شمارهٔ ۳۵۹
ای گشته ز تابش صفای تو آیینه روی ما قفای تو بادست به دست آب و آتش را با صفوت و نور خاک پای تو با تو چه کند رقیب تاریکت بس نیست رقیب تو ضیای تو خود قاف ز هم همی فرو ریزد از سایه کاف
۴۳۶ شعر از سنایی غزنوی
ای گشته ز تابش صفای تو آیینه روی ما قفای تو بادست به دست آب و آتش را با صفوت و نور خاک پای تو با تو چه کند رقیب تاریکت بس نیست رقیب تو ضیای تو خود قاف ز هم همی فرو ریزد از سایه کاف
بر دوزخ هم کفر و هم ایمان تراست بر دو لب هم درد و هم درمان تراست گر دو صد یعقوب داری زیبدت کانچه یوسف داشت صد چندان تراست خنده تو چون دم عیساست کو هر چه در لب داشت در دندان تراست چ
ای کعبه من در سرای تو جان و تن و دل مرا برای تو بوسم همه روز خاک پایت را محراب من ست خاک پای تو چشم من و روی دل فریب تو دست من و زلف دلربای تو مشک ست هزار نافه بت رویا در حلقه زلف
تا بدیدم زلف عنبرسای تو وان خجسته طلعت زیبای تو جان و دل نزدت فرستادم نخست آمدم بی جان و دل در وای تو بی دل و بی جان ندارد قیمتی بنگر این بی قیمت اندر جای تو آستین پر خون و دیده پر
ای ببرده آب آتش روی تو عالمی در آتشند از خوی تو مشک و می را رنگ و مقداری نماند ای نه مشک و می چو روی و موی تو چشمکانت جاودانند ای صنم نرگس آمد ای عجب جادوی تو تیر عشقت در جهان بر م