دفتر شعر
۵۱۸ شعر در این دفتر
با چهره شکسته و با چشم اشکبارته جرعه خزانم و سرجوش نوبهار
سامان دهر را همه اسباب غم شمارهر چیز کز تو فوت شود مغتنم شمار
در دیده ها اگر چه بود راه هند دورنزدیکتر بود ز در خانه صدور!
مخور فریب محبت ز ناله همه کسمشو چو شیشه می هم پیاله همه کس
برنیایی خوش به اهل فکر، ناخوش هم مباشگر سخن کش نیستی باری سخن کش هم مباش
یک سر مو منت از اخوان کم فرصت مکشگر به چه باید فتاد از چشم خود منت مکش
از ته دل نیست از همصحبتان رنجیدنشمی دهد یاد از پشیمانی به تمکین رفتنش
یار گندمگون جوی نگذاشت در من عقل و هوشخرمنم را سوخت این گندمنمای جوفروش!
در کهنسالی نیفتد کافر از سامان خویش!کز تهیدستی چنار آتش زند در جان خویش
حسن هیهات است بردارد نظر از روی خویشگل ز شبنم می نهد آینه بر زانوی خویش
صنوبر قامتی کز خاک می روید گرفتارشخیابان می کشد چون سرو قد از شوق رفتارش
در آن محفل که برخیزد نقاب از روی گلپوششسپند از جای خود برخاستن گردد فراموشش
تماشای جمال خود چنان برده است از هوششکه بیرون آورند از خانه آیینه با دوشش!
دل خونین چنان آمیخت با فولاد پیکانشکه با جوهر یکی شد پیچ و تاب رشته جانش
قلم ماری است کز رشوت بود افسون گیرایشبه این افسون توان رست از گزند روحفرسایش
به دوری محو از خاطر نگردد قد رعنایشفراموشی ندارد مصرع موزون بالایش
سلیمانی است حسن، انگشتری از حلقه مویشپریزادی است دست آموز، زلف آشنارویش
غوطه در زنگ زد آیینه روشن گهرشپسته ای شد ز خط سبز لب چون شکرش
عمر گویی است سبک، قامت خم چوگانشکه به یک زخم برون می برد از میدانش
به عزم صید چنان گرم خاست شهبازشکه خنده در دهن کبک سوخت پروازش
مطرب مکن ز صافی آواز انتعاشچون زلف بی شکن بود آواز بی خراش
محو کی از صفحه دلها شود آثار من؟من همان ذوقم که می یابند از افکار من
بس که از دوران به سختی بگذرد احوال منمی زند بر سینه سنگ آیینه از تمثال من
دارد از سبقت ز چشم بد خطرها جان منهر که پیش افتد ز من، باشد بلاگردان من