شمارهٔ ۹۰
جز آفتاب تو و آن غنچه شراب آلود که دیده باده بی درد و آتش بی دود فراز سرو تو یک نیزه آفتاب جمال هزار کوکب بخت است و کوکب مسعود سخن ز یوسف گل ران و داستان هزار چه جای بزم سلیمان و ن...

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ ـ ۱۲۳۸) فرزند حاج ابراهیم قلی متخلص به «یغما» از شعرای غزلسرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. وی در سال ۱۱۹۶ هجری قمری (۱۱۶۰ هجری شمسی) در دهکدهٔ خور و بیابانک، مرکز ولایت جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی در بیرون ده شتر میچراند و معاش خانواده خود را تأمین میکرد. یغما در نوجوانی به سمت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان اولین اشعار خود را با تخلّص مجنون آغاز کرد. در سال ۱۲۱۶ ه.ق حاکم مزبور سر به طغیان برداشت و در جنگ با سردار اعزامی از مرکز شکست خورد و فراری شد. با این حال یغما به سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان و دامغان برگزیده شد و مدت شش سال در نزد وی بود. وی در سال ۱۲۲۲ ه.ق مورد خشم سردار ذوالفقار خان قرار گرفت و پس از فلک چند ماه به سیاهچال افتاد و کلیه اموالش نیز ضبط و توقیف شد. یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به «ابوالحسن یغما» تغییر داد و جامهٔ درویشی پوشید و پس از چند ماه سیر و سیاحت در شهر ابرکوه اقامت گزید و سپس از راه یزد به تهران رفت. وی در تهران مورد توجه حاجی میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه قاجار که فردی صوفیمسلک بود، قرار گرفت و موقعیت بالایی در دربار یافت. یغما پس از چندی به حکومت کاشان منصوب شد و سپس به هرات نقل مکان کرد. او در سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در سال ۱۲۷۶ قمری یا ۱۲۳۸ شمسی در آنجا (در محلهٔ گودال دهکدهٔ خور) درگذشت و در بقعهٔ امامزاده داود در خور به خاک سپرده شد. سپهبد فرجالله آقاولی رئیس انجمن آثار ملّی دستور داد تا سنگی مرمرین نوشتند و از تهران به خور فرستادند و در محرم ۱۳۹۴ بعد از ۱۱۸ سال از درگذشت این شاعر آن را بر گور یغما نهادند. از وی اشعاری انتقادی باقیمانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزلهای تند و بیپروای خود برملا میکند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان میدهد. او علاوه بر هجویات، که جالبترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامههایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقیماندهاست. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیدهاست.
جز آفتاب تو و آن غنچه شراب آلود که دیده باده بی درد و آتش بی دود فراز سرو تو یک نیزه آفتاب جمال هزار کوکب بخت است و کوکب مسعود سخن ز یوسف گل ران و داستان هزار چه جای بزم سلیمان و ن...
با نفس مصالحت به یزدان پرخاش دین از تو به کفر اینت معاد آنت معاش بالفطره چو ز ارواح مکرم نشدی به طبع این همه مباش
کمتری ابوالحسن یغما عرضه می دارد که فر رحمت یاران دایره ارواحم فارغ از شرماران بایره اشباح رخت وصول در منزل افکند و فلک نزول به ساحل کشید از بخت خود به شکرم و از روزگار هم هنوزم از...
ای دل ز خود برون شو یار است دیدی آمد جز بذل جان مکن کار کار است دیدی آمد گر بایدت سلامت ز آن خط و زلف بگذر مور است دیدی آویخت مار است دیدی آمد زاهد که عنف هستی بردش ز کوی مستی چو ا...
کوچک شده سر بزرگ با دستارش زین کاستی افزود ولی پندارش پریده به نسر چرخ از باد و بروت گویی که کلاغ ریده بر دیوارش
خداوندگارا خالی از خطر رخت سفر گشودیم احتمال مقاسات تعارفات مجالی به تفقد کار اسمعیل نداده ولی به قناعت زیسته است و از آغاز انجام نگریسته قرضی نیندوخته مالش نیز نسوخته نانی تا سر خ...
آنکه در پرده دل خلق جهانی بر باید چه قیامت شود آن لحظه که از پرده بر آید بر فلک آن نه هلال است که انگشت تماشا مه برآورده که ابروی تو بر خلق نماید گر چنین طره پریشان گذری جانب بستان...
در میکده گه جزو خدا نالان باش گه در مسجد مرید خودبالان باش تابو که کشی اسب مراد اندر زین دوران همه هر که خر تواش پالان باش
کعبه اغنیا قبله فقرا اگر چه مجالی نیست که احتمالی بر تفقد حال ما نیز توانی ولی چون از این بنده عرض احوالی شرط ارادت بود جسارت کردروز قربان سالما وارد سمنان شدم منسوب و منتسب دیده ش...
همه تاب رخت از رشحه ساغر خیزد ما خود از آب ندیدیم که آذر خیزد آن نه پیشانی و ابروی و خط آن خود فلکی است کآفتابش همه از برج دو پیکر خیزد شاه حسنت به چه روی از سپه خط برگشت فتح شاهان...
در دولت دیر پای سلطان ملوک خاقان که دو کیهانش یکی شهر و بلوک گشتیم به همت کله گوشه فقر بی منت تاج و تخت سلطان سلوک
شب دوشینم به خواب اندر با سرکار سردار دیدار افتاد و بی هیچ پرده هنجار گفت و گزار آمد دانستم آن زنده جاوید مرده است و از بنگاه اهریمن رخت به فرگاه سروش برده بوسه بر دستش زدم و پرسش ...
یار نامد به سرم تا به لبم جان نرسید بهتر آن بود که این درد به درمان نرسید یک قدم نیست فزون مرحله عشق و عجب راه چندانکه بریدیم به پایان نرسید ترک من تاختن از اصل نداند که به صید بار...
گفتی که به مشت هاک من بعد هلاک غفران بارد به عهد خود ایزد پاک خاک است آری در خور بخشایش لیک تو کان آتشی نی کف خاک
من و دل را تن و جان برخی جان و تن تو نامه زیبا نگار که خامه شیواسنج اکبر خانش به دوری قاسم خان و نزدیکی دردسر و گزند تنهایی و درخواه دیدار مینو سارت نگار آورده بود از در دید و دانس...
چرا خورشید و ماهش بر نباشد اگر سرو از قدش کمتر نباشد گدایی دارد ار آیینه جام نکو بنگر که اسکندر نباشد من از خطش شدم عاشق که میگفت که علم عشق در دفتر نباشد رخ و خالش نگه کن تا نگویی...
ای صوفی و مفتی از من راست مقال درگوهر و خوی خود مبافید سوال دیوانه تری در همه حال از همه کس تری از همه کس در همه حال
قربانت شوم عجب پیمان و پیوندی کردم و عجب ایمان و سوگندی خوردم بر عقل من ماشاالله مصرع گو بسازند نقابی و بسوزند سپندی باز از سرکار شما به قنبرک بازی و چنبرک سازی جبران گناه و چاره ر...
غوشه کردیم به جوهر می گلگون افزود راست شد راست که کم نیست کهر هم ز کبود جز توکت کاست خط و مبلغی افزود به حسن نشنیدیم زیانی که شود مایه سود آخرش آن گره از طره گشادم با دست که همی شا...
سردار که بی نظام و سرهنگ و جدال در بست بهم سپه وران را دم ویال با آن همه یال بندیش رم کرده است زان توپ نگاه و تیپ زلف و خط و خال
قربان مبارک وجودت شوم التفات حضرت والا نسبت به این چاکر و ارادت خاکسار نسبت به نواب اشراف از قماش الفت دیگران نیست آن غرض ها و مرض ها که معهود ابنای زمان است نداریم نه شما را از من...
شد دلم شیفته زلف گره گیر دگر باز دیوانه در افتاد به زنجیر دگر بر جراحت چه نهی مرهمم آن به که کنی زخم شمشیر مرا چاره به شمشیر دگر خوار شد صید دلم پیش تو خوش آنکه نبود هر سر موی تو د...
از بنگه اعتقاد نز راه حیل آنرا که موافق اوفتد گفت و عمل کامل شمریم و رستگار اندیشیم خود خویش پرست اگر خدای عزوجل
قربانت شوم دستخط مبارک که دفترها نصیحت و پرده پوش هزار فضیحت بود افسر دولتم بر سر نهاد و نشره کامرانی بر بازو بست تارک افتخار بر چرخ بلند سودم و گردن دولت یاری بر البرز و الوند ترک...