متفرقات
آیینه ات ز چشم بدان بی صفا شده است
خاکستر سپند، جلای تو می دهد
عمر را سازد دو بالا، دیدن بالای اوخضر و عمر جاودان، ما و قد رعنای او
نیست هر آیینه را تاب رخ گلرنگ اوهم مگر آیینه سازند از دل چون سنگ او
برد تا رنگ حیا را باده از رخسار اوآنچه بسیارست گلچین است در گلزار او
دل ز مهر بوالهوس آزاد کنشعله را از قید خس آزاد کن
ز لباس تن برون آ به گه نیاز کردنکه به جامه های صورت نتوان نماز کردن
هر نغمه طرازی نرباید دل مستاناز ناله نی وجد کند محمل مستان