دفتر شعر
۵۱۸ شعر در این دفتر
دل به صحبت ذوق خلوت دیده را در بند نیستاین نهال خوش ثمر را حاجت پیوند نیست
جز حریم دل کز آب و گل در او آثار نیسترو به هر جانب که می آری به جز دیوار نیست
گوش ناقص طینتان را پرده انصاف نیستزین سبب در جام معنی جز می ناصاف نیست
در چمن چون باغدار لاله گون خود گذشتغنچه گل از سر یک مشت خون خود گذشت
بعد سالی در گلستان جلوهای گل کرد و رفتخندهای بر بی قراریهای بلبل کرد و رفت
از دعا در صبح کام دل توان آسان گرفتدست خود بوسید هر کس دامن پاکان گرفت
خبرها می دهد از می پرستی رنگ غمازتگواه از خانه دارد غنچه خمیازه پردازت
مرا در چاه چون یوسف وطن از مکر اخوان استبرادر گر پیمبرزاده باشد دشمن جان است
غرض از خوردن می مستی بالادست استباده را هر که به اندازه خورد بدمست است!
ناله نی حدی قافله ارواح استاین کمربسته، شبان گله ارواح است
پیر را قامت خم سوی عدم راهبرستاین کمانی است که از تیر سبکسیرترست
(در خموشی لب من چهره گشای رازستپشت این آینه از ساده دلی غمازست)
چشم مینا ز سیه بختی ما خونریزستساغر از شکوه کم ظرفی ما لبریزست
بس که با سنگ ز سختی دل من یکرنگ استسنگ بر شیشه من، شیشه زدن بر سنگ است
هر سر موی تو در کاوش دل مژگان استخط ریحان تو گیرنده تر از قرآن است
تا ز می چهره گلرنگ تو افروخته استجگر لاله عذاران چمن سوخته است
تا چمن را قد و رخسار تو آراسته استسرو دودی است که از خرمن گل خاسته است
رگ جان من و آن زلف به هم پیوسته استپیچ و تاب من و آن سلسله با هم بسته است
دل دگربار در آن زلف دو تا افتاده استچشم بد دور که بسیار بجا افتاده است
از رگ ابر هوا دسته سنبل شده استاز گل و لاله زمین یک طبق گل شده است
باز سرمشق جنونم خط نازک رقمی استکه دو نیم است ز عشقش دل هر جا قلمی است
هر چه جز حیرت دیدار بود نادانی استلوح محفوظ همین مرتبه حیرانی است
گرچه رخسار ترا آب طراوت کم نیستاثر گریه ما هیچ کم از شبنم نیست
عشق را چشم به سامان تن آسانی نیستراحتی نیست که در جامه عریانی نیست