شمارهٔ ۱۲۳
شاه گیتی خسرو لشکرکش لشکرشکن سایه یزدان شه کشور ده کشورستان

ابوالقاسم حسن بن احمد عنصری بلخی شاعر پارسیگوی بلخ، مشهور به عنصری بلخی در سال ۳۵۰ هجری قمری زاده شد. امیر نصر برادر سلطان محمود غزنوی، وی را به غزنه فراخواند. سلطان محمود غزنوی به او توجه نشان داد و به او عنوان ملکالشعرایی داد. عنصری در سال ۴۳۱ هجری قمری درگذشت. دولتشاه سمرقندی در تذکرهٔ خویش در باب عنصری چنین مینویسد: «مناقب و بزرگواری او اظهر من الشمس است و سرآمد شعرای روزگار سلطان محمود بوده و او را ورای طورِ شاعری فضایل بسیار است. و بعضی او را حکیم نوشتهاند. چنین گویند که در رکاب سلطان محمود همواره چهارصد شاعرِ متعین ملازم بودندی و پیشوا و مقدم طایفۀ شعرا استاد عنصری بود، و همگان بر شاگردی او مقرّ و معترف بودند و او را در مجلس سلطان منصب ندیمی با شاعری ضمّ بود و پیوسته مقامات و غزوات سلطان نظم کردی. او را قصیدهای است مطوّل قریب به یکصد و هشتاد بیت که مجموع غزوات و حروب و فتوح سلطان را در آن قصیده به نظم آورده. و در آخر سلطان محمود استاد عنصری را مثالِ ملکالشعرایی قلمرو خود ارزانی داشت و حکم فرمود در اطراف ممالک هر کجا شاعری و خوشگویی باشد سخن خود بر استاد عرضه دارد تا استاد غث و ثمین آن را منقح کرده، در حضرت اعلی به عرض رساند؛ و همه روز مجلس استاد عنصری، شعرا را مقصدی معیّن بود، و او را جاهی و مالی عظیم بدین جهت جمع شده، و فردوسی او را در نظم شاهنامه تحسین بلیغ میکند و آن حکایت به جایگاه خود خواهد آمد، و الله و اعلم.» که این ادعا نمیتواند درست باشد. ابیات مرتبط با عنصری متاخر و الحاقی هستند، در شاهنامهای که به کوشش استاد خالقی مطلق گردآوری شده و نزدیکترین به اثر اولیه است هیچ بیتی مرتبط با عنصری دیده نمیشود. حتا به نظر میرسد یکی از دلایل عمدهی نادیده گرفته شدن شاهنامه از سمت سلطان محمد بدگوییهای شاعران دربار خصوصا عنصری به دلیل حسادت بوده است. اشعار بازمانده از عنصری به حدود دو هزار بیت میرسد که به نقل از مجمعالفصحا اصل این دیوان سیهزار بیت بوده است و شامل قصیده، غزل، رباعی، قطعه، ترکیببند، و مثنوی است. بیشتر قصیدههای او در ستایش سلطان محمود غزنوی و مسعود غزنوی است. در قصیدهها و غزلهای عنصری اصطلاحات حکمت و منطق نیز وجود دارد. قصیدههای عنصری بی مقدمه است و بیشتر به وصف میپردازد. مهمترین مثنویهای عنصری عبارتند از: وامق و عذرا، شادبهر و عینالحیات، و سرخبت و خنگبت. آثار این شاعر بزرگ بر اساس کتاب دیوان عنصری بلخی به تصحیح و مقدمهٔ دکتر سید محمد دبیر سیاقی انتشارات کتابخانۀ سنائی و به همت آقای سیاوش جعفری در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
شاه گیتی خسرو لشکرکش لشکرشکن سایه یزدان شه کشور ده کشورستان
ار یقین خواهی که بینی از گمان آویخته آنکه آن فربه سرینش بنگر و لاغر میان
هزیمت رفتگان چونان همی رفتند روی از پس چن اندر رستخیز آنکس کجا گویندۀ بهتان
سپهسالار لشکرشان یکی لشکر کاری شکسته شد از و لشکر ولیکن لشکر ایشان
بوسه ندهد ما را ما را ندهد بوسه غمگین دل ما دارد دارد دل ما غمگین
ابلق ایام را تا بر نشیند میرود سبز خنگ چرخ پیش قدر او پالادۀ
در آن زمین که خلافش بود نیارد رست ز هیچ باغ درخت و ز هیچ راغ گیاه
جام از لب تو گونۀ مرجان گیرد وز جعد تو باد بوی ریحان گیرد نقاش چو نقش تو نیاراید به دیدار تو باز دل گروگان گیرد
گر به پیغاله از کدو فکنی هست پنداری آتش اندر آب
ولیکن روانم ز تو سیر نیست دلم چون دل تو بکفشیر نیست
رای دانا سر سخن ساریست نیک بشنو که این سخن باریست
آنچه با رنج یافتیش و به دل تو بآسانی از گزافه مدیش
منقش عالمی فردوس کردار نه فرخار و همه پر نقش فرخار هواش از طلعت ماهان پر از نور زمینش از بوسۀ شاهان پر آثار بتانی اندر و کز خط خوبان بگرد عارض و خورشید رخسار بدان ماند که زاغانند و...
بهر تلی بر از خسته گروهی بهر غفچی بر از فر خسته پنجاه
گرفتم که جایی رسیدی ز مال که زرین کنی سندل و چاچله
همی بوستان سازی از دشت او چمنهاش پر لاله و چاوله که شادی کنان اندر آن بوستان تو شادی کنی گر کنندت یله
همیشه بود نعمتت را خورنده چه آزاد و بنده چه خرد و چه رنده
گل سوری بماه اندر شکفته بر او بر کژدم جراره خفته دو لب چون دانۀ نارست لیکن بنوک سوزن اندیشه سفته نکورویی که از فردوس حورا برو خوبی فرستاده است سفته شب تار آشکارا گشته دایم بزیرش رو...
ای ماه سیه پوش تو روشن شده ماهی هم شمع سرای من و هم پشت سپاهی از قامت و قد تو برد سرو بلندی وز حلقۀ زلف تو برد قیر سیاهی جانم به صلاح آید از آن نوش لب تو گر باز نیفزاید چشم تو تباه...
ای ترک میر فتنه یغما و خلخی هم سرو مشک زلفی و هم ماه گلرخی همچون بهار خرم در دیده خرمی همچون همای فرخ بر بنده فرخی در جادویی معلم پیران بابلی در نیکویی مقدم ترکان خلخی مشکین خطی پس...
ز زلف تو برده ست شبوی بوی ازو گشت پر مشک مشکوی و کوی کجا جوی خون بینی ای دلربای رخان مرا اندر آن جوی جوی تو گویی که دل شستم از تو چرا دل از من چه شویی دل از شوی شوی چو چوگان خمیدست...
حلقه زلفش به گل بر غالیه دارد همی گل به بوی غالیه سنبل به بار آرد همی نیست سنبل کان خط مشکین آن ترک منست دیده چون آنرا ببیند سنبل انگارد همی عذر جانست آن رخ و آن غمزگان آزار دل آن ...
گویم ز دل خویش دهانت کنم ای دوست گوید نتوان کرد ز یک نقطه دهانی گویم ز تن خویش میانت کنم ای ماه گوید نتوان ساخت ز یک موی میانی
زلف تو کمندی ست همه حلقه و بند خالی نبود ز حلقه و بند کمند آن چاه بر آن سیم زنخدانت که کند ور خود کندی مرا بدو در که فکند