شمارهٔ ۱۹
تیمار عشقم ریخت خون ساقی بدهمی اندرز عقلم کاست جان مطرب بزننی غوغای اینگان خاطر بنپریشد مرا کی شیر غضبان در رمد از ویله سگ های حی زاهد پیش رو وین خیل خر دنباله پو آنرا به مقصد پای ...

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ ـ ۱۲۳۸) فرزند حاج ابراهیم قلی متخلص به «یغما» از شعرای غزلسرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. وی در سال ۱۱۹۶ هجری قمری (۱۱۶۰ هجری شمسی) در دهکدهٔ خور و بیابانک، مرکز ولایت جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی در بیرون ده شتر میچراند و معاش خانواده خود را تأمین میکرد. یغما در نوجوانی به سمت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان اولین اشعار خود را با تخلّص مجنون آغاز کرد. در سال ۱۲۱۶ ه.ق حاکم مزبور سر به طغیان برداشت و در جنگ با سردار اعزامی از مرکز شکست خورد و فراری شد. با این حال یغما به سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان و دامغان برگزیده شد و مدت شش سال در نزد وی بود. وی در سال ۱۲۲۲ ه.ق مورد خشم سردار ذوالفقار خان قرار گرفت و پس از فلک چند ماه به سیاهچال افتاد و کلیه اموالش نیز ضبط و توقیف شد. یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به «ابوالحسن یغما» تغییر داد و جامهٔ درویشی پوشید و پس از چند ماه سیر و سیاحت در شهر ابرکوه اقامت گزید و سپس از راه یزد به تهران رفت. وی در تهران مورد توجه حاجی میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه قاجار که فردی صوفیمسلک بود، قرار گرفت و موقعیت بالایی در دربار یافت. یغما پس از چندی به حکومت کاشان منصوب شد و سپس به هرات نقل مکان کرد. او در سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در سال ۱۲۷۶ قمری یا ۱۲۳۸ شمسی در آنجا (در محلهٔ گودال دهکدهٔ خور) درگذشت و در بقعهٔ امامزاده داود در خور به خاک سپرده شد. سپهبد فرجالله آقاولی رئیس انجمن آثار ملّی دستور داد تا سنگی مرمرین نوشتند و از تهران به خور فرستادند و در محرم ۱۳۹۴ بعد از ۱۱۸ سال از درگذشت این شاعر آن را بر گور یغما نهادند. از وی اشعاری انتقادی باقیمانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزلهای تند و بیپروای خود برملا میکند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان میدهد. او علاوه بر هجویات، که جالبترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامههایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقیماندهاست. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیدهاست.
تیمار عشقم ریخت خون ساقی بدهمی اندرز عقلم کاست جان مطرب بزننی غوغای اینگان خاطر بنپریشد مرا کی شیر غضبان در رمد از ویله سگ های حی زاهد پیش رو وین خیل خر دنباله پو آنرا به مقصد پای ...
تا ز لگد آرد اسب چون خیزد راست قچ حمله شاخ جنگی انگیخت چو خاست ز نقحبگی شاخ و لگد نز در خوست زآنست که بر به هیات جنس دو پاست
فدایت شوم خطاب خوش لهجت والی بهجت را در ملک محبت نشستی خسروانه داد و تیمار و ملالت را که ولات جور و عصات اند فرمان عزل و ازالت به طغرای حکم و توقیع حتم موشح فرمود ارادت اسمعیل را ن...
سرتا سر دشت خاوران سنگی نیست کز خون دل و دیده بران رنگی نیست نه چندان آرزومندم که راه انجامم به نامه و پیام از تو خرسند دارد یا پس از این جان دل بسته و دل جان خسته را بی تماشای چنب...
فرزند سعادتمند میرزا احمد صفایی وصی شرعی و امین حیات و ممات من یکی از وصایای من بتو این است که بیگم و مریم دو دختر من آنچه از دسترنج خویش اندوخته و آنچه تو از مال من برای هر دو اسب...
فدای حاجی اسمعیل هر آشنایی که راه سپاری های تهران را باره در ستام کشد می خواهم از من بتو نامه و پیامی داشته باشد خواه برسد خواه نرسد خواه کار اندیش پاسخ شوی خواه نشوی شعر چون دلش د...
گر بسنجند به حشر اجر شب هجران را غالب آن است که شاهین شکند میزان را شد زبون زنخت قامت چوگانی من گوی بنگر که همی زخمه زند چوگان را کفر زلفت اگر این است برآنک که به عنف صادر جزیه به ...
به ساغر ریز ساقی آن شراب ارغوانی را که یک ته جرعه اش آدم کند مازندرانی را
کهن راهرو پیری از برزرود چهل چله تن کاست بر جان فزود به دانایی و دید و شور و شناخت نفرمود یزدانش چندان نواخت ولی روز وشب سال و مه زندگی نکردی مگر در سر بندگی تموز و دی و برگریز و ب...
قصد هلاک کردند مقصود کن فکان را در سجده سر بریدند مسجود انس و جان را عریاندر آفتابش پیکر طپید بر فرش آن کش فراخت یزدان از عرش سایبان را ای خاک خیره مگمار بر شرزه شیر روباه ای چرخ چ...
نخست آغاز هر دفتر ستایش پاک یزدان را که هیچ و پوچ هستی داد این زن قحبه امکان را همی از فر خایه اسب ارواح مکرم زد رقم منشور سالاری این زن قحبه انسان را به جای آنکه ستایندش در بازار ...
هفتاد و دو ملت را نه کفر و نه دین باید دین چه و کفر چه چنین باید آنرا که گهر خاکی با دعوی افلاکی بالای سپهر ار جای در زیرزمین باید صوفی که گه او جوید مفتی که گه من گوید ترند این دو...
جایی که خورد ناخن مطرب به رباب و آنجا که بود به دست ساقی می ناب صد کله کاووس به یک کاسه چنگ صد جامه جمشید به یک جام شراب
تنگ است برگ رامش تلخ است زندگانی آنرا که پیشکار است درویش سیستانی اوقات چیز خوردن هوش است و بادپایی هنگام کار کردن خوابست و سرگرانی از تخت میهمان را رخت افکند به تخته او را اگر سپا...
فرشته ای است بر این بام لاجورد حصار که پیش آرزوی بیدلان کشد دیوار در ظرف آن هفته با حریفی دو از همگنان نهفته طرف باغی گزیدم مگرم صرف ایاغ از دوران فلک فراغی بخشد و ترویت آن هوشدارو...
درون را پیر گشت انده برون راشد جوان شادی کهن گردید جان را رنج و دل را گشت رامش نو توان را کاستی شد کم فزون شد تاب را نیرو سپهر افزود دلجویی به مهر افکند مه پرتو شرنگ بخت شد شکر کبس...
احمد آنچه برادر مهربانم آقا علی حاجی حسین در ساز و سامان باغ بالا وانگه ساخت و پرداخت جوی میان خواهد بده و نوشته رسید بستان توهم در انجام این کار دستیار اوباش که بی درنگ آغاز کند و...
مآشوب صبا طره جانانه ما را زنجیر مجنبان دل دیوانه ما را اورنگ زمین داغ نگین بی کلهی تاج جم رشک برد حشمت شاهانه ما را دل شد پی زاهد بچه آه که تقدیر بگشود به مسجد در میخانه ما را پیش...
گو ببین بر لب وی ساغر می هر که ندید از یکی ماه سه خورشید پدیدار آید
آن خدیو چار بالش صدر هفت ایوان چه شد ذوالجناح ای ذوالجناح خسرو دنیا و دین سلطان انس و جان چه شد ذوالجناح ای ذوالجناح پروریدت سالها تا کش چنین روز ای دریغ وارهی از تیر وتیغ بی وفا ا...
ماه نو تا همعنان آفتاب آورده ای آفتاب و ماه در زیر رکاب آورده ای بر فزودت نیکویی از خط جهان را رستخیز راست شد کز سمت مغرب آفتاب آورده ای شطم از مژگان بپالایی بدان زلف نیل بآذرکش که...
لعلت که بشد امید و بیمش باقی است اوصاف حسن رفت و ذمیمش باقی است خون دو جهان بخورد یک کاسه و باز زنقحبه همان دو قورت و نیمش باقی است
قبله مکرم محمد صادق بیک را برگ نشاط آماده باد و بزم مرادش را فروغ از ایاق باده و وشاق ساده نامه جان پرور که به شیرینی تنگ ها شکر بود تلخ مذاقم را چاشنی بخشای قند آمد و زهر گوار دها...
گرامی سرورا هنگامی که این بخت برگشته در آن درگشته بود و به کار خود یاران گم کرده پی و سرگشته روزی دومین جفت مرتضی در کار خورد و خفت باشوی خویش پیدا و نهفت چالشی تنگ و گشاده و کاوشی...