دفتر شعر
۵۱۸ شعر در این دفتر
در گلشنی که حسن تو عارض جمال کردگل آب و رنگ خود عرق انفعال کرد
حسن از حجاب، غصه و تشویش می خوردشهباز چشم بسته دل خویش می خورد
با جسم کس به عالم بالا نمی رسددجال خرسوار به عیسی نمی رسد
دل از سفید گشتن مو ناامید شدعالم سیه به چشمم ازین پی سفید شد
حسن تو زیردست خط مشکبار شداین مور رفته رفته سلیمان شکار شد
غلیان ز دودمان وجود آشکار شدعالم پر از ستاره دنباله دار شد
از اختیار دم دل گمراه می زنداین قلب، زر به نام شهنشاه می زند
گرچه در ظاهر به زه دارم کمان اختیارچون رگ سنگ است در دستم عنان اختیار
تیشه من چون زند دامان جرائت بر کمرهر رگ سنگی شود انگشت زنهار دگر
گر باغبان زکات زر گل برون کندباد خزان طراوت گلشن فزون کند
اشکم همیشه خون به دل آستین کندهر طفل را که روی دهی این چنین کند
خوبان اگر چه زبده اولاد آدمندچون خط برآورند پریزاد عالمند
روشندلان که قبله خود روی او کننددر هر نظر دو عید ز ابروی او کنند
در حفظ آن کسی که ز می بی خبر شودهر برگ تاک، دست دعای دگر شود
بیداد آسمان چه خیال است کم شودزور کمان حلقه محال است کم شود
از باده چون عقیق تو سیراب می شودگوهر در آب خود چو شکر آب می شود
از خود گسسته، بار به دنیا نمی شودمریم گران ز حمل مسیحا نمی شود
از بانگ نی دلی که جراحت نمی شودبیدار از نسیم قیامت نمی شود
از تاج باج خواه فریدون حذر کنیداز کاسه گدایی وارون حذر کنید
تقصیر میانش ز خم و پیچ نداردحرفی است که گویند الف هیچ ندارد
حاشا که طلبکار حق آرام پذیرداین راه نه راهی است که انجام پذیرد
جز سرکشی از آدم بی درد چه خیزد؟از خاک فرومایه به جز گرد چه خیزد؟
از شهد جهان جز غم و تشویش چه خیزد؟از زاده زنبور به جز نیش چه خیزد؟
از موی چو کافور دلم بیت حزن شدسررشته خوشحالی من تار کفن شد