شمارهٔ ۶۹ - تعزیت نامه ای است که به طریق هجا نگاشته
دریغا که مگر مج دریای زندگانی و سرطان لجه کامرانی که خره های دجله عالم امکانی را مال پدر و مهر مادر می انگاشت گرم آسا در کام نهنگ اجل و خر مثال در وحل هلاک فروشد آسمان بی مهر و سیر...

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ ـ ۱۲۳۸) فرزند حاج ابراهیم قلی متخلص به «یغما» از شعرای غزلسرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. وی در سال ۱۱۹۶ هجری قمری (۱۱۶۰ هجری شمسی) در دهکدهٔ خور و بیابانک، مرکز ولایت جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی در بیرون ده شتر میچراند و معاش خانواده خود را تأمین میکرد. یغما در نوجوانی به سمت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان اولین اشعار خود را با تخلّص مجنون آغاز کرد. در سال ۱۲۱۶ ه.ق حاکم مزبور سر به طغیان برداشت و در جنگ با سردار اعزامی از مرکز شکست خورد و فراری شد. با این حال یغما به سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان و دامغان برگزیده شد و مدت شش سال در نزد وی بود. وی در سال ۱۲۲۲ ه.ق مورد خشم سردار ذوالفقار خان قرار گرفت و پس از فلک چند ماه به سیاهچال افتاد و کلیه اموالش نیز ضبط و توقیف شد. یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به «ابوالحسن یغما» تغییر داد و جامهٔ درویشی پوشید و پس از چند ماه سیر و سیاحت در شهر ابرکوه اقامت گزید و سپس از راه یزد به تهران رفت. وی در تهران مورد توجه حاجی میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه قاجار که فردی صوفیمسلک بود، قرار گرفت و موقعیت بالایی در دربار یافت. یغما پس از چندی به حکومت کاشان منصوب شد و سپس به هرات نقل مکان کرد. او در سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در سال ۱۲۷۶ قمری یا ۱۲۳۸ شمسی در آنجا (در محلهٔ گودال دهکدهٔ خور) درگذشت و در بقعهٔ امامزاده داود در خور به خاک سپرده شد. سپهبد فرجالله آقاولی رئیس انجمن آثار ملّی دستور داد تا سنگی مرمرین نوشتند و از تهران به خور فرستادند و در محرم ۱۳۹۴ بعد از ۱۱۸ سال از درگذشت این شاعر آن را بر گور یغما نهادند. از وی اشعاری انتقادی باقیمانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزلهای تند و بیپروای خود برملا میکند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان میدهد. او علاوه بر هجویات، که جالبترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامههایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقیماندهاست. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیدهاست.
دریغا که مگر مج دریای زندگانی و سرطان لجه کامرانی که خره های دجله عالم امکانی را مال پدر و مهر مادر می انگاشت گرم آسا در کام نهنگ اجل و خر مثال در وحل هلاک فروشد آسمان بی مهر و سیر...
گر دهم رخصت یک چشم زدن مژگان را خاک بر باد دهم واقعه طوفان را چاره تیره شب هجر دعای سحر است دانم آوخ که سحر نیست شب هجران را آب و جاروب کشم زاشک و مژه منظر چشم گر سر کلبه درویش بود...
فتح ملوک از سپه است ای سپاه خط چون شد که شاه حسن شکستن ز لشکر است شد سینه ام چو پهلوی دارا ز موج خون و آن دل به جای خویش چو سد سکندر است
زنی بود سرباز قلبیک را که بر آسمان رگ زدی کیک را نه پرهیزی از کس نه پروای شوی به شب بارگی یار هر کاخ و کوی به سمنان در ازگاه نه تا نود تن آسا ز اندیشه نیک و بد نماند از پی کام دل ن...
درفش افتاد عباس جوان را فلک داد ای فلک داد علم شد رایت ماتم جهان را فلک داد ای فلک داد مرا با رنج این سوک روان کاست نه تنها انس و جان خاست که دل مانوس غم گشت انس و جان را فلک داد ا...
مرا در رزم روس وازبک وافغان به نیفتاد آنچه در ناورد آن مژگان به به غیر از آن دو مرجان کز دو جزع انگیختم دریا ندیدستم که دریا خیزد از مرجان به اگر خضر آن خط بر نوشین لبش بیند برانبا...
زی خمکده خواندم ار فلانکس به شتاب بی مصلحتی مدان درنگی به عتاب رسم است که خر بر به عروسی طلبند چون هیمه همی ضرورت افتد یا آب
فرزندی میرزا جعفر می گوید باز نامه ای پارسی نهاد بنیاد افکن و بدان سخت و گران درشو تا اندیشه های پراکنده فراموش دارد و زبان دیو درون که راهنمای بدی هاست از گفت جگر سفت و مفت روان آ...
نوآمیز کیش هنر توزی خطر را نان و آب گرم و سرد و جام و جان بی درد و درد باد احمد را هم خوابه بهشتی چهر گلبن سرسبزی زرد افتاد و او را پاک روان که گرمی افزای رستای خود و بازار ما بود ...
امیدگاها تا نپنداری اینچند روزه دانسته و توانسته دیر و دور ماندم و از فر فرخ دیدار و فرخنده گفتارت که رامش دل و جان است و آرامش تن و روان کر و کور دارای سخن دانای کهن قاآنی که از د...
هر سرو که طوبیش ز قد منفعل آید گر جلوه شمشاد تو بیند خجل آید با لاله صد داغ خوشم از همه گل ها زان روی که از نکهت او بوی دل آید تا چند خورم غصه دل دل شکنی کو کاین خانه مخروبه به او ...
سردار اگر از سر صفا برخیزد چار اسبه به هنجار وغا برخیزد ده مرده زند پنجه بدین خیک دو پای مشکل که ز یک دست صدا برخیزد
ده روز است وارد طهران و دوبار خدمت سرکار خداوندگار ذوالفقار خان رسیده مورد نوازشات زبانی نشده ام مراد اینکه کوچ را مرخص و املاک یغماییه را گرفته به تصرف اخوی داده خود با منسوبان در...
پیش از اینت در کوی چراغ دوده مردمی میرزاحسن نامه نگار آمدم و دستان چرخ ازرق جامه و خاک سیاه نامه را هنگامه گذار آرنده را ستادن فراموش افتاد و فرستادن امروز و فردار بر ماه و سال آغو...
شاه دین گفت به رحمت همه اصحاب صفا را فارغ از بیعت خود می کنم این لحظه شما را همه گفتند که دست از تو نداریم خدا را پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را الله الله تو فراموش مکن صحبت ما ر...
گرچه دانم ره عشق تو به سر می نرود می روم زان که دلم راه دگر می نرود دلم از صبح شب هجر چنان شد نومید کش به غفلت به زبان نام سحر می نرود گفته ام از لب شیرین تو روزی سخنی همچنان از ده...
ای دل به عزا راست کن آهنگ فغان را کامشب شب قتل است ای دیده فرو ریز به رخ اشک روان را کامشب شب قتل است تار نفست بگسلد ای سینه خروشی تا چند خموشی قانون نوایی بده ای نطق زبان را کامشب...
تا از مژه آب خاک فرسود آید از دل همه باد آذر اندود آید تا آن در نم به تاب اگر این نشگفت رسم است که از هیزم تر دود آید
فدایت گردم غایله تازه که مرا سوخته و لبم از خنده بردوخته و مردم دیده را خونریزی آموخته این است که دو ساعت از یوم یکشنبه بیستم مرحوم مغفور جنت مکان محمدکریم خان جامه حیات گذاشته در ...
هنگامی که بیداد سر دارم در فراخای ایران دربدر داشت و هر ماه و هفته پیدا ونهفته به مرزی دیگر پای فرسا و آسیمه سر سالی فرمان آبشخورم رخت آرامش از ری به اصفهان افکند در آن کشور به بوی...
کودکی سنگ به کف چون سوی ویرانه رود ماجراها به سرم زین دل دیوانه رود نام طفلی چو رود آیدم از سینه برون دل دیوانه و ویرانه به ویرانه رود دانی از توبه مستان غرض ناصح چیست تا بدین واسط...
پا منه بر طاق این فیروزه منظر آفتاب آفتاب باز کش سر آفتاب شرم کن از آفتاب روز محشر آفتاب آفتاب بازکش سر آفتاب تا نگردد از هلاک خسرو گردون مقام شادکام داور اقلیم شام موکب خود بازمان...
آنکو به سپیدی رخ دلبند ستود تنها مگرش ذوق می سرخ نبود گو یکه متاز در بدین پهنه کمیت زآنجا که کهر هم نبود کم ز کبود
در کوی یاری دیدار دایی دست داد و نشستی دراز دامان خاست در کار سرکار میرزا عبدالحسین داستانی راند اگر آورده دید و دانش اوست اندیشه بساز است و پیشه نیک انجام و خوش آغاز اگر از دیگری ...