دفتر شعر
۵۱۸ شعر در این دفتر
نمی گردد حجاب از دورگردی لفظ مضمون راسواد شهر نتواند مسخر کرد مجنون را
چه حاصل کز غزالان بزم رنگین است مجنون را؟سگ لیلی به از آهوی مشکین است مجنون را
به خاموشی سرآور روزگار زندگانی رااگر دربسته می خواهی بهشت جاودانی را
نمیآیی به بیداری چو در آغوش من شبهارها کن تا بدزدم بوسهای در خواب از آن لبها
به چشم مردم آگاه، این فرسودهقالبهاسوارانند در راه عدم افکنده مرکبها
بخیل دوربین زان میکند وحشت ز صحبتهاکه چون اعداد، رجعت در کمین دارد ضیافتها
شود زیر و زبر مجموعه خاطر ز محفلهاز جمعیت پریشان میشود سی پاره دلها
ز لعلش پر می گلرنگ شد پیمانهٔ دلهاز چشم سبز او چینینما شد خانهٔ دلها
به چشم عاقبت بین هر که خود را دید در دنیابه میزان قیامت خویش را سنجید در دنیا
(سر تسلیم خرد بر خط جام است اینجاآفتاب نقش بر لب بام است اینجا)
(هر که خاموش شد از اهل بیان است اینجاهر که انداخت سپر تیغ زبان است اینجا)
جز یتیمی چه بر این داشت در گوش تراکآب در شیر کند صبح بناگوش ترا
این نه خط است سیه کرده بناگوش تراسایه گرد یتیمی است در گوش ترا
زاهد خشک بود دشمن جان میکش راچون سفالی که خورد خون می بی غش را
پند ارباب خرد پنبه گوش است مراناله نی حدی محمل هوش است مرا
چون سویداست نهان در دل شب کوکب ماخط بیزاری صبح است سواد شب ما
می تپد در جگر خاک همان طینت ماشمع را شعله جواله کند تربت ما
چرخ خونخوار دلیرست به خونریزی ماشش جهت پنجه شیرست به خونریزی ما
چه نسبت است به یوسف رخ نکوی ترا؟برید از دو جهان هر که دید روی ترا
مسنج با دل شب فیض صبح انور راچه نسبت است به عنبر، بهار عنبر را؟
چه آتش است به جان این دل مشوش را؟که می خورد چو می ناب خون آتش را
حذر ز ناخن الماس نیست داغ مراکه برگریز بود برگ عیش باغ مرا
فراغبال محال است راست کیشان رانشانه تنگ کند بر خدنگ میدان را
رخسار آتشین نپذیرد نقاب رامی سوزد آفتاب قیامت سحاب را