مطالع
دل را ز زلف آن بت پرفن گرفته ام
این سنگ را ز چنگ فلاخن گرفته ام
خضاب تازهای هردم به روی کار میآریشدی پیر و همان دست از سیهکاری نمیداری
این که زاهد کرد پهلوی خود از دنیا تهیکاش در پای گلی میکرد یک مینا تهی
خون تاک از شوق میجوشد اگر ساغر زنیغنچه شادی مرگ میگردد اگر بر سر زنی
قد رعنای ترا تا دید، از شرمندگیقمریان را سرو شد سوهان طوق بندگی
ای ز خاک افتادگان کاکلت سنبل یکیاز هواداران رخسارت نسیم گل یکی
چند غم از دل به اشک لالهگون شوید کسی؟تا به کی از سادهلوحی خون به خون شوید کسی؟