شمارهٔ ۱۸۶
ای من غریب کوی تو از کوی تو بر من عسس حیلت چه سازم تا مگر با تو برآرم یک نفس گر من به کویت بگذرم بر آب و آتش بسترم ترسم ز خصمت چون پرم گیتی بود بر من قفس در جستنش روز و شبان گشتم ق
۴۳۶ شعر از سنایی غزنوی
ای من غریب کوی تو از کوی تو بر من عسس حیلت چه سازم تا مگر با تو برآرم یک نفس گر من به کویت بگذرم بر آب و آتش بسترم ترسم ز خصمت چون پرم گیتی بود بر من قفس در جستنش روز و شبان گشتم ق
ای من غلام روی تو تا در تنم باشد نفس درمان من در دست توست آخر مرا فریاد رس در داستان عشق تو پیدا نشان عشق تو در کاروان عشق تو عالم پر از بانگ جرس نیکو بشناسم ز زشت در عشقت ای حوراس
ای ز ما سیر آمده بدرود باش ما نه خشنودیم تو خشنود باش کشته ما را گر فراقت ای صنم تو به خون کشتگان ماخوذ باش غرقه در دریای هجران توام دلبرا دریاب ما را زود باش هجر تو بر ما زیانی ها
ای ز خوبی مست هان هشیار باش ور ز مستی خفته ای بیدار باش از شراب شوق رویت عالمی گشته مستانند هان هشیار باش گر مه میخواره خوانندت رواست می به شادی نوش و بی تیمار باش خویشتن داری کن ا
ای همه خوبی در آغوش شما قبله جان ها بر و دوش شما ای تماشاگاه عقل نور پاش در میان لعل خاموش شما وی امانت جای چرخ سبز پوش بر کران چشمه نوش شما آهوان در بزم شیران در شکار بنده آن خواب