دفتر شعر
۶۸۵ شعر در این دفتر
می به جامم می کند چشم خمارآلود توگل به طرحم می دهد روی بهارآلود تو
ای قیامت نخل بند قامت رعنای تونخل رعنایی به بارآورده بالای تو
ای صبا احوال ما با پاسبان او بگواشتیاق سجده را با آستان او بگو
مگر ذوق خودآرایی براندازد نقابش راوگرنه عشق مسکین چه دارد رونمای او؟
قیامت را به رفتار آورد سرو روان توزند مهر خموشی بر لب عیسی زبان تو
یکی هزار شد از خط سبز، شهرت اوازین غبار بلندی گرفت رایت او
اگر ز تیغ کند روزگار افسر توبرون نمی رود این باد نخوت از سر تو
برازنده تاج و تخت و کلاهخدیو جوان بخت عباس شاه
چون به الهام الهی، گرداندنام خود خسرو جمجاه، صفی
گر چنین ابروی او ره می زند اصحاب رارفته رفته طاق نسیان می کند محراب را
سرگرانی مانع است از آمدن تیر تراانتظار تیر خواهد کشت نخجیر ترا
تا نگیرم بوسه از لب گلعذار خویش رانشکنم از چشمه کوثر خمار خویش را
آتش افروز جنون شد دامن صحرا مراطشت آتش ریخت بر سر لاله حمرا مرا
چند دارم در بغل پنهان دل افسرده را؟چند در فانوس دارم این چراغ مرده را؟
پیش رویش چون کنم منع از گرستن دیده را؟چون کنم در شیشه این سیماب آتش دیده را؟
بی نگاه من نشد در عشق معشوقی تمامصحبت فرهاد آدم کرد سنگ خاره را
نیست ظرف راز عشق او حریم سینه راآب این گوهر به طوفان می دهد گنجینه را
سر به دیوار ندامت می زند تدبیر ماراه بیرون شد ندارد کوچه زنجیر ما
کام خود از کوشش امید می گیریم مابخت اگر باشد نبات از بید می گیریم ما
تا ز زیر سنگ می آید برون مجنون مامحمل لیلی برون رفته است از هامون ما
ازان پیوسته می لرزد دل از پاس قدم ما راکه ناموس سپاهی هست بر سر چون علم ما را
(سپندی شد عقیق صبر در زیر زبان ما رابه داغ تشنگی تا چند سوزی زان لبان ما را؟)
یکی صد شد ز گلچین برگ عشرت گلشن ما راحمایت کرد مور از برق آفت خرمن ما را
فروغ عارضت پروانه سازد شمع بالین راپر پرواز گردد چشم شوخت خواب سنگین را