شمارهٔ ۴
جود کف تست هر که نانی دارد در خدمت تست هر که جانی دارد گر اسب خطا کرد بر او عیب مگیر یک اسب چه طاقت جهانی دارد

شمسالدین تاجالشعرا محمد بن علی سمرقندی، معروف به سوزنی سمرقندی (درگذشتهٔ ۵۶۲ قمری به نقل از رضا قلی خان هدیت یا ۵۶۹ قمری به نقل از دولتشاه سمرقندی) شاعر هجاگو و هزال ایرانی قرن ششم هجری است. وی در اشعارش نام خود را محمد، عمر و بوبکر و نام پدرش را مسعود ذکر کرده، از این جهت درستی نام اطلاق شده بر وی یعنی محمد بن علی محل سؤال است. مولد او را عوفی نسف (نخشب)، واقع در نزدیکی سمرقند میدانند. وی در شعرهایش خود را به سلمان فارسی منتسب میداند. وی در ابتدای جوانی برای کسب دانش به بخارا رفت و به قول عوفی بهسبب تعلق خاطر به شاگرد سوزنگری به آموختن آن صنعت مشغول شد. سوزنی سمرقندی معاصر ارسلان خان محمد از آل افراسیاب و سنجر اتسز بن محمد خوارزمشاه بوده است. وی با عمعق بخاری، سنایی غزنوی، انوری ابیوردی، محمد معزی، ادیب صابر و رشیدی سمرقندی معاصر بوده و برخی از آنان را هجو کرده و به تیغ زبان خود آزرده است. سوزنی شاعری هجا و بدزبان بوده و در هجو معانی خاص ابداع کرده است. قصاید و قطعات وی سهل، صریح و فصیح است. میگویند که وی در اواخر عمر دست از هجو و هزل کشیده و استغفار کرده است.
جود کف تست هر که نانی دارد در خدمت تست هر که جانی دارد گر اسب خطا کرد بر او عیب مگیر یک اسب چه طاقت جهانی دارد
تر ساز هجای تو تبرا نکنم تا روز ترا چون شب یلدا نکنم سر چون سم خر مباد حمدان مرا گر پای زنت را چو چلیپا نکنم
بسی عطای خدایست بی خلاف و خطا خدایگانرا هست از خدای هفت عطا یکی ز هفت عطا سوی تخت شاه آمد که رفته بود بفرمان شاه سوی ختا حکیم زد مثلی کز خطا صواب آید صواب رفت و صواب آمد و نرفت خطا...
در جستن وصل آن بت چینا بر اسب امید برنهم زینا وندر ره عشق او بپویانم باشد که رسم بکام دل زینا یکچند بوصل او شدم شادان دشمن ز وصال ما دوغمگینا جان و دل من بوصل آن دلبر چون باغ ارم پ...
تازبازان که ترا پیش گروگان آرند تا یکی پس نگری ن به گریبان آرند بسر حمدان نت چو گریبان گردد آن گریبان که در او گردن حمدان آرند چند ازین لاغر ران پس ایشان به طفیل مر گریبان ترا سوزن...
ای شده عهد تو بر کینه و پیکار درست به وفا عهد تو ناآمده یک بار درست با من ار عهد تو را نیست درستی و وفا هست با تو به وفا عهد من ای یار درست بت دلداری و من عاشق دلداده تو عهد من با ...
محترم قاضی سدید ای خلق را رای و تدبیر صواب آموخته در میان کار بوده سالها هم دریده شغلها هم دوخته وام داری دارم از سرمای دی وام او خواهم بآتش سوخته نیست هارم تا برانم پیش او حشمت چخ...
کی چون تویی خر از همه اهل گزیدگیست کاین هجو من ترا بتاز خر کریدگیست جز آنکه دیدمت بپس پیر میره در دیگر مرا بگوی که با تو چه دیدگیست من خر سپوزم و تو خر اینست جرم من اینجا نه خر فرو...
کیست آن گرد شکم مردک رو به مانست دره در روی کشیده بشکم در دره نی بی خبر باشد و بی آگهی از صلح و ز جنگ هیچ جنگی بجهان بی وی و صلحی سره نی همچو دزدان بکتف بسته و یکسر دارد در دلی چون...
گازر بچه ای به روی رخشان خورشید دو چشم من آب گیر دارد جاوید زیرا که به آب است و به خورشید امید مر گازر را تا بشود جامه سپید
ای مرز ترا دریده مردی زان مرد بتو رسیده دردی بر نیز گهت نهاده سرخی وز نانگهت کشیده زردی آن ایر که رایگان بخوری باد من جو خری نخوردی اندر همه شهر خود نیابی جز تو که ترا نگاد مردی و ...
خر مطران که آخرت عمر است سوگوارانه جل و جامه تو نغمه کرد است کام سیخ زنم خوه بناکام و خوه بکامه تو آن خر شاعری که آخر و میخ نبود جز دوات و خامه تو کار خر نامه تو میسازم گوشمال ایاز...
صدر جهان ز مجلس جهان رسید مهمان همی رسد شه و او میزبان رسید آراست خانمان به خجسته لقای خویش کز پیش تخت خوان بسوی خانمان رسید خلد شهر نخشب و از خلد خوشتر است صد ره از آنکه صدر بدو ش...
ای پشت دل خسرو ای کام دل شیرین ای سرخ سرخسی رو ای شوخ خوش شیرین بسته کمری داری همچون کمر خسرو بر سر کلهی داری چون تاج سر شیرین فرهاد بگه گاهی شیرین بکف آوردی گر در کف او بودی هم شد...
درزی بچه در رنگ رزی آویزد تا نام سپید کاریش برخیزد آوخ چه بلا و رستخیز انگیزد کان یار سپید کار رنگ آمیزد
روی من زرین ز عشق یار سیمین بر سزد بر سر معشوق سیمین بر نثار زر سزد زرگر رخسار من شد عشق یار سیمبر اینچنین زر کردن آری از چنان زرگر سزد دل فدای دلبری کردم که از بس نیکویش هر که دل ...
عمید کاسنی آن کاسه سرش پنگان که عاشق کله ن بدی چو پابنگان بمرد و کاسنی او مرده ریگ وار بماند چنانکه ماند از جغد گوشه ویران چنانکه مغ بستوران برند بردندش بگندگی ستوران بجای آن غمدان...
شو رنگها بنزد تو نی نزد مردمان از ابلهی خزینه علمست مغز تو شو رنگ تو بدنگوران خزینه شد تا دزد کم رسد بسخنهای نغز تو
ای سید کتب خانه برآشفتی تا ابلهی و بیخودی و خفتی گفتم هجای تو چو گل غنچه آنرا بیاد سبلت و بشکفتی گشت آن شکوفه دست بدست از تو کز خلق رنگ و بویشین ننهفتی شطرنجی از هجای من آگه شد تا ...
ای نیم حلالزاده نیم خشوک چون کعب کژی اسب تو حک هر لولوک با تو بقمار بر نیایم بحدوک بر تو بر من سر بسر توک بتوک
خواجه محمد مؤید که کمتر است دریا برابر دل تو زاب داشه ای باز بست همت تو که در زیر بال اوست بر چرخ نسر طایر و واقع چو باشه ای بگذشته ای ز معن بمیدان مردمی کور ابدی براق و ترا لنگ لا...
ای رخ و زلفت چنانک ماه بمشکین کمند ساخته نظاره گاه بر سر سرو بلند منظر ماه منیر از بر سرو سهی طرفه و نادر بود خاصه بمشگین کمند ای بت بادام چشم پسته دهان قند لب در غم عشق تو نیست چا...
لنگ لنگاک من ای بلمه پیوسته برو مغ مفلوج زده بر به رخت اف تفو لنگ مغ زاده گر زاصل و چو مازو بی مغز روی شسته بحشاشات و تراک و مازو از ره ایمان در کفر مزیدی که چنین آمنوا برزنخت شد ب...
چرا ز راه لطافت بدین قضیب نیازی کزین قضیب عزیزی وزین قضیب بنازی قضیب سخت عزیز است و با منست که او را به صد زبان بنوازم زهی غریب نوازی به دست گیرم و آنگه بدو چه گویم گویم رگ آوری و ...