شمارهٔ ۱۸ - در مدح تمغاج خان
بخت بیدار شهنشه خسرو مالک رقاب کرد بر بالین غفلت شوربختان را بخواب دید چون در خواب غفلت رفت ماه نو همی تیغ خون آلود بر بالین چو تیغ آفتاب غفلت اندر طاعت سلطان به حق گردن کشی ست گرد...

شمسالدین تاجالشعرا محمد بن علی سمرقندی، معروف به سوزنی سمرقندی (درگذشتهٔ ۵۶۲ قمری به نقل از رضا قلی خان هدیت یا ۵۶۹ قمری به نقل از دولتشاه سمرقندی) شاعر هجاگو و هزال ایرانی قرن ششم هجری است. وی در اشعارش نام خود را محمد، عمر و بوبکر و نام پدرش را مسعود ذکر کرده، از این جهت درستی نام اطلاق شده بر وی یعنی محمد بن علی محل سؤال است. مولد او را عوفی نسف (نخشب)، واقع در نزدیکی سمرقند میدانند. وی در شعرهایش خود را به سلمان فارسی منتسب میداند. وی در ابتدای جوانی برای کسب دانش به بخارا رفت و به قول عوفی بهسبب تعلق خاطر به شاگرد سوزنگری به آموختن آن صنعت مشغول شد. سوزنی سمرقندی معاصر ارسلان خان محمد از آل افراسیاب و سنجر اتسز بن محمد خوارزمشاه بوده است. وی با عمعق بخاری، سنایی غزنوی، انوری ابیوردی، محمد معزی، ادیب صابر و رشیدی سمرقندی معاصر بوده و برخی از آنان را هجو کرده و به تیغ زبان خود آزرده است. سوزنی شاعری هجا و بدزبان بوده و در هجو معانی خاص ابداع کرده است. قصاید و قطعات وی سهل، صریح و فصیح است. میگویند که وی در اواخر عمر دست از هجو و هزل کشیده و استغفار کرده است.
بخت بیدار شهنشه خسرو مالک رقاب کرد بر بالین غفلت شوربختان را بخواب دید چون در خواب غفلت رفت ماه نو همی تیغ خون آلود بر بالین چو تیغ آفتاب غفلت اندر طاعت سلطان به حق گردن کشی ست گرد...
سالار لولیان را گفتم برای خرد از میخ هجو من خر خمخانه را بدرد گفتا که میخ هجو تو ون خوار آنخرست ون ما چی خاردان بره کش حرب فشرد خر فرد بود میره با سهل دیلمی ورنه به ون خر که بانداز...
ای تازه تر از ترب و سفاناج به بر بر پرورده ترا غوری و غرچه به ذکر بر بر نیم بروت تو هر آنگه که بخندم یک شهر بخندند بر آن نیم دگر بر در خرزه چون سنگ دو پاره زده ای چنگ در زیر فرو خف...
ایا ستوده بتو خانواده نبوی جهان گرفته برأی صواب و عام قوی تویی بحق شرف دین کردگار جهان نه دین بود نه شرف هر کجا که تو بنوی اجل سید عالم سپهر جاه و شرف محمد بن علی بن محمد الهروی بز...
ای صاحبی که بروز را صدر و سر تویی فرخ وزیر داد ده دادگر تویی نام عمر ترا و ز همنامی عمر در سیرت عمر چو عمر نامور تویی نام عمر بعدل و سیاست سمر شدست امروز هم بعدل و سراست سمر تویی ا...
ای صاحبی که صاحب صاحبقران تویی وندر جهان کسی بهست از جهان تویی صدری کز او نبازد خلق جهان تویی بدری که او بنازد بر آسمان تویی اندر بر سعادت و اقبال دل تویی وندر تن مروت و انصاف جان ...
ماه رجب فرخ و نوروز جلالی گشتند قرین از قبل فرخ فالی فال همه عالم شود از هر دو مبارک گیرند اگر خال خود از صدر معالی صدری که همه ساله بیننده او بر فرخنده بود روز چو نوروز جلالی والا...
هم بجمال و کمال و هم بجوابی کس بپدر ماند اینچنین که تو مانی هر که ترا دید سعد دولت پنداشت گرچه نماندست وی تو دیر بمانی آینه سعد دولت است جمالت آمده در تو ازو پدید نشانی بروی مانی ب...
چو تیر غمزه بناز و کرشمه اندازی نشانه از دل مسکین من کن ای غازی نخست با تو بالبازی اندر آمده ام چو دل نماند تن در دهم بجانبازی مرا چو جان بباری شد است قربانت بود همیشه رو اگر بجان ...
من ندارم باور ار گویی که به زانسان پری روی آن زیبا پسر بین تا بود زینسان پری در جمال آن پسر بنگر که اندر روی او خیره ماند آدمی و عاجز و حیران پری با پری گر گوی نیکویی بمیدان بفکند ...
ای بر سریر دولت و اقبال متکی مخدوم بی خلافی و ممدوح بی شکی والا وجیه دین که سپهدار شرق و غرب فخر آرد از تو نایب فرزانه زکی بر تیغ اوست تکیه گه شغل کلک تو مردان تیغ شده بر کلک متکی ...
سرو سیمین من ای من ز غمت زرین پی دل من با تو چرا چون دل تو با من نی آن سرافرازی چون سرو تو با من تا چند وین چونی بی تو تهی دل بدن من تا کی چون نی تافته ام پی سپر ای آخته سرو بر دل ...
ای سرافرازی که هستی تو سری بن السری جز سری بن السری نبود سزاوار سری سروری بر اصل و گوهر برترین سرمایه است مردم بی اصل و بی گوهر نیاید سروری سروری چون عارضی باشد نباشد پایدار پای دا...
ای یافته دین ذوالجلال از تو ضیا وز تو کرم طبیعی و صدق و صفا غایب مکن ایدوست که از نظم ثنا غایب نشدست هیچ حرفی بخطا
زنهار به هش باش که ناری پسرا ریش تا نفکندت در غم و زاری پسرا ریش کار کبش موی یگانه کن از آن پیش کانبوه فرود آید و کاری پسرا ریش بر گرد زنخدان تو ناکشته بروید هرچند که بدروی و نگاری...
راست اینست که جز با تو بدل راست نیم جز بر آنراه که رای دل تو خواست نیم گر کجم با تو بتا یک نفس اندر همه عمر با خداوند جهان هم نفسی راست نیم زانکه بر حسن بر افزونی و برکاست نیی من ب...
ای کل رواسک کند و سرسر خار دیو با دیدار تو چو لعبت فرخار کنگی گنده دهان و گنده ریش و کور بد دل و بد طلعت و بد روی و بد دیدار دیگهای مایه تو پر غدد و کرم وقیهای روغن تو پر گهین و ها...
استری کردی ای بوالحسن حاکم خر استری از خر نه شگفت و خری از استر هم خری کردی و هم استری از خود پیدا زانکه اصلی چون استر و بد فعل چو خر استری کردی و خوردی نمک و نان کسی کز خری کردی ح...
ز روزگار به جان آمدم ز غم بشتاب اگر بنالم جای است ازین عنا و عذاب زمانه میدهدم گوشمال و می زندم مگر که خیک شد ستم زمانه را دریاب مثل زنند که شاعر دروغگوی بود خطاست باری نزد من این ...
شهاب دین موید که بر سپهر هنر بنور خاطری از آفتاب و از مه بیش بآفتاب و به مه آن کند طبیعت تو که آفتاب بخوامیش و ماهتاب بخویش عطارد از تو برد بر فلک بغیرت و رشک چو خاطر تو شود تیز کا...
مرا مغز خر داد خشدامنم که تا همچو خر گردن آرم به زیر چر خر نرم گردن نگشتم ازان ولیکن چو خر گشته ام سخت ایر خسورا خسوزادگان ورا بگادم نشد یرم از اد سیر سقنقور بوداست نه مغز خر به ده...
ای که در ملک سیادت خسرو دریا دلی مفخری بر عترت مختار بی آل ولی هر حدیث از لفظ تو دریست از دریای لفظ از دل دریا برآید در تو دریا دلی زینت آل حسین بن علی المرتضی میر میران اطهر بن اش...
سپهر برین را همه بر سرفرازی شد از همت و قدر دهقان غازی کنون همچو بازیگران گاه کشتن کند همتش را همی بندبازی بود کهتری آرزو مهتران را که او رای دارد بکهتر نوازی نیاز آور و هر که یک ر...
بما یکی پسر اگر ره وفا سپری ز من نخواهم تیغ جفات را سپری طریق عشق تو جان پدر بجان سپرم اگر نه باز بکین راه جان ما سپری جمال روی تو یکچند که ندیده بدم کنون چو مردمک دیدگان بدیده دری...