ز نور پاک جمال محمد است و علی ز نور پاک جمال محمدص است و علیع بزرگ مایه ایجاد قادر ازلی دو دست کار کنند این دو دستیار وجود از این دو دست قوی دستگاه لم یزل...