داستان · دایار💎مبینا کامرانی✍🏻
قسمت ۱
به قلمِ مبینا کامرانی
سلام به همگی به امید خدا می خوام شیشمین رمانم رو تو سال جدید آغاز کنم و ردپایی بذارم از روزهایی که سختی و دردها و غم هایش برای همه ی ما به جا مانده و بر قلب همه مان ردی به جا گذاشته تا بماند بر آیندگان..ممنونم که تو این مسیر کنارم هستید..
به امید روزهای بهتر🌿
#مبیناکامرانی ✍🏻
خلاصه رمان:
دختر سرکشی بودم که از زندگی راضی نبودم و به همه چی گله می کردم اما درست شب اول جنگ همه ی خانواده ام رو از دست دادم و تنها آدمی که به صورت معجزه آسایی زنده موند من بودم اما تو اوج ناامیدی ناجی که منو از زیرآوار نجات داد شد همه کسم تو زندگی و به دنیای تاریکم نور تابید..مردی که خیلی باهام فرق داشت اما خدا اون رو برام فرستاد تا بتونم بلند شم و ادامه بدم..
پایان خوش🤍
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.