دفتر شعر
۵۱۸ شعر در این دفتر
شکرفروش مصر حلاوت زبان توستپرورده کنار نزاکت میان توست
خال است این که بر لب او چشم دوخته است؟یا شبنمی در آتش یاقوت سوخته است
چشمم ز پهلوی دل دیوانه پر شده استاز دست شیشه ام دل پیمانه پر شده است
نی انجمن فروز شراب شبانه استگلگون باده را نفسش تازیانه است
ز پیری حاصل من مد آه استکه دود شمع کافوری سیاه است
ظرافت آتش افروز جدایی استادب آب حیات آشنایی است
در چمن روزگار فال شکفتن خطاستاره نخل حیات خنده دندان نماست
حسن را با عشق شان دیگرستشمع بی پروانه تیر بی پرست
عشق هر چند مجازی است خوش استسلطنت گرچه به بازی است خوش است
حسن در دوستی یگانه خوش استرنگ معشوق، عاشقانه خوش است
خشکی زهد از دماغم ابرهای تر نبردصندلی شد آبها و توبه در سر نبرد
عالمی را لعل او مست از شراب ناب کردچشمه حیوان همین یک خضر را سیراب کرد
از تراش آن خط مشکین جلوه زان رخسار کردآب تیغ این سبزه خوابیده را بیدار کرد
منع ما کی می توان از دستبوس امروز کرد؟بوسه ما را نمی بایست دست آموز کرد
از حیا نتوان به چشم او نگاه تیز کرددیگری بیمار و می باید مرا پرهیز کرد
ذات حق را چون توان در این جهان ادراک کرد؟در مکان چون لامکانی را توان ادراک کرد؟
دانه خال تو خون از چشم صیاد آورداین سپند شوخ آتش را به فریاد آورد
عالمی از منع زینت خرم و دلشاد شدزین مدد خرج لباسی مملکت آباد شد
خلقی از گفتار بی کردار من هشیار شدگرچه خود در خواب ماندم عالمی بیدار شد
بیتأمل هرکه در محفل سخنپرداز شدچون زبان آتشین شمع، خرج گاز شد
خرد دانست آن که جرم خویش را بیچاره شدآدم از جنت برای گندمی آواره شد
تازه رو زخم کهن از زخم های تازه شدغنچه را خمیازه گل باعث خمیازه شد
داستان عمر طی شد حرف او آخر نشدبرگریزان زبان شد گفتگو آخر نشد
تا مسیحا رفت از عالم دل خرم نماندسوزنی کز دل برآرد خار در عالم نماند