دفتر شعر
۵۱۸ شعر در این دفتر
ساده لوحانی که رو در کنج عزلت کرده اندوعده گاه عالمی را نام خلوت کرده اند
تا نقاب از رخ برافکنده است در مشکین پرندچشم مجمر آب آورده است از دود سپند
غیرت خسرو چو خواهد رشک فرمایی کندیاد شکر داغ شیرین را نمک سایی کند
در دل معشوق جای خود ادب وا می کندبهله از کوتاه دستی بر کمر جا می کند
آن که لب باز از سر رغبت به غیبت می کندحلقه ذکر خدا را طوق لعنت می کند
میکشان را باده گلرنگ خندان میکندیک گلابی مجلس ما را گلستان میکند
تکیه گاه خلق، لطف حق تعالی بس بودبستر و بالین ماهی آب دریا بس بود
دور ساغر بی هوای ابر پا در گل بودبادبان کشتی می ابر دریا دل بود
در بساط آسمان خشک، همت کم بودآفتابش کاسه دریوزه شبنم بود
حاصل جمعیت عالم پریشانی بودبیشتر بیماری مردم ز مهمانی بود
بخت با ما بر خلاف راه مقصد می رودپای خواب آلود هر راهی که خواهد می رود
دیده هر کس که از اشک ندامت تر شودراست هر مژگان او سرو لب کوثر شود
هر که گرداند ز دنیا روی، از مردان شودآن بود فیروز جنگ اینجا که روگردان شود
فیض روشن گوهران از ارتحال افزون شودسایه خورشید تابان از زوال افزون شود
از شراب لاله گون همت دوبالا می شودهر که نوشد آب این سرچشمه رعنا می شود
حسن خط از حلقه گشتن ها زیادت می شودخط ز پیچ و تاب قلاب محبت می شود
در وجود ما شراب تلخ باطل می شوداز زمین شور ما افسوس حاصل می شود
عمر اهل دولت از احسان دو چندان می شودرشته هستی دو تا از مد احسان می شود
آسمان افتادگان را غمگساری می شودگردش پرگار مرکز را حصاری می شود
خون می را از عروق تاک می باید کشیدانتقام خون خلق از خاک می باید کشید
ساغر می را به دست می پرست ما دهیدخونی خمیازه ما را به دست ما دهید!
کجا چشم بد از دود سپندم در گزند افتد؟به بخت من گره در کار آتش از سپند افتد
به جز دندان کز آب زندگی چون آسیا گرددکدامین آسیا دیدی که از آب بقا گردد؟
به عادت هر کجا زهری است شیرین چون شکر گرددبه جز هجران که هر دم تلخی او بیشتر گردد؟