دفتر شعر
۵۱۸ شعر در این دفتر
گردد دو نیم، دل ز گلستان ملول راتیغ دو دم بود لب خندان ملول را
خال تو سوخت جان من غم سرشته راآه است خوشه، دانه آتش برشته را
زخم زبان به جوش نیارد فسرده رانشتر سبک عنان نکند خون مرده را
کم کم کن آشنا به لب زخم دشنه راسیراب می کنند به تدریج تشنه را
عقل شرع باطن است و شرع عقل ظاهرستهر که سرمی پیچد از فرمان ایشان کافرست
داغدار عشق را نور و صفای دیگرستدر نظرها سنگ آتش را جلای دیگرست
جای برگ گل به بستر اشک رنگینم بس استشعله آواز بلبل شمع بالینم بس است
عیب مردم بر هنر تا چند بگزینی، بس استچون مگس بر عضو فاسد چند بنشینی، بس است
نغمه های جانفزا در پرده نی مدغم است؟یا دم روح القدس در آستین مریم است
شانه با صد دست از بست و گشادش درهم استقفل وسواسی که می گویند، زلف پر خم است؟
بی خبر از غفلت خویش است تا جان در تن استپای خواب آلود بیدارست تا در دامن است
عمر را بر باد دادن تن به صحبت دادن استنقد اوقات گرامی را به غارت دادن است
آتشین رویی که داغ ما گلی از باغ اوستدشت از چشم غزالان سینه پرداغ اوست
حاصل دنیا وَبال جان فارغبال توستهر چه در کشتی شکستن با تو ماند آن مال توست
کاکل او دام در راه صبا انداخته استزلف او زنجیر را در دست و پا انداخته است
یوسف از بی مهری اخوان به چاه افتاده استبی حسد نبود برادر گر پیمبرزاده است
تا دل از دستم شراب ارغوانی برده استخضر را پندارم آب زندگانی برده است!
کی نسیم صبحدم با غنچه گل کرده استآنچه با دل زخم شمشیر تغافل کرده است
بس که بر آن پیکر سیمین قبا چسبیده استهر که او را در قبا دیده است، عریان دیده است!
تا دل بی تاب من گرم طلب گردیده استخار صحرای ملامت موی آتشدیده است
هر که با بی نسبتان گردد طرف، دیوانه استروی گردانیدن اینجا حمله مردانه است
بی حیا گر غوطه در گوهر زند بی مایه استشرم روی نیکوان را بهترین پیرایه است
آب حیوان با لب لعل تو خون مرده ای استپیش تمکین تو حیرت آهوی رم خورده ای است
نغمه شیرین در مذاقم بی شراب تلخ نیستزاهد خشکی است ساز آنجا که آب تلخ نیست