دفتر شعر
۶۸۵ شعر در این دفتر
بهار می گذرد، سیر گلستانی کنبه آشیان چه فرو رفته ای، فغانی کن
به هرزه ناله و فریاد ای سپند مکناگر ز سوختگانی صدا بلند مکن
یکی هزار شد از عشق ناتمامی منز آفتاب قیامت فزود خامی من
ختم است بر خرام تو راه نظر زدنچون آه صبحگاه به قلب جگر زدن
اول علاج ما به نگاه کشند کنآنگاه غیر را هدف نوشخند کن
خود را به عشق کم ز خودی متهم مکنآیینه هست، بر نگه خود ستم مکن
تیغ دو دم بود لب خندان به چشم منشاخ گل است زخم نمایان به چشم من
هر نغمه طرازی نرباید دل مستاناز ناله نی وجد کند محمل مستان
ز لباس تن برون آ به گه نیاز کردنکه به جامه های صورت نتوان نماز کردن
دل ز مهر بوالهوس آزاد کنشعله را از قید خس آزاد کن
برد تا رنگ حیا را باده از رخسار اوآنچه بسیارست گلچین است در گلزار او
نیست هر آیینه را تاب رخ گلرنگ اوهم مگر آیینه سازند از دل چون سنگ او
عمر را سازد دو بالا، دیدن بالای اوخضر و عمر جاودان، ما و قد رعنای او