دفتر شعر
۵۱۸ شعر در این دفتر
از حیات آنچه ترا صرف به طاعات شودچون رسد وقت، شفیع همه اوقات شود
حسن اگر بدرقه شعله آواز شودطایر حوصله شیدایی پرواز شود
گر چنین جلوه گر آن سرو قباپوش شودطوق هر فاخته خمیازه آغوش شود
زود از خنده بی مغز دهن بسته شودرخنه برق به یک چشم زدن بسته شود
یوسف از دیدن رخسار تو خودبین نشودکافرست آن که ترا بیند و بی دین نشود!
دل سودازده داغ تو به افسر ندهدرشته ما گره خویش به گوهر ندهد
گریه امروز به رنگ دگرم می آید(دل) سوختگی از جگرم می آید بوی
کیست آن کس که نه بر حال مسافر گرید؟چشم آیینه به دنبال مسافر گرید
مدار خویش بزرگی که بر شراب نهادبنای دولت خود را به روی آب نهاد
خسیس باده چو نوشد خسیس تر گرددکه بستگیش فزاید گره چو تر گردد
می مدام دل لاله را سیه داردخدا ز عافیت دایمی نگه دارد!
اگر نه اشک مرادست بر گلو گیردغبار خاطر من ماه را فرو گیرد
همین ز می نه رخ بزم ها نگارین شدکز این سهیل، لب بام هم عقیقین شد
ز آفتاب شود خشک خط چو تر باشدخط عذار تو هر روز تازه تر باشد
خدنگ بی غرضان را خطا نمی باشدز ترک داعیه بهتر دعا نمی باشد
ز پیچ و تاب در دل به ما فراز نشدچه حلقه ها که بر این در زدیم و باز نشد
به روی لاله و گل هر که می نمی نوشدفسرده ای است که خونش به خون نمی جوشد
پیاله ای به لبم چرخ آشنا نکندکه بخت شور نمک در شراب ما نکند
دلی که آب شد از عشق برقرار بودکه گل گلاب چو گردید پایدار بود
دل از رفیق گرانجان ز عمر سیر شودسفر به پای شتر هر که کرد پیر شود
به دست من کمر نازک تو چون آید؟مگر مرا ز کف دست مو برون آید
اگر ز دست تهی، کام برنمی آیدچگونه بهله برون زان کمر نمی آید؟
نخلی که سرکشی نکند پایمال باد!خون گل پیاده به گلچین حلال باد!
سیر شکوفه عقل مرا زیر دست کرداین ماهتاب روز، مرا شیرمست کرد