شمارهٔ ۲۰ - وصیت نامه دیگری از یغما
در حال هوش و حواس و کمال خرسندی و رضا اقل خلیقه ابوالحسن یغما وصی شرعی خویش نمودم فرزند ارجمند سعادتمند خود میرزا احمد صفایی را که پس از وفات من مبلغ دویست و پنجاه تومان رایج خزانه...

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ ـ ۱۲۳۸) فرزند حاج ابراهیم قلی متخلص به «یغما» از شعرای غزلسرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. وی در سال ۱۱۹۶ هجری قمری (۱۱۶۰ هجری شمسی) در دهکدهٔ خور و بیابانک، مرکز ولایت جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی در بیرون ده شتر میچراند و معاش خانواده خود را تأمین میکرد. یغما در نوجوانی به سمت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان اولین اشعار خود را با تخلّص مجنون آغاز کرد. در سال ۱۲۱۶ ه.ق حاکم مزبور سر به طغیان برداشت و در جنگ با سردار اعزامی از مرکز شکست خورد و فراری شد. با این حال یغما به سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان و دامغان برگزیده شد و مدت شش سال در نزد وی بود. وی در سال ۱۲۲۲ ه.ق مورد خشم سردار ذوالفقار خان قرار گرفت و پس از فلک چند ماه به سیاهچال افتاد و کلیه اموالش نیز ضبط و توقیف شد. یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به «ابوالحسن یغما» تغییر داد و جامهٔ درویشی پوشید و پس از چند ماه سیر و سیاحت در شهر ابرکوه اقامت گزید و سپس از راه یزد به تهران رفت. وی در تهران مورد توجه حاجی میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه قاجار که فردی صوفیمسلک بود، قرار گرفت و موقعیت بالایی در دربار یافت. یغما پس از چندی به حکومت کاشان منصوب شد و سپس به هرات نقل مکان کرد. او در سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در سال ۱۲۷۶ قمری یا ۱۲۳۸ شمسی در آنجا (در محلهٔ گودال دهکدهٔ خور) درگذشت و در بقعهٔ امامزاده داود در خور به خاک سپرده شد. سپهبد فرجالله آقاولی رئیس انجمن آثار ملّی دستور داد تا سنگی مرمرین نوشتند و از تهران به خور فرستادند و در محرم ۱۳۹۴ بعد از ۱۱۸ سال از درگذشت این شاعر آن را بر گور یغما نهادند. از وی اشعاری انتقادی باقیمانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزلهای تند و بیپروای خود برملا میکند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان میدهد. او علاوه بر هجویات، که جالبترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامههایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقیماندهاست. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیدهاست.
در حال هوش و حواس و کمال خرسندی و رضا اقل خلیقه ابوالحسن یغما وصی شرعی خویش نمودم فرزند ارجمند سعادتمند خود میرزا احمد صفایی را که پس از وفات من مبلغ دویست و پنجاه تومان رایج خزانه...
شد مشتبه ز کعبه به میخانه راه ما ای خوشتر از هزار یقین اشتباه ما می در سر و قرابه در آغوش و نام زهد وا خجلتا که شحنه بر آید ز راه ما ماییم آن صلاح پرستان که می فروش برداشت طرح میکد...
کند پر بال شکست از قفس آزاد نکرد چیست در حق من آن لطف که صیاد نکرد
آن که با موکب او قافله ها دل برود در رکابش دل دیوانه و عاقل برود وز جمالش غم جان خارج و داخل برود گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود آنچنان جای گرفته است که مشکل برود گر برم زآتش دل بر...
هان مگو مفتی همین دراعه و دستار داشت فضل را آگه نیمگی بسیار داشت شیخ را منصف ستایند این خلاف راستی است بارها دیدم که از گی انکار داشت تا به گوناگون خورد خون خرانشیخ خویشتن را گاه ج...
زاهد چکد اشکی به ریا باد این است سیلی که بکند دین ز بنیاد این است تا مرد ز گریه ریا دیده ندوخت هم خیک درید و هم خر افتاد این است
فدایت شوم ارمان رنج ابراهیم و رحمن مایه تاخیر حرکت شد غالبا این دو سه روزه قاید تقدیر عنانگیر باشد و بعون خدایی و فرخ سروش استیفای خدمت حاصل گردد من هرگز از در صورت قرب اندیشی صحبت...
فدایت شوم عرض بندگی و لاف پرستندگی و نشر صداقت و بسط ارادت و شوق استیفای حضور و ذوق استقصای وصول و امثال این قماش عقیدت تراشی و عبودیت کلاشی جزو لاطایلات سنواتی است و کاه کهنه خرمن...
زاده آزاده والانژاده سلیمانی داود میرزا که بختش پاینده باد و زندگانی فزاینده از این بنده بی هست و بود که آذرش همه دود است و سودش یکسر زیان پس از هزار مهربانی و نواخت یک نامه پهلوی ...
سینه تا سوده ای از مهر تو بر سینه ما سینه ای نیست که خالی بود از کینه ما باغ را برگ طرب نو شده رفتم بپذیر عذر تقصیر من ای توبه دیرینه ما کهنه شد وز گرو باده نیامد بیرون چه جوان دول...
صبا گر عقده ای زآن زلف عنبربار بگشاید دل دیوانه ام را صد گره از کار بگشاید
بیش از این در غم هجران تو خون خورد نشاید ای سفر کرده سفر کرده چنین دیر نیاید وقت آن است که بازآیی و بختم بسراید بخت باز آید از آن در که یکی چون تو در آید روی میمون تو دیدن در دولت ...
زاغگی آن کرکس فراست کش همی پهنه جهان زیر پر است من و زین مردم تظلم حاشاک همه فریادم از این طارمکر است گو بفرما عدد موی زهار زن خویش شیخ اگر صوفی صاحب نظر است آه به و به سرشکم بشمار...
دل در تابت ز پیچش دستار است سردزد که پیچ و تاب بر تن بار است چون نیست ز خروار معارف مشتی آن خرمن اگر به گوشه کاه انبار است
این املاک مفصله ظهر که بخط فرزند سعادتمند میرزا احمد صفایی وصی و امین بلاشریک من است به اسم و رسم خود بقسمت در آوردم و موافق وقف نامچه علیحده که شرح خط حاجی میرزا زین العابدین محرر...
خداوندگارا ملازاده ام و به دو وجه از در صورت و معنی ساده شوق تحصیلم بر سر بی رضای مادر و پدر از اصفهان به ری نقل و تحویل داده بختم با اقدام آنچه مقصود بود مساعدت نکرد از خجلت خامی ...
گرامی سرور من رفتی و درهای رامش بسته ماند و روایی رستای آرامش شکسته باد بهار خرمی سردی انگیخت و شکوفه شاخ شکفتگی زردی آورد کالای والای شادمانی سر در تباهی نهاد و اختر رخشای کامرانی...
در کف طفلان رها کردم دل دیوانه را قال و قیل نو مبارک زاهد فرزانه را تا نگه دارم شمار گردش پیمانه را راست گویم دوست دارم سبحه صد دانه را می کنم از سینه بیرون این دل دیوانه را زانکه ...
تا هست میسر که ز گل تاک برآید حیف است گیاه دگر از خاک برآید
ای ز بی آب لبت چشمی و هفتاد شمر وی ز پرتاب دلت آهی و صد چرخ شرر سر تو بر تن نی ای همه را چاک به تن تن تو بر سر خاک ای همه را خاک به سر مهر سیمای تو را گرد قمر گرد کسوف سرو بالای تر...
بر دهان اندر همی زلف یار بین مار ماه او بار دیدی ماه مار او بار بین تا به دام اندر کشد ایمان و کفر از خال و زلف آن رخ را هم سبحه هم زنار بین گرنه در خوابی از آن چشم نیم مست در به گ...
سردار مرا بتی که هفت آمد و هشت وز روی عمل محل بند آمد و کشت زنهارش به هجر و وصل مستا کاین دو هفتاد جهنم است و هشتاد بهشت
قبله گاهان آخوند ملا کاظم و ملا موسی و میرزا ابراهیم و ملاحسین را معروض میدارم که وقفنامچه که به خط و خاتم و سجل حاجی میرزا زین العابدین محرر سرکار اما زید فضله در دست فرزندی احمد ...
اسمعیل پیمان بار خدا را جعفر نادرست به درستی باز در هم شکست و به درشتی بر هم ریخت پند خرد پسند مرا با سخت رویی و شوخ چشمی پس گوش افکند و یکباره فراموش ساخت چوب و بند داغ و گزند دار...