دفتر شعر
۵۱۸ شعر در این دفتر
میم در جام، اخگر در گریبان است پنداریگلم در دست، آتش در نیستان است پنداری
گرفتم سال را پنهان کنی، با مو چه میسازی؟گرفتم موی را کردی سیه، با رو چه میسازی؟
ز مستی دیگران را میکنی تکلیف می نوشیبه عیب دیگران خواهی که عیب خویش را پوشی
زشترو چون سازد از خود دور خوی زشت را؟لازم افتاده است خوی زشت، روی زشت را
چرخ میداند عیار آه پرتأثیر رامیتوان در زخم دیدن جوهر شمشیر را
چشم صیاد تو ترسانده است چشم ناز رابیزبان کرده است سحر غمزهات اعجاز را
چون دریغ از دیده داری حسن ذات خویش رااز چه دادی عرض بر عالم صفات خویش را؟
از دست کار رفته بود پیش، کار مادر برگریز جوش زند نوبهار ما
گردون سنگدل نبود مرد جنگ ماپروای تیغ کوه ندارد پلنگ ما
زد غوطه بس که در تن خاکی روان ماگردید رفته رفته زمین آسمان ما
تا چند نهد روی به رو آن کف پا را؟می ریزم، اگر دست دهد، خون حنا را!
بگذار شود زیر و زبر جسم گران راتا چند عمارت کنی این گور روان را؟
بیدار کند بانگ نی افسرده دلان رانی صور سرافیل بود مرده دلان را
کلید فتح بود از دل شکسته گدا رادر گشاده روزی است چشم بسته گدا را
قرار نیست دمی چون شرار، خرده جان راچه حاجت است به طبل رحیل ریگ روان را؟
زهی ز روزن داغ تو روشنایی دلهاشکست طرف کلاه تو مومیایی دلها
نیست پروای کدورت دل بی کینه ما رازنگ پیراهن تن می شود آیینه ما را
گریه مستانه بیمِیْ میکند ما را خرابسیل بیکارست چون از خود برآرد خانه آب
از ترحم حسن جولان مینماید در نقابساقی از بیظرفی ما میکند در باده آب
میشود در دور خط عاشق ز جانان کامیاببیشتر گردد دعا در دامن شب مستجاب
عمر را پاس نفس باز ندارد ز شتابنتوان زد به گره آب روان را ز حباب
چه خیال است کند مست ترا باده نابمستی چشم ترا آب خمارست شراب
روز در جام می آویز که در شب می نابهمچو آبی است که لب تشنه بنوشد در خواب
چو ساخت قد ترا حلقه عمر پا به رکاباشاره ای است که بر در زن از جهان خراب