دفتر شعر
۵۱۸ شعر در این دفتر
نیل چشم زخم باشد زنگ کلفت سینه راناخن شیرست صیقل در نظر آیینه را
شوخی راز محبت می شکافد سینه راآب این گوهر به طوفان می دهد گنجینه را
بیخودی فرش است در چشم و دل بی تاب ماچون ره خوابیده بیداری ندارد خواب ما
می کند در پرده شب جلوه دایم روز مابی سیاهی نیست هرگز داغ عالمسوز ما
از گرانخوابی چو چشم دام آزادیم ماغفلت ما نیست غفلت، خواب صیادیم ما
بر زبان حرف طلب هرگز نمی آریم مامیهمان بی طلب را دوست می داریم ما
دور شو ای آستین از دیده گریان مامو نمی گنجد میان گریه و مژگان ما
به همواری توان بردن سبق از همرهان اینجابه خودداری توان افتاد پیش از کاروان اینجا
به احسان همتم میکرد قارون اهل دنیا رااگر میبود ممکن خرج کردن دخل بیجا را!
تمنای تو دارد در کشاکش آسمانها راهدف خمیازه آغوش میسازد کمانها را
ز بدگویان امان خواهی، ز غیبت پاک کن لب رابه از ترک گزیدن نیست افسون مار و عقرب را
ز خط اندیشه نبود چهره آن سرو قامت رانمی پوشد حجاب ابر خورشید قیامت را
کجا اندیشه عقباست عقل ذوفنونت را؟که دارد فکر نان و جامه بیرون و درونت را
کند هر جا پریشان باد زلف مشکبارش رانقاب روی عنبر می کند خجلت بهارش را
توجه نیست با دلهای سنگین عشق سرکش رانمی باشد به هم آمیزشی یاقوت و آتش را
به گلشن چون روی، بنما به گل چاک گریبان رادر باغ نوی بگشای بر رو عندلیبان را
نلرزد چون دل از دهشت چو برگ بیدپیران را؟که عینک هست میزان قیامت دوربینان را
به آسانی شود دلها مسخر گوشهگیران راید طولاست در صید مگسها عندلیبان را
کشید آن سنگدل از دست من زلف پریشان راکه سازد کعبه در ایام موسم جمع دامان را
ز نقصان گهر باشد گرانخیزی بزرگان راکه خودداری میسر نیست گوهرهای غلتان را
نشاط ظاهر از دل کی برد غمهای پنهان را؟گره نگشاید از دل خنده سوفار پیکان را
عدالت عمر جاویدان دهد فرمانروایان راسبیل خضر کن همچون سکندر آب حیوان را
مصیبت میکند بر دل گوارا زهر مردن رادر آتش مینهد داغ عزیزان نعل رفتن را
بلایی نیست چون دل واپسی جانهای روشن راکه میگردد گره در رشته سنگ راه، سوزن را