قسمت ۳

داستان · آن‌که نَبود

قسمت ۳

به قلمِ فرحناز طاهری

_یعنی کیه سر صبحی! چشم‌ش که به ساعت دیواری افتاد، باورش نمی‌شد ظهر شده. آهی کشید. یادش افتاد، دیشب که حالش خوب نبود، دوستش "رها" تصمیم داشت، پیشش بیاید، با عجله به سوی روشویی رفت. آبی به صورتش زد.

با دیدن" رها" لبخندی تصنعی بر لب‌های خوش‌فرمش نشست.

_ دختر تو کجایی؟ نصفه‌جون شدم. چرا گوشی‌‌‌تو جواب نمیدی!

رها با دیدن صورت رنگ‌ پریده‌ی آزاده، دستش را در هوا چرخاند و با تندی گفت: 《 چیه آزاده خانوم؟ گریه کردی، آره؟ باز کی اعصاب‌تو خورد کرد؟ با اراجیف کی بهم ریختی هاا؟ نگو نه، که ورم چشات داد میزنه. 》

آزاده دستی پشت کمر رها گذاشت و گفت: 《 چیز مهمی نیست، بشین یه چای بیارم گرم شی. حرف می‌زنیم.》

همین که آزاده رفت چای بریزه صدای زنگ گوشی منزل بلند شد. و اینجا بود که...

تهِ دل آزاده خالی شد. آب جوشِ سماور روی دستش ریخت. زیر آب سرد گرفتش. لیوان چای داغ را جلوی دوستش گذاشت.

تلفن زنگ می‌خورد.

رها لب‌هایش را جمع کرد و گفت:《 حتما دیدن موبالتو جواب نمی‌دی به خونه زنگ می‌زنن.》

آزاده با خنده‌‌ی تلخی سر تکان داد.

_ خب رها جون ناهار چی سفارش بدم؟ منو ببخش، صبح یه شور و شوق خاصی داشتم. صدای بارون و بوی خاک نم خورده به وجدم اورد؛ اما پیام دختر عمو" شیلا " حالمو بدجور گرفت.

باور کن می‌خواستم " بُز قورمه" برات درست کنم. البته مامانم درست کنه، انگشتات باهاش می‌خوری؛ مال منم بد نیست.قابل خوردنه.

رها خمیازه‌ای کشید و گفت:《 اونو بذار برای یه‌وقت مناسب میریم "کرمان"دست‌پخت مامان جونت می‌خوریم.》

رها از روی مبل بلند شد. پرده‌ی کتان کرم‌رنگ سالن پذیرایی را کنار زد و گفت: پاشو، پاشو هوا دونفره‌س. بریم ایرانمال یه چرخی بزنیم. ناهارو اونجا می‌خوریم.

آزاده رفت به طرف اتاق خواب. در کمد دیواری سفید رنگ را باز کرد.

لباس‌های آویزان را کنار زد. به دنبال پالتوی مناسبی بود. نگاهش روی پالتوی خزدار آبی ماند. دست برد که از چوپ لباسی جدایش کند؛ اما نکرد. رها صدا زد:《 آزاده چیکار می‌کنی؟ خوابت برده!》

با ورود رها به اتاق، با کف دست اشک گوشه چشمش را پاک کرد. پالتو را برداشت؛ دوباره سرجایش گذاشت. به سراغ پالتوی مشکی رفت. رها متوجه حالش شد.

پرسید: آزاده چرا آبیه رو نمی‌‌پوشی. خیلی بهت میاد. مناسب این هوای سردم هست.

_ نه، رها، یوقت، هیچی، مهم نیست. همین مشکیه خوبه.

_ آزاده جون من که می‌دونم اونو دوست داری. بپوش بریم دیگه.

_ آخه اگه " رسول " ببینه چی، فکر می‌کنه چون اون برام خریده‌بود...آخ نه؛ برام داستان می‌شه.

نفس عمیقی کشید. بافت صورتی ضخیمی پوشید سپس پالتوی مشکی را به تن کرد.

آماده‌ی رفتن شدند. سوار بر ماشین مزدای رها از پارکینگ بیرون رفتند.

باران نم‌نم می‌بارید. درون اتومبیل گرمای مطبوعی داشت. قطره‌های باران روی شیشه‌ی ماشین می‌نشست.خیابان‌ها به‌خاطر چند روز تعطیلی، خلوت بود. آزاده زل زده بود به روبرو. غرق در خاطرات گذشته بود. گاه چهره‌اش در هم می‌رفت و گاهی لبخند بر لباهاش می‌نشست.

رها چند بار آهسته گفت: آزاده ، آزاده ؛ اما جوابی نشنید. با صدای بلند که گفت، سرش را تکان داد و بی‌رمق گفت: جانم، "با منی؟ ببخش رها‌جون، حواسم نبود.

_ حواست کجاست دختر؟ با دیدن پالتو یاد رسول افتادی درسته؟ آخر نفهمیدم توی سرت چی می‌گذره! خیرِ سرمون دوست قدیمی و صمیمی هم هستیم.

جوابی از آزاده نشنید. برگشت به سمتش.

_ سرش روی شانه‌ی راستش خم شده بود. صدای جیغ رها در ماشین پیچید وصدای وحشتناک ترمز بود که در خیابان پخش شد...

ادامه دارد.

ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است

برای خواندن قسمت‌های بعدیِ «آن‌که نَبود»، مشترک ناهید شو.

قسمت بعدی

قسمت ۴

قفل

قسمت قبلی: قسمت ۲

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۳»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.