دفتر شعر
۵۱۸ شعر در این دفتر
تا گوهر ذات تو نهان زیر زمین شدگردون چو نگین خانه افتاده نگین شد
می خورد و فروزان شد و از شرم برآمدیاقوت لب یار عجب نرم برآمد
کی در تن خاکی دل آگاه گذارند؟یوسف نه عزیزی است که در چاه گذارند
طول امر از دل چه خیال است برآید؟این ریشه ازین خاک محال است برآید
زنگ از دل ما آن خط شبرنگ زدایدزنگار که دیده است ز دل زنگ زداید؟
خط در دل روشن گهران مهر فزایددر آینه ها نقش نگین راست نماید
در کسوت فقر آن رخ چون ماه ببینیددر زیر کلاه نمدی ماه ببینید
در صیدگاه دنیا هر کس که هوش داردجز عبرت آنچه باشد صید حرم شمارد
تا خط دمید با من دلدار هم سخن شدخط غبار جانان خاک مراد من شد
دل ز من خال یار می گیردحق به مرکز قرار می گیرد
هیچ شریفی خسیس رای نباشدآتش یاقوت ژاژخای نباشد
خسیس از هنرپیشگان عیب بیندمگس بیشتر بر جراحت نشیند
از نمدپوشان زبان طعن را کوتاه دارکز نمد سالم نمی آید برون دندان مار
گل گلاب از هرزه خندی شد درین نیلی حصارخنده بیجاست برق گریه بی اختیار
شد فزون در دور خط کیفیت لبهای یارنشائه می بخشد دو بالا، می چو گردد پشت دار
پوچ گو را بر سر گفتار بی حاصل میارپنبه زنهار از سر مینای خالی برمدار
وقت خواب ناز، آن مژگان بود خونریزترپشت این تیغ سیه تاب است از دم تیزتر
هر که برگش بیش، وقت مرگ لرزد بیشتراز پریشانی گل صد برگ لرزد بیشتر
هست حاجت در بساط کج کلاهان بیشترهمت از درویش می جویند شاهان بیشتر
می رسد هر دم مرا از نوخطان نیش دگرریش هیهات است گردد مرهم ریش دگر
بر دل موری درین عبرت سرا غافل مخوردل بخور چندان که می خواهی، ولی بر دل مخور
کریم سایل خود را غنی کند یکباردو بار لب نگشاید صدف به ابر بهار
یکی هزار شود داغ در دل افگارزمین سوخته، جان می دهد به تخم شرار
ندیده ایم به جز ماه روزه ماه دگرکه از تمام بود ناقصش مبارک تر!