شمارهٔ ۸۵ - به دوستی نگاشته
سرکار مهربان سرور میرزا ابوالحسن از زبان شما پیغام آورد که نگارشی چند از گزارش های سرد و خام مرا خواسته اند و در انجام این خواهش سفارشی سخت استوار آراسته ندانم بنیاد و بنوره آن بر ...

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ ـ ۱۲۳۸) فرزند حاج ابراهیم قلی متخلص به «یغما» از شعرای غزلسرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. وی در سال ۱۱۹۶ هجری قمری (۱۱۶۰ هجری شمسی) در دهکدهٔ خور و بیابانک، مرکز ولایت جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی در بیرون ده شتر میچراند و معاش خانواده خود را تأمین میکرد. یغما در نوجوانی به سمت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان اولین اشعار خود را با تخلّص مجنون آغاز کرد. در سال ۱۲۱۶ ه.ق حاکم مزبور سر به طغیان برداشت و در جنگ با سردار اعزامی از مرکز شکست خورد و فراری شد. با این حال یغما به سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان و دامغان برگزیده شد و مدت شش سال در نزد وی بود. وی در سال ۱۲۲۲ ه.ق مورد خشم سردار ذوالفقار خان قرار گرفت و پس از فلک چند ماه به سیاهچال افتاد و کلیه اموالش نیز ضبط و توقیف شد. یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به «ابوالحسن یغما» تغییر داد و جامهٔ درویشی پوشید و پس از چند ماه سیر و سیاحت در شهر ابرکوه اقامت گزید و سپس از راه یزد به تهران رفت. وی در تهران مورد توجه حاجی میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه قاجار که فردی صوفیمسلک بود، قرار گرفت و موقعیت بالایی در دربار یافت. یغما پس از چندی به حکومت کاشان منصوب شد و سپس به هرات نقل مکان کرد. او در سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در سال ۱۲۷۶ قمری یا ۱۲۳۸ شمسی در آنجا (در محلهٔ گودال دهکدهٔ خور) درگذشت و در بقعهٔ امامزاده داود در خور به خاک سپرده شد. سپهبد فرجالله آقاولی رئیس انجمن آثار ملّی دستور داد تا سنگی مرمرین نوشتند و از تهران به خور فرستادند و در محرم ۱۳۹۴ بعد از ۱۱۸ سال از درگذشت این شاعر آن را بر گور یغما نهادند. از وی اشعاری انتقادی باقیمانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزلهای تند و بیپروای خود برملا میکند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان میدهد. او علاوه بر هجویات، که جالبترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامههایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقیماندهاست. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیدهاست.
سرکار مهربان سرور میرزا ابوالحسن از زبان شما پیغام آورد که نگارشی چند از گزارش های سرد و خام مرا خواسته اند و در انجام این خواهش سفارشی سخت استوار آراسته ندانم بنیاد و بنوره آن بر ...
قربان مبارک حضورت شوم دو طغرا دستخط همایون که ثانی بارنامه آسمانی بود زیارت شد نشره بازوی مفاخرت و کلاه گوشه مباهات ساختم سپاس سلامت و سعادت ذات والا را چهر نیازم زمین سود افتاد دع...
زور دستان بنهد زال صفت زار آید هر که در رزمگه رستم سردار آید اولین تاز و گزندی که به سهراب رسید به تهمتن ز تو در پهنه پیکار آید شوکت چشم سیه را چه زیان از خط سبز رستم آن است که با ...
با یک هستی چه گویی ای سرد نفس چون نیست بود آن همه چیز این همه کس بگی ار ز این و آن سلب آرند پیدا پنهان بار خدا ماند و بس
فرزندی احمد نامه ساخت و ساز حسینعلی و تاخت و تاز بلوچ هنگامیکه من بستری بودم و دور از دید و دانست بازیچه های گنبد ششدری رسید پیش از آنکه چشم سپار من افتد دوش از دستاربندان انارک که...
هنگام خردی با کودکی قربان نام که مرا همروز و سال بود واز در اندام و بالا همشاخ و یال از دبستان ساز گسیختن کردیم و تاز گریختن فرا پشت خانه ایشان لانه ای بود ویرانه که دیوان به زنجیر...
دل با صف غمزه ای در افتاد صیدی به میان لشکر افتاد ماهی بدمید کز طلوعش از دیده مردم اختر افتاد آن سوخته طایرم که بر گل بالی نفشانده از پر افتاد در پنجه طره تو دل کیست مسلم که به دست...
سردار مر این دفتر تحقیق اساس هرسو چه پراکنی به تخمین و قیاس ز آن طایفه بستان و به این سلسله بخش ز ارواح مکرم بشناس
قربان نامه و نامت نوزدهم ماه است نوشت تیمار کاهت دیده سپار و دلگدار افتاد چهر سپاسداری بر خاک و تارک بختیاری بر سپهر سودم ندانم پانزده هزار یازده هزار خوانده شده یا راستی کاست و فز...
احمد نخستین نامه های ترا از گزارش من و نگارش ابراهیم دستوری و پاسخ این است بینوش و بپذیر و کارفرمای و سود اندوز علی نقی و مادرش خود از این داد و ستد گسستن خواسته اند همراه میرزا اب...
تا یار شکر خنده ز در بند نیاید از مصر به ری قافله قند نیاید شیرین نشود کام من از تلخی هجران تا بوسی از آن لعل شکر خند نیاید گفتی که ز شیرین دهنش دیده فرودوز خاموش که در گوش من این ...
مرد و زن آفاق سپردم پس و پیش دیدم چپ و راست پادشه تا درویش خران و آستین بوس سگان سردار و سجود گوشه دامن خویش
سرور من تا اکنون که نیمه ماه است گاهت انباز امام اصفهانی می دانستم گاه دمساز نجف بیک مازندرانی هم بدان خانه هم بدین لانه خاک می رفتم و سنگ می سفتم یکی از یاران گفت آنرا که به سر پو...
فرق است زنخشب که مه از چاه بر آید با خلخ رویت که چه از ماه بر آید هرگز نکند آنکه کند ناوک مژگان آه سحری کز دل آگاه بر آید گر روز قیامت به سر زلف تو بندند با طول شب هجر تو کوتاه بر ...
سردار نهان و فاش نامی کم و بیش مسرای ز هفتاد و دو ملت پس و پیش گنگی به زبان آر که خیر خود راه برد به خانه صاحب خویش
برون از پرده چنگ و چغانه دراز کیش چمانی و چمانه تهی از ننگ افسون و فسانه به خوشتر شیوه شیوا ترانه سرایم بر سرودی دوستانه مه مشکو چراغ انجمن را توان بخشای جان نیروی تن را بهار بوستا...
گفتی از بیداد روزی در فغان آرم ترا هان مکن کاری که از افغان بجان آرم ترا گاه دست غیر بوسم گاه پای پاسبان تا به تقریبی سری به آستان آرم ترا نیستی ذلت خطا خجلت گنه شرمندگی رفتم ای رح...
درعجم آن سه که خواند عربش چاره غم لب نوش و خط سبز و گل روی حسن است
مقرون به هدف خواهی اگر تیر دعا را با عیش بدل گر طلبی طیش عزا را آسوده ز غم جویی اگر شاه و گدا را وز شهر برون غایله رنج و با را کوته ز گریبان جهان دست بلا را از چنگ مده دامن شاه شهد...
بسم خون خوردن از دوران این مینایبه به چرخ افکن چمانی جام جان افزای به ز خون خصم و ویله کوس در تابم سبک سنگین بده آن آب مرد افکن بزن آن نای به بر آهنج از قراب باده ساقی تیغ می و اول...
بگشاد خدا چو خلق آدم را دست بر پای ستاد چو آمد از نیست به هست زد تیزی و عطسه ای وزان عطسه و تیز تمثال ملک نقش بنی آدم بست
بر پرند ساده مشک سوده خرمن کرده ای زیب را پیرایه بر نسرین ز سوسن کرده ای بار نامه مشکین نگارش دیده جان را سرمه سایی فرمود و شادی بیگانه روش را با دل اندوه پرور آشنایی داد درباره فر...
اسمعیل ندانم کار سه یک به کجا کشید از گرمابه و سفیدی و ترشی با پروا و پرهیز باش و هر چه زودتر مژده تندرستی بازرسان خسته خواهد آمد از زشت های کردار موبد با او راز مران اندیشه خوش کن...
نامه کوتاه جامه که خامه بلند هنگامه سرکارش بدان پای و پر پرداخته بود و بر آن زیب و فربر ساخته چراغ افروز جان و دل گشت و سرسبزی افزای آب و گل خرمن تیمار را آتش دوزخ دمار افروخت و گل...