شمارهٔ ۴
آنچه در روی زمین زنده ز جنس بشرند غیر یک تن همه تر از یک دگرند

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ ـ ۱۲۳۸) فرزند حاج ابراهیم قلی متخلص به «یغما» از شعرای غزلسرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. وی در سال ۱۱۹۶ هجری قمری (۱۱۶۰ هجری شمسی) در دهکدهٔ خور و بیابانک، مرکز ولایت جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی در بیرون ده شتر میچراند و معاش خانواده خود را تأمین میکرد. یغما در نوجوانی به سمت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان اولین اشعار خود را با تخلّص مجنون آغاز کرد. در سال ۱۲۱۶ ه.ق حاکم مزبور سر به طغیان برداشت و در جنگ با سردار اعزامی از مرکز شکست خورد و فراری شد. با این حال یغما به سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان و دامغان برگزیده شد و مدت شش سال در نزد وی بود. وی در سال ۱۲۲۲ ه.ق مورد خشم سردار ذوالفقار خان قرار گرفت و پس از فلک چند ماه به سیاهچال افتاد و کلیه اموالش نیز ضبط و توقیف شد. یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به «ابوالحسن یغما» تغییر داد و جامهٔ درویشی پوشید و پس از چند ماه سیر و سیاحت در شهر ابرکوه اقامت گزید و سپس از راه یزد به تهران رفت. وی در تهران مورد توجه حاجی میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه قاجار که فردی صوفیمسلک بود، قرار گرفت و موقعیت بالایی در دربار یافت. یغما پس از چندی به حکومت کاشان منصوب شد و سپس به هرات نقل مکان کرد. او در سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در سال ۱۲۷۶ قمری یا ۱۲۳۸ شمسی در آنجا (در محلهٔ گودال دهکدهٔ خور) درگذشت و در بقعهٔ امامزاده داود در خور به خاک سپرده شد. سپهبد فرجالله آقاولی رئیس انجمن آثار ملّی دستور داد تا سنگی مرمرین نوشتند و از تهران به خور فرستادند و در محرم ۱۳۹۴ بعد از ۱۱۸ سال از درگذشت این شاعر آن را بر گور یغما نهادند. از وی اشعاری انتقادی باقیمانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزلهای تند و بیپروای خود برملا میکند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان میدهد. او علاوه بر هجویات، که جالبترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامههایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقیماندهاست. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیدهاست.
آنچه در روی زمین زنده ز جنس بشرند غیر یک تن همه تر از یک دگرند
برغنچه لعلش خار خط دوخت نقاب بر سوری و نسرینش خسک بست حجاب دل ها خون کرد از مژه بر خاک افشاند این خارخسک طرفه گلی داد به آب
در خاموشی هشت سود است که هیچ زیانش پیرامن نیارد گشت بار خدا را بندگی و پرستشی است بی آسیب و رنج تن و جان را پیرایه و آرایشی است بی زیور و آذین در چشم مردم شکوهی بی دستگاه و شاهی گر...
گرامی برادر من دیری است پیمان نامه نگاری فراموش است و خامه شیوا سخن از پرسش روزگار دور افتادگان خاموش با آنها که از راه خویش بر ما پیشی و بیشی ندارند هر روزت پیک و پیام است و شمارخ...
هنگام بدرود همانت به یاد اندر است که تا هنجار کار بر جدایی است و دریافت دیدار من و بستگان پیوسته به خواست خدایی پیمان بر آن رفت که مرزبان کشور هرگونه سیم و زر از آب و خاک خواهد بنی...
حلقه بر در زند ار شیخ بگو بارت نیست شب آدینه برو ورد بخوان کارت نیست صد رهم توبه ز می دادی و بشکستم باز دهیم توبه عجب پر نفسی عارت نیست حرفی ای عشق ندیدم ز تو در هیچ کتاب تا چه علم...
من نه آن رند خرابم که به ساغر ساغر گردن از باده به تدریج توان آبادم کاش از کوه خرابات سحابی خیزد سیلی انگیزد و از بن بکند بنیادم نه به خود می روم اندر پی آن زلف به خم مصطفی گفت علی...
نه به آزادی ویران نه به بند آزادم نز اسیری است ملامت نه به شاهی شادم همت عشق نه این منزلت اکنون دادم من از آن روز که در بند توام آزادم پادشاهم که به دام تو اسیر افتادم در دلم بود ک...
ون خرم از ریش بلندی که تو داری گر گوش کنم پهن به پندی که تو داری با طره وخالت که زند پنجه که سرهاست در گردن از این گرز و کمندی که تو داری از بند مسلم برهایی همه آزاد آزادی ما بسته ...
این خر خلفان پسر که مادر گهرند هر چند که زپشت پدرند لیک از در انتساب نقصان و کمال یاران گزاف بافترند
از عهدیکه فراشان قضا و قدر به آفتابه زرین مهر و لاجوردی طشت سپهر دست پروردگان خوان موانست را از نعمای جان پرور مواصلت شسته اند و مشاهده نگار دفترخانه ازلی اجزای یومیه متنعمان سماط ...
برخی جانت شوم بیشتر مردم روزگار دیر پیوند و زود سیرند و سست مهر و سخت گیر پاک یزدان را ستایش که گوهر سرکاری را پاک از این آلودگی ها سرشته و در روزنامه زندگانی چیز دیگر بر سر نوشته ...
زانداز چنبر ونای و ز بیم مشت و چانه سر سودمی نیارم در پای توپخانه بنده و خداوند و پژمان تا خرسند همه دانند به دیدار آرزومندم و یکان یکان را به زنجیر بندگی دربند چکنم از ناشناخت و آ...
به بزم یار همدم گرچه جان است حضور غیر بر عاشق گران است هلاکم کرد و از هجرم بر آسود که می گوید اجل نامهربان است جرس امشب ننالد چون شب دوش همانا لیلی اندر کاروان است نماند بلبلان را ...
بر تو آن دیده و دل کو که به قانون گریم خوشتر آن است که از قاعده بیرون گریم گاه چون رعد به آبادی و ویران نالم گاه چون بر به کهسار و به هامون گریم درد اندوه تعب قتل عطش سوز گداز بر ت...
آن دم سرد از نهاد ناصح نیران ضمیر آن چنانستی که در دوزخ هوای ز مهر یر شیخ و صوفی راست دربگی فرقی فراخ آن خر این سگ این مور سوز آن ماگیر تا نشان از چشم و سر در شنعت از پیرو جوان بر ...
از پسته چو شکرت نمک ریز آید جان بخشد و خوبتر زجان نیز آید جز آن لب زنقحبه که چشمش مرساد کشنید که از هیچ همه چیز آید
تا قالب افسرده و وجود نیم مرده ام از ساحت شهود سرکاری دور پیشگاه محفل خداوندی مهجور افتاد معاینه ماهی محروم از فراتم و مرده بی نصیب از دولت حیات این حکایت در سلسله طریقت عارفان معر...
زاین پس به دامن از غم دل لخت خون کنم باشد بدین وسیله غم از دل برون کنم از بس رمیده خاطره از ذوق بی حضور ساقی گرم پیاله دهد سرنگون کنم خواهم هزار چشم و بهر چشم چشمه ها تا گریه بر مص...
بار نامه دل نشان که بهشتی درختی گل فشان بود لاله و نرگس دامن دامن افشاند و خیری و نستر به خروار و خرمن بزمم بستان ساخت و کاخم گلستان خزانم خرم بهار آورد و در و دیوارم بت و نگار کنا...
سواره رفتی و سودم جبین به راه تو چندان که شد نشان سم اسب و ماند نقش جبینم ندانم مزایای مهر و مزایای مهر و فواضل ارادت را به کدام منطق شرحی سرایم و طرحی فزایم اگر راستی دل ها را به ...
اگر آن سنگ که داری ببر اندر دل تست شد درستم که همی دل شکنی حاصل تست پیش از این بود حکایت همه از شیشه و سنگ مثل امروز حدیث دل ما و دل تست مرگ از آسیب تو کرد ایمنم ای موج سر شک تا چه...
آه که شد شکسته دل خسته جگر برادرم با لب خشک و چشم تر غرقه به خون برادرم هر مژه زین مشاهدت تیر صفت به دیدگان با همه سست گوهری سخت نشسته تا پرم عرش فتاده بر زمین یا تن تو به خاک بر آ...
آنکه نسرود سخن جز به لب یار منم و آنکه نشکست گهر در پی دینار منم آنکه رست ازخطر و بیم به تاکیید یقین فارغ از کش مکش کلفت پندار منم گاه دیوان عمل خسرو ایوان صلاح روز میدان جدل رستم ...