داستان · دایار💎مبینا کامرانی✍🏻
قسمت ۳
به قلمِ مبینا کامرانی
💎🇮🇷💎🇮🇷💎🇮🇷💎🇮🇷💎🇮🇷💎🇮🇷💎🇮🇷
دایار💎
مبینا کامرانی✍🏻
#پارت_۲
کلافه زیر لب شروع کردم به بد و بیراه گفتن به همه چیز از هوا گرفته تا شلوغی خیابون های تهران و دزد و استرس روزمره و تاخیری که به حتم امروز عایدم می شد و حتما یه مبلغ قلفتی از حقوقم کسر می شد و نوش جون بقیه با فکر بهش اخمام عمق گرفت و دستم مشت شد.حرصی به اپل واچم نگاه کردم با دیدن ساعت چیزی به سکته ام نمانده بود به قطع اتوبوس ساعت ۸ رو از دست می دادم.
انقدر غر زدم تا بالاخره ماشین پر شد.راننده با آروم ترین حالت ممکن سوار ماشین شد که حرصم رو درآورد.دستش به سوییچ رفت که با حفظ نسبی کنترل اعصابم با لحنی که سعی داشتم آروم باشه گفتم:
_ پدر جان یه ذره سریع تر عجله دارم..
نیم نگاهی به صورت کلافه ام انداخت.برخلاف انتظارم لبخنده مهربانی به روم زد و با لحن بانمکی گفت:
_ باباجون چی شده اول صبحی انقدر آتیشی شدی؟کشتی هات غرق شدن؟!
خواستم جواب بدم که مردی از پشت سر که تصویرش رو نداشتم پیش دستی کرد و گفت:
_ حاجی جوون های امروزی خیلی بی طاقت شدن البته حقم دارن زمونه زمونه ی خوبی نیست زمان ما کجا و الان کجا..قبلا پدر خانواده با شش تا بچه زندگی رو سر می کرد الان جوونا با این حجم از تورم و گرونی می ترسن حتی ازدواج کنن بماند که پدره نگران خرج هنگفت جهیزیه و پدر پسر هم نگران بند و بساط عروسی و مهریه..
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.