شمارهٔ ۳۰ - در مدح تاج الدین محمودبن عبدالکریم
تاج دین محمودبن عبدالکریم است آنکه هست از می احسان او گیتی پر از هشیار روست صاحب دیوان استیفا که اهل فضل را اندر او اهلیت صاحب قرانی بود و هست از دوات کله گیسوی منیر افسر بکلک بر س...

شمسالدین تاجالشعرا محمد بن علی سمرقندی، معروف به سوزنی سمرقندی (درگذشتهٔ ۵۶۲ قمری به نقل از رضا قلی خان هدیت یا ۵۶۹ قمری به نقل از دولتشاه سمرقندی) شاعر هجاگو و هزال ایرانی قرن ششم هجری است. وی در اشعارش نام خود را محمد، عمر و بوبکر و نام پدرش را مسعود ذکر کرده، از این جهت درستی نام اطلاق شده بر وی یعنی محمد بن علی محل سؤال است. مولد او را عوفی نسف (نخشب)، واقع در نزدیکی سمرقند میدانند. وی در شعرهایش خود را به سلمان فارسی منتسب میداند. وی در ابتدای جوانی برای کسب دانش به بخارا رفت و به قول عوفی بهسبب تعلق خاطر به شاگرد سوزنگری به آموختن آن صنعت مشغول شد. سوزنی سمرقندی معاصر ارسلان خان محمد از آل افراسیاب و سنجر اتسز بن محمد خوارزمشاه بوده است. وی با عمعق بخاری، سنایی غزنوی، انوری ابیوردی، محمد معزی، ادیب صابر و رشیدی سمرقندی معاصر بوده و برخی از آنان را هجو کرده و به تیغ زبان خود آزرده است. سوزنی شاعری هجا و بدزبان بوده و در هجو معانی خاص ابداع کرده است. قصاید و قطعات وی سهل، صریح و فصیح است. میگویند که وی در اواخر عمر دست از هجو و هزل کشیده و استغفار کرده است.
تاج دین محمودبن عبدالکریم است آنکه هست از می احسان او گیتی پر از هشیار روست صاحب دیوان استیفا که اهل فضل را اندر او اهلیت صاحب قرانی بود و هست از دوات کله گیسوی منیر افسر بکلک بر س...
خر سر خمخانه ای بریش ترا تیز کل را کوز است و ترکمانرا مونیز ریش تو روزی هزار گوز کند کسب ن ترا وجه نی بسالی یک تیز آنچه به ن تو کرده میره با سهل کرته بدرید تا بدامن و تیریز کند زمی...
غلام طلعت نجم کلاهدوز منم حکیم ابله و پیر جوان سپوز منم جهان جدم و هستم جهان فروز به هزل مرا ببین که جهان جان فروز منم بلند و روشن چو نان به نور خاطر خویش ز عشق نجم چو خورشید نیمرو...
چون فاختگان طوق برآوردی زود طوقی که هزار بار ز اول بربود رویت علم حسن بعالم بنمود خوش بوده ای و خوشی و خوش خواهی بود
ای یافته تاج نسب از صاحب معراج هستی به لقب دین همایون ورا تاج همنام تو است و پدر تو بدو خوشنام جد تو رسول قرشی صاحب معراج شاه شرفی تاج تو است از نسب تو تاجی که نه غصب است نه آورده ...
منم آن گشته غایب از تن خویش بی خبر از ستیز و از من خویش از رهی اوفتاده سوی رهی که ندانم شدن به معدن خویش کودکان داشتم چو حور و پری کرده بر من گشاده روزن خویش هر یکی مر مرا نشاندندی...
سیر اولاد بوالفرج مسعود در مدح تو باز میدارم بهر تازی که کار پای کند بتو روی نیاز میدارم بهر اندازه ای که هست فرست که بهر پای تاز میدارم
چو زآب روی تو ریش چو آتش بردمید ای جان به خاک پای تو کان باد بوقم آرمید ای جان ز رویم روی را درکش نهان کن ریش زیر کش چو بتوان ریش خود خوش خوش بدو مشتی کشید ای جان فروغ آتش ریشت چنا...
اگر آبی رحم در چشم دشمن بچشم دوست گلنار ملیسم سپیدی روی من نور الهی که در دین مرد یکرنگم نه پیسم وگر پیرم چو شهوتراند باید جوان نوخط مقبول و کیسم
عشق رخ سو کمانک نیم پلاس برکرد دل پلاس پوشان وسواس دارد ز پی نیم پلاسش نسناس ابدال کلیسیای ترسایان پاس
ای فلک سوخته داده بر کف تاج هیچ نیکی ز تو نداشته ماج بخت نیکت چو بچه ماج دهان در نهاده بآستان تو ماج دل اعدات در تنوره غم چو بخاکستر اندرون کوباج رخ احباب تو طری چون گل خوش و شیرین...
بجان پاک تو ای خواجه احمد شباک که همچو جان توام با تو پاک از دل پاک سر من آنجا باشد که خاک پای تو است وگرچه سر ز شرف برگذارم از افلاک به چشم من تو چنانی که توتیا شمرند دو چشم من تو...
این کودکان تنگ قبای فراخ ن کردند ایرو کیسه ما هر دو سرنگون از بسکه ایرو کیسه ما سیم و آب داد نی سیم از آن برآیدنی آب ازین برون آنجا که سیم بود در او ماند باد پاک وانجا که آب بود از...
ای رسیده شبی بگازه من تازه بوده بروی تازه من نرم گشته بلوس و لابه من گرم گشته بآفر ازه من لعل کرده رخ مزعفر خویش بمی همچو آب غازه من نیم مستک فتاده و خورده بی خیو این خدنگ یازه من ...
ای قد من از عشق تو چون قدرین داس وز خون جگر دو دیده چون پر خون طاس یاقوت زر ارم بدرینم پلاس از بهر تو و تو خود مدان و مشناس
مرا تلخی نباید دادن جان چو انگشت شهادت شهد لیسم بزیر تخته خواهد بود جایم اگر سلطان ملک طاقدیسم ز خشت و خاک را هم غیسه روید اگر از خاک ره یا از نعیسم سموم مرگ چون غیسه کند خشک اگر ب...
اعلی خدایگان جهان از سفر رسید منت خدایرا که بفتح و ظفر رسید تمغاج خان اعظم مسعود رکن دین کز وی بسعد اکبر و اصغر نظر رسید شاهی که ماه رایت منصور او بقدر از ماه برگذشت و بخورشید در ر...
ز بار هجو من خر خمخانه گشت لنگ آن همچو شیر گنده دهان پیس چون پلنگ سوزنگری بمانم و کیمخت گر شوم خرلنگ شد بمیرد خر مرده چو لنگ ابیات خر سر است شتر گربه خوشترک نام و لقب گرفت لقب قلب ...
با مردم رند ایدل و جان لوند خوردی ببرادری فراوان سوگند کمتر گر ازین برادران ای فرزند گر یوسف یعقوب نیم آخر چند
بورک هندی بشد پشمینه پوش پشم او را سگ نبوید اینست پشم بر رییس شهر شادان شد به خشم وی رضای او بخوید اینست خشم
ن ترک من آن بت سیمین هست سرخ و سپید و گرد و سمین ایر از آن ن به عافیت هر شب سیم بستر کند سمن بالین تنگ حلقه است ن چو خاتم و ایر در نشیند به خاتمش چو نگین نه همه ن چو یکدیگر باشد نه...
عید شاه خسروان مسعود میمون فال باد طایر میمون او مسعود پر و بال باد پر و بال طایر میمون شه بی عید و عید بر خلایق سایه دار دولت و اقبال باد بخت پیروز شه روی زمین را بر سپهر سعد اکبر...
نظامی ارچه نمرد است مرده انگارم به نظم مرثیتش حق طبع بگزارم چه گر نمیرد و آنگاه مرثیت گویم چو نشنود که چه گویم چه سود گفتارم لطیف مرثیتی پیش او فرو گویم چنانکه در دل او آرزوی مرگ آ...
دل بستدم از کفشگری روی چو ماه چون نجم کله دوز ز من شد دلخواه آن نجم ازین ماه به آمد صد بار چونانکه سر از پای و چو از کفش کلاه