شمارهٔ ۴۵ - دیدهٔ خونبار
بر سبط نبی گنبد دوار بنالد شمس و قمر و ثابت و سیار بنالد ظلمی که بر او رفت یقین تا به قیامت نبود عجبی گر در و دیوار بنالد چون حنجر او شمر برید از دم خنجر بر حنجر او خنجر خونخوار بن
۱۰۸ شعر از ترکی شیرازی
بر سبط نبی گنبد دوار بنالد شمس و قمر و ثابت و سیار بنالد ظلمی که بر او رفت یقین تا به قیامت نبود عجبی گر در و دیوار بنالد چون حنجر او شمر برید از دم خنجر بر حنجر او خنجر خونخوار بن
چرا ز غصه شب و روز زار زار نگریم ز گردش فلک و جور روزگار نگریم بهار آل پیمبر ز جور چرخ خزان شد چرا ز هر مژه چون ابر نوبهار نگریم چرا چو نی به شهیدان نینوا نخروشم چرا به یاد قتیلان
ای در عزات خالق اکبر گریسته جبریل پیک ایزد داور گریسته در ماتم تو ای شه اقلیم عاشقی جد گرامی تو پیمبر گریسته تنها همین نه جد تو در ماتمت گریست خیل رسل به چشم ز خون تر گریسته یوسف ب
چشمی که در عزای شه کربلا گریست کم نوریش مباد که به اله به جا گریست گریان در این عزا نه همین چشم ما وتوست زین ماجرا فرشته عرش علا گریست در این عزا که هست عزادارمصطفی روح القدس به با
ای قتیلی که به خون غرقه ز شمشیر جفایی وی شهیدی که بریده ز بدن سر ز قفایی سر بریده ز تن از جور لعینان به چه جرمی به چه تقصیر گرفتار به صد رنج و بلایی زینت دوش نبی بودی و نور دل زهرا