دفتر شعر
۵۱۸ شعر در این دفتر
ز ماه روزه حسن آن پری پیکر دو چندان شداز آن مهر خدایی ماه من خورشید تابان شد
چه پروا عاشق بیتاب را از سوختن باشد؟که چون پروانه در گیرد چراغ انجمن باشد
بزرگان را به تعلیم کسی حاجت نمیباشدادیبی اهل دولت را به از دولت نمیباشد
ز شهرت ناقص از کامل عیاران بیش می بالدز انگشت اشارت ماه نو بر خویش می بالد
دلی کز خامشی روشن شود مردن نمی داندخموشی آتش سنگ است، افسردن نمی داند
ز بی دردی پر و بال طلب از کار می ماندز پای خفته دامن در ته دیوار می ماند
مزن ای سرو با شمشاد او لاف از خرام خودکه رسوایی ندارد تیغ چوبین در نیام خود
نگردم چون سبو غافل ز حفظ آبروی خودز غیرت دست خود پیوسته دارم بر گلوی خود
گریبان چاک در گلشن چو آن طناز می آیدز شاخ گل تذرو رنگ در پرواز می آید
ز ماه نوگشاد عقده دلها نمی آیدگره وا کردن از یک ناخن تنها نمی آید
به قلب خصم عاجز تاختن از ما نمی آیدبه روی سایه تیغ افراختن از ما نمی آید
به روی نرم، کار از اهل دنیا برنمی آیدکه بی آهن شرار از سنگ خارا برنمی آید
نشاط ظاهری دل را گره از کار نگشایددل پیکان ز شکرخنده سوفار نگشاید
چون فروزان ز می آن آینه طلعت گرددآب در دیده خورشید قیامت گردد
سر ما گرم ز زور می بی غش گرددآسیای پر پروانه به آتش گردد
صحبت مردم افسرده سکون می آردآب استاده، ز پا رشته برون می آرد
صبح وصل است و مرا حال چنین می گذردشب آدینه مستان به ازین می گذرد
طفل محبوبم اگر رخ ز شراب افروزدشمع امید من از عالم آب افروزد
بی تائمل به مقامی دل غافل نرسدهر که نشمرده نهد گام به منزل نرسد
از سفر با رخ افروخته جانان آمدرفت چون ماه و چو خورشید درخشان آمد
اهل بازار ز زهاد به انصافترندبیشتر دست و دهن آب کشان، پاک برند
پیش سایل چه ضرورست بپا برخیزند؟از سر مال به تعظیم گدا برخیزند
گر مصور قلم از موی میان تو کندچه خیال است که تصویر دهان تو کند؟
اول و آخر الله ازان آه بودکه ازو آه نصیب دل آگاه بود