دفتر شعر
۵۱۸ شعر در این دفتر
از سرانجام عمارت خوشی از دلها رفتوسعت از دست و دل خلق به منزلها رفت
به گریه جوهر بینش ز دیده ما ریختبهار عنبر ما در کنار دریا ریخت
چه غم اگر تهی از باده جام و شیشه ماست؟که چشم پرفن ساقی هزار پیشه ماست
چنان که مهر خموشی سپند آفتهاستنفس درازی بیجا کمند آفتهاست
دلم ربوده خط شکسته بسته اوستکه مومیایی دلها خط شکسته اوست
چه سود ازین که کتبخانه جهان از توست؟ز علم هر چه عمل می کنی به آن از توست
دلیل راه توکل امید کوتاه استعصا ز دست فکندن عصای این راه است
خموش هر که شد از قیل و قال وارسته استنمی زنند دری را که از برون بسته است
پلنگ اگر چه ز خشم آتش فروخته ای استنظر به گرمی خویت ستاره سوخته ای است
هزار رنگ بلا در خمار میخواری استگلی که رنگ شکستن ندیده هشیاری است
گل سر سبد روزگار، خوش خویی استکلید گنج سعادت گشاده ابرویی است
چه شد که مجلس ما را ز شمع زیور نیستبیاض گردن مینا ز صبح کمتر نیست
به زور خرده جان را نگاه نتوان داشتبه مشت ریگ روان را نگاه نتوان داشت
یعقوب از فروغ جمال تو چشم باختیوسف تمام پیرهن خود فتیله ساخت
جایی مرو نخوانده که گر خانه خداستچین جبین منع مهیا ز بوریاست
ابر سیاه حامل باران رحمت استراحت درین بساط به مقدار زحمت است
با قبله طاق ابروی او را چه نسبت است؟انصاف شیوه ای است که بالای طاعت است
موی سفید ریشه آه ندامت استپیری خمیرمایه چندین کدورت است
ای شانه زلف و کاکل دلدار نازک استباریک شو که رشته این کار نازک است
موی سفید صبحدم جان غافل استقد خمیده صیقل آیینه دل است
چندان که خار در پی آزار بلبل استدر زیر چشم (غنچه) هوادار بلبل است
این شور در جهان نه از افلاک و انجم استهر فتنه ای که هست (به) زیر سر خم است
دیدار یار در گره چشم بستن استبند نقاب او ز دو عالم گسستن است
درمان درد هجر ز جان دست شستن استاین چاه دور را رسن از خود گسستن است