داستان · دایار💎مبینا کامرانی✍🏻
قسمت ۲
به قلمِ مبینا کامرانی
💎🇮🇷💎🇮🇷💎🇮🇷💎🇮🇷💎🇮🇷💎🇮🇷💎🇮🇷💎
دایار💎
مبینا کامرانی✍🏻
#پارت_۱
تاریخ:۱۴۰۴/۰۳/۲۲
صدای ناهنجار بوق ماشین، آلودگی هوا که باعث شده بود تو این گرمای بی سابقه ماسک به صورتم بزنم و خورشیدی که امروز بنای ناسازگاری گذاشته بود داشت دیونه می کرد.با تموم شدن آهنگ مورد علاقه ام دکمه گوشی رو فشردم تا آهنگ های شاد رو رد کنم چون که عجیب با حال و اوضاع مزخرف من ناسازگاری داشت که با دیدن صفحه که آیکون اعلام نرخ طلا و دلار رو به نمایش گذاشته بود ، ضد حال دیگه ای بهم زده شده و روزم رو قشنگ ساخت.
از قدیم گفتن "سالی که نکوست از بهارش پیداست" بیا اینم بهار ما که با کلی قسط و بدهی و بدبیاری گذشت..عصبی صفحه ی گوشی رو خاموش کردم تا بیشتر از این اعصابم متشنج نشه.بی خیال عوض کردن آهنگ، گذاشتم خودش هر طور می خواد پلی بشه بره جلو و منو غرق کنه شاید تو عالم رویا و خیال آدم خوشبخت تری بودم.با رسیدن به تاکسی رانی از ترسم سریع گوشیم رو تو کوله ام جا دادم و با برداشتن یکی از هدفون ها صندلی جلوی ماشین جا گرفتم.تقریباً یه ربعی گذشت و برخلاف عجله ی من فقط یک مسافر سوار شده بود و بس..
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.