قسمت ۲

داستان · آن‌که نَبود

قسمت ۲

به قلمِ فرحناز طاهری

چطوری آزاده؟ ای بابا یه نمه تحویل بگیر، سری که نمی‌زنی بهمون، لااقل یه پیامی، تماسی بگیر. یعنی این‌قدر سرت شلوغه که نشه حالی از دختر عموت بپرسی!! حالا خوبه مجرد شدی اگه شوهره بودش چیکار می‌کردی! - با دیدن این پیام و استیکرهای طعنه‌آمیز گوشی را روی میز انداخت. سرش میان دو دستش گرفت. جوری بفکر فرو رفت که متوجه اطرافش نبود. کف دست‌هاش عرق کرد. سمت چپ سرش تیر کشید. دست‌هاش مشت شد. دندان‌هاش به‌هم فشرد و با حرص لیوان چایِ سرد شده را توی سینک ظرف‌شویی ریخت. بغضش به اشک تبدیل شد. ناگهان با تمام توانی که در بدن داشت، فریاد زد: 《 خدااا گناه من چیه، مگه نمی‌بینی چی به‌روزم اومده، هاااا. چرا هر کی به من می‌رسه ازم طلبکاره و می‌خواد یجوری بچزونم...》 چشم‌ش به صبحانه‌‌ی دست‌نخورده افتاد. نانی که خشک شده بود. نیمرویی که یخ کرده بود. به هق‌هق افتاد. خودش را روی مبل راحتی سه‌نفره انداخت. چشم‌های آهویی عسلی‌اش را بست. دستش می‌لرزید. آسمان غرید. آن‌قدر شدید که زن جوان از جا پرید. سخت آزرده بود و حوصله هیچ‌کاری نداشت. زنگ آپارتمان به‌صدا درآمد. دستی به موهای بلندش کشید. _یعنی کیه سر صبحی! چشم‌ش که به ساعت دیواری افتاد، باورش نمی‌شد ظهر شده. آهی کشید. با عجله به سوی روشویی رفت. آبی به صورتش شد. با دیدن" رها" لبخندی تصنعی بر لب‌های خوش‌فرمش نشست. _ دختر تو کجایی؟ نصفه‌جون شدم. چرا گوشی‌‌‌تو جواب نمیدی! رها با دیدن صورت رنگ‌پریده‌ی آزاده، دستش را در هوا چرخاند و با تندی گفت: 《 چیه آزاده خانوم؟ گریه کردی، آره؟ باز کی زنگ زد؟ با اراجیف کی بهم ریختی هاا؟ نگو نه، که ورم چشات داد میزنه دروغ نگووو.》 آزاده دست پشت کمر رها گذاشت و گفت: 《 چیز مهمی نیست، بشین یه چای بیارم گرم شی. حرف می‌زنیم.》 همین که آزاده رفت چای بریزد صدای زنگ گوشی منزل بلند شد. و اینجا بود که... ادامه دارد

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۲»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.