قسمت ۱

داستان · آن‌که نَبود

قسمت ۱

به قلمِ فرحناز طاهری

آن‌که نَبود

من به هر جمعیتی نالان شدم

جفتِ بدحالان و خوش‌حالان شدم

هر کسی با ظَنِ خود شد یار من

از درونِ من نَجست احوالِ من

مولانا

چشم‌هاش پف کرده و قرمز شده بود. پلک‌هاش بسختی باز شدند. سنگین و چسبیده به‌هم بودند. صدای شُرشُر آب از پشت‌ِ پنجره می‌آمد. سرش از روی بالش بلند کرد. با خود گفت:《 بارون، به‌به، عجب‌ صبحی! پا‌شو "آزاده‌" دیگه پی‌شو نگیر، دیشب قول دادی به خودت‌ که تکرار نشه. توی این هوا یه صبحونه‌ی مفصل تک نفره می‌چسبه.》

از تخت‌خواب پایین اومد. زیر سماور را روشن کرد. پرده‌ی گلدار آبیِ حریر آشپزخانه را کنار زد. نگاهی به کوچه‌ی خلوت انداخت. پنجره را باز کرد. برگ‌های زرد و نارنجی درختان روی آسفالت خیس می‌ریخت. سوز سرما روی نوک بینی کوچکش نشست. میز صبحانه را چید. زیر لب گفت: 《 این حال وهوا فقط یه موزیک کم داره.》 گوشی را برداشت. در لیست موسیقی به دنبال آهنگ دلخواهش می‌گشت؛ ناگهان چشمش به پیام روی صفحه موبایل خشک شد...

ادامه دارد

این قسمت تمام شد

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۱»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.