دفتر شعر
۵۱۸ شعر در این دفتر
ما را کنار و بوس توقع ز یار نیستدریای بی قراری ما را کنار نیست
در گریه بی رخت مژه را اختیار نیستدر رشته گسسته گهر را قرار نیست
عمر عزیز قابل سوز و گداز نیستاین رشته را مسوز که چندان دراز نیست
گفتی نمی توان ز لب دلستان گذشتگر بگذری ز وادی جان می توان گذشت
از داغ تازگی جگر پاره پاره یافتاز آفتاب، صبح حیات دوباره یافت
از روی عرقناک تو خورشید کباب استآتش ز تماشای تو یک چشم پر آب است
از پرده شرم تو دلم داغ و کباب استبر روی شکر گر همه شیرست نقاب است
تنها نه همین با تو مرا روی نیازستهر کس که ترا دیده به من بر سر نازست
صد در صد آفاق، بیابان جنون استکی عقل تنک مایه به سامان جنون است؟
دایم دلم از دخل نفهمیده غمین استدخلی که مرا هست درین شهر، همین است
با عشق تو اندیشه کونین گناه استعشاق ترا ترک دو عالم دو گواه است
هر قطره شبنم به چمن دانه ذکری استهر غنچه درین باغ سرزانوی فکری است
هر داغ درین لاله ستان خیمه لیلی استهر خار بنی پنجره شمع تجلی است
از رفتن گل صحن چمن نوحه سرایی استهر برگ خزان آینه مرگ نمایی است
با خوی سرکش او آتش سخن پذیرستبا خط تازه او ریحان سیاه پیرست
رنگ شراب دارد یاقوت درفشانتبوی امیدواری می آید از دهانت
تواضع خصم بالادست را بی زور می سازدبه خم گردیدن از خود سیل را پل دور می سازد
دلم چون برگ بید از حرف بی هنگام می لرزدچو عقل طفل بیند بر کنار بام، می لرزد
تبسم کن که جان باده لعلی قبا سوزدز آب آتشین خویشتن یاقوت وا سوزد
اگر مهر خموشی زان لب شیرین بیان خیزدسبک چون پنبه سنگینی ز هر گوش گران خیزد
ز بس گفتار من از دل غبارآلود میخیزدچو بردارم قلم خط غبار از کلک من ریزد!
به تمکینی ز جای خویش آن طناز میخیزدکه میلرزد عرق بر چهرهاش اما نمیریزد
زخامی هر کبابی اشک خونین بر زمین ریزدکباب دل چو گردد پخته اشک آتشین ریزد