دفتر شعر
۵۱۸ شعر در این دفتر
یکی دو شد ز اجل ماتم روان غریبدوباره کور شود کور در مکان غریب
زردرویی میکشد مهر از ترنج غبغبتبوسه در پرواز میآید ز تحریک لبت
عمر چون از چل گذشت از وی وفا جُستن خطاستدر نشیب از آب خودداری طمع کردن خطاست
حاصل ما از نظربازی نگاه حسرت استکشت ما را خوشه ای گر هست آه حسرت است
لعل جان بخش ترا خط دورباش آفت استنیل چشم زخم آب زندگانی ظلمت است
قسمت روشندلان از زندگانی کلفت استچشمه حیوان ز آه خود نهان در ظلمت است
در کهنسالی ز نسیان شکوه کفر نعمت استهر چه از دل می برد یاد جوانی رحمت است
بی دماغان را نرنجاندن به صحبت منت استپیش عزلت دوستان تقصیر خدمت، خدمت است
شیوه چشم کبود از چشم ها دلکشترستخانه چینی نما را آب و تاب دیگرست
باده لعلی ز لعل و شیشه از کان خوشترستبی تکلف شیشه می از بدخشان خوشترست
راحت مرگ فقیران ز اغنیا افزونترستکفش تنگ از پا برون کردن حضور دیگرست
نیست شاه آن کس که او را تاج گوهر بر سرستهر که را سد رمق هست از جهان، اسکندرست
صندل بی مغز عالم گرده دردسرستنوش این محنت سرا آهن ربای نشترست
آنچه ما را از شراب زندگی در ساغرستخوردنش خون دل است و ماندنش دردسرست
می شوم گل، در گریبان خار می افتد مراغنچه می گردم، گره در کار می افتد مرا
بحر نتواند غبار غم ز دل شستن مراچون گهر گرد یتیمی گشته جزو تن مرا
می گشاید ذکر بر رویت در الله رانیست جز این حلقه دیگر حلقه آن درگاه را
خط مشکین خواست عذر آن عذار ساده راسرمه ای در کار بود این چشم برف افتاده را
نیست سوی حق به جز تسلیم راهی بنده راجستجوی این گهر گم می کند جوینده را
نیست پروای علایق طبع وحشتدیده راخار نتواند گرفتن دامن برچیده را
عشق می پاشد ز یکدیگر دل غم پیشه راتوتیا می سازد آخر زور می این شیشه را
حسن عالمسوز دارد بی قرار اندیشه رانقش شیرین نعل در آتش گذارد تیشه را
زلف طرار تو می بندد زبان شانه رادر سخن می آورد لعل لبت پیمانه را
بی سرانجامی صفا بخشد دل دیوانه راترک رفت و رو بود جاروب این ویرانه را