دفتر شعر
۵۱۸ شعر در این دفتر
چنین از می گر آن سیب زنخدان لاله گون گرددسرانگشت سهیل از زخم دندان جوی خون گردد
طریق کفر و دین در شاهراه دل یکی گردددو راه است این که در نزدیکی منزل یکی گردد
ز پرگویی دهان هرزه گویان باز می گرددخموشی سرمه کوه بلند آواز می گردد
دلی دارم که از یاد طرب غمناک می گرددسری دارم که بر گرد سر فتراک می گردد
به هرکس آسمان شد مهربان بیچاره میگرددچو گل را باغبان بندد کمر آواره میگردد
غم روی زمین ما را غبار دل نمی گرددکه از گرد یتیمی آب گوهر گل نمی گردد
به می خشکی ز طبع زاهدان زایل نمی گرددبه آب زندگانی این زمین قابل نمی گردد
ز نخل خشک مریم این رطب بر خاک میباردکه فرزند سعادتمند با خود رزق میآرد
ز بس اندیشه سرو از قامت آن دلربا داردز طوق قمریان دایم ز ره زیر قبا دارد
مرا از شکر نه کفران نعمت بسته لب داردکه شکر آشکارا بویی از حسن طلب دارد
شود خونریزتر حسنی که عاشق بیشتر داردکه از هر طوق قمری سر و فتراک دگر دارد
که جز من می تواند تا مرا گرم سخن دارد؟که در آیینه طوطی گفتگو با خویشتن دارد
به ظاهر چین در ابرو گرچه آن نازآفرین داردبه قدر بند نی تنگ شکر در آستین دارد
نهان در پرده هر موی من آه آتشین داردرگ ابر بهاران برق را در آستین دارد
به هر رنگی که باشد دل، همان صورت جهان گیردبهار از زردی آیینه، سیمای خزان گیرد
که دارم غیر خط تا از رخ او داد من گیرد؟به جز گلچین که خون عندلیبان از چمن گیرد؟
من آن سیلم که منزل پیش راه من نمی گیردغبار از گرم رفتاری مرا دامن نمی گیرد
به ماتم هر که کام خود ز افغان تلخ می سازدشکرخواب عدم را بر عزیزان تلخ می سازد
سیه مستان غفلت را فلک هشیار می سازددرشتان را به گردش آسیا هموار می سازد
مژگان زرد، خانه برانداز سینه استالماس در خراش جگر بی قرینه است
آب حیات آتش رخساره ها می استباد مراد کشتی می نغمه نی است
حسنت هلال را به سر آسمان شکستمی خواست چله (را) بنشاند، کمان شکست
رخسار او مقید زلف بلند نیستاین صید پیشه را نظری با کمند نیست
ما را شکایت از سخن تلخ یار نیستاین گوشمال هیچ کم از گوشوار نیست