دفتر شعر
۶۸۵ شعر در این دفتر
از عرق رخسار گلگون را گلستان کردهایبازای سرچشمه خورشید، طوفان کردهای
پا چو مجنون جمع اگر در دامن صحرا کنیمی توانی رام لیلی را ز استغنا کنی
با خموشی هستی از نیکان عالم بی سخنچون گشودی لب به گفتن، نیک یا بد می شوی
ازان رخسار حیرت آفرین تا پرده واکردیمرا چون دیده قربانیان بی مدعا کردی
ندارد حسن خط چون من غلام حلقه در گوشیندارد صفحه دوران چو من عاشق بناگوشی
دل هر کس که از خورشید ایمان گشت نورانیبود از اشک دایم کار چشمش سبحه گردانی
عرق آلود ز می طرف جبین ساخته ایدیده ها را صدف در ثمین ساخته ای
بی سبب بر سرم ای عربده ساز آمده ایاز دل من چه به جا مانده که باز آمده ای؟
از کجی ناخنه دیده انور گردیراست شو راست که سرو لب کوثر گردی
از سخن چند چو سی پاره پریشان گردی؟مهر زن بر لب گفتار که قرآن گردی
کند چه نشو و نما دانه زمین گیریکه در گذار ندیده است ابر تصویری
زهی نگاه تو با فتنه گرم همدوشیبه دور خط تو خورشید در سیه پوشی
ز چهره تو چو خوشید نور می بارداگر تو در دل شبها ستاره بار شوی
غافل ز سیر عالم انوار مانده ایدر عقده بزرگی دستار مانده ای
در گریه چشم افشک فشان را ندیده ایفصل بهار لاله ستان را ندیده ای
آسوده ای که لطف نمایان ندیده ایآن سینه را ز چاک گریبان ندیده ای
زهاد را به حلقه رندان چه می بری؟این خار خشک را به گلستان چه می بری
ای فتنه از سپاه تو تیری ز ترکشیاز خنده تو شور قیامت نمکچشی
صبر مرا حواله به سیماب می کنیدلداری سفینه به گرداب می کنی
محبت چون کند زورآزماییشکست آرد به قلب مومیایی
مرا چون نیست طالع ز آشناییهمان بهتر که سازم با جدایی
باز رنگت شکسته است امروزتا کجا رنگ عشق ریخته ای
تا چو سرزلف صد شکست نیابیدامن معشوق را به دست نیابی
نهشت شرم رخ از گوشه نقاب نمایینشد که گوشه کاری به آفتاب نمایی